August 15, 2010

آخرین نامه ی محمد نوری زاد به رهبر

سلام و درود به محضر رهبر گرامی ما حضرت آیت‌الله خامنه‌ای

مرگ، بی‌گمان سر خواهد رسید، و ما را و شما را به کام خود فرو خواهد کشید. جنازه‌ی ما را که ناشناس و بی‌کس و کاریم، با شتاب، به آغوش سرد گور می‌سپرند، و جنازه‌ی شما را که معروف عالمید، مردمان بی‌شمار، بر سر دست می‌برند و اشک‌ریزان و بر سر زنان، جلوی چشم صدها دوربین و صدها خبرنگار و صدها میهمان خارجی، در آرامگاه ابدی‌تان می‌نهند. مزار ما، گذرگاه باد و باران و محل تابش آفتاب داغ می‌شود، و مزار شما، با گنبد و بارگاهی مجلل، با تالارها و شبستان‌ها و رواق‌ها و صحن‌ها و هتل‌ها و دانشگاه‌ها و حوزه‌های علمیه، و با فروشگاه‌ها و کتابخانه‌ها و بوستان‌هایی پر از گل و گیاه، آذین خواهد یافت.

ما، که غریب و گم‌گشته‌ایم، زود از خاطره‌ها محو خواهیم شد، شما اما، که از سامان‌دهندگان بخش‌هایی از تاریخ این سرزمین‌اید، تا روزگاران دراز بر سر زبان‌ها خواهید بود. با هر آنچه که ما نخواهیم داشت، و با همه‌ی آنچه که شما خواهید داشت، یک سرنوشت مشترک، ما را و شما را به هم پیوند می‌زند. و آن: پوسیدن و خوراک مار و مور شدن جسم‌هایمان، و پاسخ‌گویی به رفتار و اعمال دنیاوی‌مان در سرای باقی است. و باز این که: ترازوی دقیق و مویین خدا، به یک جهش، تکلیف خرد و کلان ما بی‌نشانان را مشخص می‌کند، و تعیین تکلیف شما، به خاطر مسئولیت‌های فراوانتان به درازا خواهد کشید.

گرچه در دستگاه سریع‌الحساب خدا، زمان به کشداری ایام عمر ما نخواهد بود، با شما اما، تا به ریز ریز امضاها و امر و نهی‌ها و خنده‌ها و اخم‌ها و طردها و جذب‌هایتان رسیدگی نشود، زمان بر شما به کندی گام‌های مور، گذر خواهد کرد.

ما را و شما را یک به یک بر بلندی‌های محشر می‌ایستانند تا راضیان و ناراضیان با عبور از مقابل ما، ما را و شما را شناسایی کنند و فریاد هواخواهی و دادخواهی سر دهند. ما را که آوازه‌ای با ما نیست، مردمان فراوانی نخواهند شناخت، شما را اما دوستان راضی، و شاکیان ناراضی بسیار خواهد بود.

دوستان و دوستداران شما، از نیکی‌های شما خواهند گفت. که:

خدایا، ما شاهد بودیم که سیّد علی خامنه‌ای، سخنوری شجاع و نترس و صاحب نفوذ بود. ما را در همه حال به تقوای الهی دعوت می‌نمود. صدای خوشی در نماز داشت. از مال دنیا هیچ برای خود برنداشت. یک تنه دست به گلوی آمریکا و اسراییل فشرد و جلوی چشم مردمان دنیا، با این زورگویان خدانشناس درافتاد. سید عزیز، کشور ما را از هزار توی فتنه‌ها عبور داد و به هر بهانه، ما را از دشمنان در کمین باخبر کرد و بر حذر ساخت. در زمان دراز رهبری او، کشور ما گرچه درفقر و فساد ریشه‌داری دست و پا می‌زد، همزمان اما از سلول‌های بنیادین به شلیک موشک‌های یک و دو و سه‌ی شهاب، و از آنجا به غنی‌سازی اورانیوم، و از آنجا به پرتاب ماهواره‌ی امید، و حتی به پیروزی حزب‌الله لبنان در جنگ ۳۳ روزه بر اسراییل دست یافت. ما ای خدا، در زمان رهبری او، از انزوای فقر به در آمدیم و به نوا رسیدیم. خدایا، ما که در دنیا از او، و از رهبری او خوش و خشنود بودیم، تو نیز بیا و از او راضی باش و حساب و کتاب دنیا را بر او آسان بگیر و در بهشت خودت جا و مرتبه‌ی مناسبی برای او مهیا کن.

رهبر گرامی،

همه‌ی ما قبول داریم که شما هوشمندی‌ها و درایت‌های موثری را به روان جامعه جاری فرمودید، اما شرمنده‌ام که فراتر از دوستان و دوستداران شما، که عمدتا از بهره‌مندان رهبری شمایند، جماعتی نیز از شما به خدا شکوه خواهند کرد. من، از باب دوستی و رفاقت، و از باب فردای نیکی که برای شما آرزو دارم، شمارگانی از این شکوه‌ها را برای شما واگویه می‌کنم تا مگر در این فرصت باقیمانده، خود را برای پاسخ‌گویی به مطالبات رها مانده‌ی مردم در پیشگاه عدل خدا آماده کنید. با این اشارت، که دستگاه حسابگری خدای متعال، خود به ذات رفتار ما و شما واقف است، و ابراز رضایت و شکایت مردمان، تنها تراشه‌ی نوری است از عدالت او تا حجت بر همگان ما وشما تمام شود. از زبان شخص شما بارها و بارها شنیده‌ایم که: مراقب ”حق النّاس” باشید. هرآنچه که من در اینجا از شکواییه‌ی مردمان‌مان در محشر عدل خدا بر می‌شمرم، گزیده‌ای از میلیون‌ها حق پنهان و آشکاری است که شما چه بخواهید و چه نخواهید، باید بدان‌ها پاسخ گویید.

شاید دوستان چشم‌بسته‌ی حضرت شما که در دستگاه‌های قضایی و امنیتی به انجام وظیفه مشغولند، از نمونه‌ی پرسش‌هایی که من برای شما آورده‌ام برآشوبند و با من آن کنند که با صدها بی‌گناه کرده و می‌کنند، شما اما بزرگوارانه به آنها بفرمایید: چه نوری‌زاد را خاموش کنید و چه نکنید، و چه او را به داغ و درفش بسپرید و چه به تبعید و آوارگی‌اش دراندازید، من خامنه‌ای در فردای حسابرسی نافذ خدا با همین پرسش‌ها مواجهم. او را رها کنید که او حق دوستی را با من بجای آورده و مرا از فردای بی‌کسی‌ام باخبر کرده است. پس با این مقدمه، شما را به عرصه‌ی محشر می‌برم. به همان بلندی مشرف. شما هستید و مردمان معترض. و خدایی که قاضی منصف این عرصه حساس و حتمی است.

در آن وادی پراضطراب، شاکیان شما از شما به خدا شکوه خواهند کرد و ندا در خواهند داد:
۱- ای خدا، سیّدعلی خامنه‌ای، درکنار خوبی‌هایی که باید می‌داشت و داشت، و با کارهای خوبی که باید انجام می‌داد و داد، از همان بدو رهبری اما، برطبل تفرقه‌ی آحاد مردمان کوفت و با علم کردن بیرق «خودی و غیرخودی» جامعه را رو به انشقاق هرچه بیشتر شتاب داد. وی، هیچ‌گاه به ما که موافق او و کارهای او نبودیم، روی خوش نشان نداد و تا توانست، راه‌های عبور ما را مسدود کرد. خدایا، مگر نه این که او، علاوه بر آن که رهبر موافقان خود بود، رهبر ما مخالفان و منتقدان خود نیز بود؟ از او بپرس چرا حق رهبری را درباره‌ی ما مخالفان ادا نکرد؟ چرا بیهوده ما را به تنگنای دشمنی درانداخت؟ چرا حقوق ما را به هیچ گرفت؟ چرا در همه جا، گزینش‌گران او، راه را بر ما و بر فرزندان ما بستند و حیثیت اجتماعی و شهروندی ما را منکر شدند؟

۲- خدایا، دوره‌ی طولانی رهبری سیّدعلی خامنه‌ای، مرهون همراهی و همدلی ما مردمان ایران بود. او – سیدعلی – هیچ‌گاه از جانب ما مردم به مشکلی که ناشی از عدم همراهی ما باشد، در نیفتاد. ما ایرانیان، جز همراهی با هر آنچه که او می‌خواست و بدان متمایل بود، دغدغه‌ای نداشتیم. اما عجبا که درهمان سال‌های رهبری او، جو جامعه، به لایه‌های تودرتوی خوف و هراس آلوده شد. جمعی از مردمان، به خاطر کمترین اعتراض و نقد از بزرگان تحمیلی، به حبس و شکنجه در می‌افتادند و دچار آسیب‌های روانی و اجتماعی فراوان می‌شدند. شب‌ها و روزهای خانواده‌های بسیاری، در متن اضطراب سپری می‌شد. تا بدانجا که: امنیت روانی جامعه مخدوش گردید. فضای تلخ پلیسی، جان جامعه را خراشید. امنیتی هم اگر بود، برای موافقان او بود. نصیب مخالفان، گرچه نخبه و برجسته و کاردان و کارآمد، جز هراس، هیچ نبود.

۳- خدایا، در دوره‌ی رهبری سیّدعلی، قانون، و تن سپردن مسئولان به قانون، خوار و خفیف شد. خواص، از قانون، نردبانی برای بالا رفتن از فرصت‌ها پرداختند. یک فلک‌زده بی‌نشان، بخاطر یک میلیون بدهی، به زندان حکومت می‌افتاد، اما رییس‌جمهور مطلوب او، و معاون اول رییس‌جمهور، و برخی از وزرا و مدیران دولتی او، با میلیاردها اختلاس و کلاشی، در ماراتن فریب مردم، دکمه‌های بیخ گلو را به رخ می‌کشیدند و به ریش قانون و به ریش مردم می‌خندیدند. همین قانون، درمجلس، فرش زیر پای نمایندگان بزدل مجلس می‌شد. تا در دستگاه قضایی توسط برخی از قاضیان مرعوب و رشوه‌خوار ذبح شود، و پوستش به دست جمعی از ماموران وزارت اطلاعات دریده گردد، و تا مایملکش، به یغمای آن دسته از سپاهیانی رود که در چارچوب قانون می‌ایستادند و هیکلش را رنگ می‌زدند.

۴- خدایا، در زمان رهبری سیّدعلی، کارهای خوب و فراوانی صورت گرفت، با آن همه اما، اعتیاد و بی‌کاری و مصرف فراوان، عضو موثری از شاکله‌ی کشور شد. آبروی کشور در سطح جهان، فرو کشید و به انتهای جدول آبروداران جهان نزول کرد. علتش این بود که هم خود سیدعلی، و هم دولتمردان، و هم مجلسیان، و هم قاضیان، و هم پاسداران، و خلاصه: همه و همه، مشغله‌هایی پیدا کرده بودند که سخت مشغولشان کرده بود و فرصتی برای آنان باقی نمانده بود تا به سالم‌سازی فضای کلی جامعه بپردازند. وقتی هر یک از اینان به کارهای متعددی گرفتار بودند، کسی نمی‌ماند که به اعتیاد گسترده‌ی مردان و زنان و جوانان کشور، و به بیکاری آنان، و به مصرف‌گرایی فراوان‌شان، و به کج‌روی‌های مکررشان رسیدگی کند.

۵- در زمان سیّدعلی، خدایا، ریا و چاپلوسی و دروغ و مسئولیت‌ناپذیری مردم و مسئولان، به فرهنگی رایج منجر شد. مسئولان، پیوسته دروغ گفتند و کج رفتند، و مردم، با نگاه به آنان، از آنان آموختند: آنجا که فرد نامتعادلی چون رییس‌جمهور دروغ می‌گوید و پول و فرصت مردم را بالا می‌کشد و دوستان خود را نیز دراین حرام‌خواری و به باد دادن فرصت‌های بی‌بازگشت کشور تهییج می‌کند، پس چرا آنان نخورند و مصرف نکنند و دروغ نگویند و دوستان و هم‌کیشان خود را به نوا نرسانند.

۶- نخبگان، خدایا، به دلیل بر سر کار بودن ناشایستگان و نالایقان، و به دلیل تخریب وجهه‌ی قانون، و به خاطر امنیتی که وارونه عربده می‌کشید، ناگزیر به خارج از کشور پناه بردند. و کشور، روز به روز، به فقر نخبگی درافتاد. کارهای محوری کشور بر زمین ماند. مدیریت کودنانه‌ی مبتنی بر نفت‌خواری، نشان داد که جز شعارهای سطحی سال به سال، هیچ تحرک قابلی برای اقتصاد غیرنفتی کشور در کار نبود. خدایا بزرگان ما، ما را جوری تربیت کردند که جز مصرف و کم‌کاری و کج‌روی، دغدغه‌ای نداشته باشیم. نخبه‌ها رفته بودند و کشور، دربست در دست آنانی بود که با نخبگی نسبتی نداشتند. و همین آفت نخبه‌کشی و گرایش به بی‌نخبگی، باعث شد که کارها بدست نااهلان و بی‌سوادان بیفتد و دارایی‌های کشور به باد داده شود.

۷- خدایا، در زمان سیّدعلی، بویژه در اواخر عمر او، مردمان، که طبق قانون، از حق انتقاد و اعتراض و اعتصاب برخوردار بودند، هیچ‌گاه فرصتی برای ابراز خواسته‌های خود نیافتند. کمترین تقلای نقد و اعتراض آنان بحساب دشمنی و جاسوسی و براندازی گذارده می‌شد، و در حرکتی همه‌جانبه، همه‌ی معترضان به شکنجه و زندان و انفرادی درمی‌افتادند، و در احکامی مضحک و از پیش مشخص، به سه سال و پنج سال و ده سال و اعدام، محکوم می‌شدند.

۸- خدایا، دیدی که خامنه‌ای، در کنار همه‌ی خصلت‌های خوبی که داشت، برای تداوم رهبری‌اش اما، مقوله‌ای به اسم نظارت استصوابی را در انتخابات مجلس خبرگان باب کرد تا مبادا، نماینده‌ای مستقل و منتقد و صاحب‌رای، به آن مجلس راه یابد و به ساحت رهبری او و خطاهای رهبری او متعرض شود. نتیجه این شد که نقد از رهبری به گناهی نابخشودنی تغییر ماهیت داد و کسی را جرات اعتراض و ایراد و پرسش نماند. و باز نتیجه این شد که هاله‌ای از تقدس به ساحت رهبری او راه یافت و بکلی سیدعلی را از دسترس ما مردم جدا کرد و به دوردست‌های تقدس برد و بر سریر سروری نشاند. قدرت مطلقه‌ای که او برای خود سامان داده بود، هرگز به کسی و جریانی اجازه‌ی ورود به حریم آسیب‌شناسی خیرخواهانه رهبر نداد. نتیجه این شد که خلاف‌کاری، به بدنه‌ی بیمار و تب‌آلود ارکان اصلی کشور رسوخ کرد. و کسی نبود از کسی مطالبه‌ی حق مردم کند. کشور سال به سال، از جهات گوناگون فرو کشید و در زباله‌ی روابط تو در توی مناسبات سخیف طایفگی فرو رفت و پس کشید و با همه‌ی هزینه‌ها و شهیدها و آسیب‌ها و زحمت‌ها، به جایی نیز نرسید.

۹- در ادامه‌ی این فروپاشی‌های همه‌جانبه، به چهره‌ی کلی کشور نقابی از دروغ بسته شد. به نحوی که: صدا و سیما، خشن‌ترین دروغ‌ها را آذین بست، و وجهه‌ی ملی بودن خود را در سانسوری سراسیمه و گسترده، به فریبی مشمئزکننده تنزل داد. و سایر رسانه‌ها نیز، به تلمبه‌ای مانند شدند که از چاه آب، به جای آب، سرگین‌های بویناک بیرون می‌کشیدند و جبّارانه آن را بر طبق نیاز مردم می‌نهادند.

۱۰- خدایا، سیّدعلی، رسما در دفاع از فرد کم‌خردی چون احمدی‌نژاد به میدان رفت و سیمای مستقل رهبری خود را خرج او کرد تا به زعم خویش حفظ نظام را که از اوجب واجبات بود، جامعیت بخشد. و حال آن که، حفظ نظامی که تا گلو در پلشتی و دروغ و فریب و ورشکستگی فرو رفته بود، جفا به مقام خداوندگاری تو، و جفا به ما مردم و نسل‌های بعدی ما بود. باید آن نظام آلوده به دروغ، جایش را به یک نظام درست می‌داد اما خامنه‌ای راه را بر هرگونه تغییر بست تا بساط قدرت، همچنان در اختیار او باشد.

۱۱- خدایا، در زمان دراز رهبری سیّدعلی، نمایندگان روحانی او، به هر کجای مقدّرات جامعه سر فرو بردند و بی آن که مسئولیتی بپذیرند، در بایدها و نبایدها و حیثیات کلی کشور دخالت کردند. و چون سواد و آگاهی و تخصصی در آن امور نداشتند، روند اوضاع کشور را به قهقرا بردند. سال به سال، کشور، به لحاظ علمی، و به لحاظ توسعه و رشد در موازین حقوقی و اجتماعی و فرهنگی، فرو کشید. تا آن که در انتهای رهبری او، جمهوری اسلامی ایران، در کنار کشورهای ورشکسته، به آمار جهانی راه یافت. اختناق و سانسور و حق‌پوشی، به رویه‌ای متداول بدل شد. هم در میان مردم، و هم حتی در میان روحانیان. روحانیتی که جذابیت منبر و خطابه‌اش در آزادگی‌اش بود، و در سخنوری شورانگیز و منتقادانه و روشنگرانه‌ی او، به آنچنان بهتی از ترس و خط قرمزهای حکومتی در افتاد که در منبر او هیچ فصل مشترکی از درد و داغ مردمان مشاهده نشد. این بهت ناشی از ترس، به خانه‌ی معنوی روحانیان که حوزه‌های علمیه باشد نیز راه یافت و از او چهره‌ای مخوف پرداخت. هیچ روحانی مستقلی پیدا نشد که ترس را زیر پا بگذارد و سخن از بغض‌ها و درد‌های مردم بگوید و انگشت بر نقد مراجع و حوزه‌ها و حاکمیت بگذارد. روحانیتی که هویتش در استقلال و عدم وابستگی‌اش به حکومت‌ها بود، به آنچنان روزی از بی‌هویتی دچار شد که جز روحانیان مجیزگو را فرصت منبر و تبلیغ نماند. چرا که روحانیان منتقد، به اسم منافق، از گردونه‌ی مجامع و حوزه‌های علوم دینی کنار گذارده می‌شدند. در عوض، مداحان سطحی و فریبکار، فرصت جولان یافتند و طی سالهای متمادی، بلایی بر سر اسلام و شرافت دینی مردم آوردند که اگر کینه‌توزترین دشمنان اسلام نیز به واژگونی تشیع در کشور ما اراده داشتند، هرگز به این سهولت به آرزوی خود نمی‌رسیدند.

۱۲- خدایا، سیدعلی، با گماردن افراد سست و بی‌دانشی چون شیخ محمد یزدی بر راس دستگاه قضا، حیثیت قضا و قضاوت را در کشور ما به خاک انداخت. در کشورهای کافر دنیا، عدالت ناشی از قانون، حتی به رییس‌جمهور و دولت و بزرگان آن کشور می‌پرداخت و به محض تشخیص خطا، آنان را از بلندای قدرت به زیر می‌کشید. اما در کشور ما، قانون و قضا، به طنزی بدل شد که جز شوخی از آن چیزی مستفاد نمی‌شد. ظاهرا همگان، و بویژه بزرگان، راه‌های گریز و دور زدن قانون را به خوبی دریافته بودند و دلیلی برای هراس از گرفتاری نداشتند. آنچنان که گویا جمعی از قاضیان به رشوه، و جمعی به نابخردی، و جمعی به انتشار نکبت در دستگاه قضا مامور شده بودند. و در آن میان، از دست قاضیان صادق و قلیل نیز کاری ساخته نبود. اوج فلاکت دستگاه قضا آنجا پا گرفت که روحانی خالی‌الذهنی چون صادق لاریجانی به حکم سیدعلی بر مسند قاضی‌القضاتی کشور نشست. در طول تاریخ و در همه جای دنیای فهم، قاضی‌القضات به کسی گفته و می‌گویند که در کار قضا و قضاوت، هم بلحاظ علمی، و هم از حیث تجربه، کارآمد قاضیان و کارکشتگان دستگاه قضا بوده باشد. اما این شیخ، بدون این که ذره‌ای تجربه، و ذره‌ای دانش قضایی داشته باشد، بر مسندی نشست که هرگز مستحقش نبود. وی، نیامده آستین‌ها را بالا زد و گوش بفرمان شد و هرچه را که ماموران وزارت اطلاعات و پاسداران امنیتی به او دستور فرمودند، در دستور کار خود قرار داد و برای اولین بار در تاریخ قضا و قضاوت، به خلق جرم‌هایی مبادرت ورزید که از فرط سستی، کودکان را نیز به خنده وا می‌داشت. اما همین جرم‌های خنده‌دار، باعث شد که با امضای این شیخ قضاوت نکرده و قضاوت ندیده، ناگهان صدها مرد جوان و پیر و زن و دختر به زندان‌های انفرادی و شکنجه در افتادند. خدایا، ما به چشم خود دیدیم که انسانیت، در آن ژولیدگی قضایی، چگونه به هیچ گرفته شد، و عدالت و علی و اولاد علی، و همه‌ی آموزه‌های دینی، به اسم دین چگونه به مسلخ برده شدند.

۱۳- البته خدا، در همه‌ی این سال‌ها، سیدعلی، فرهنگ شعارگویی و شعارخواری را در جامعه‌ی ما به اعلا درجه رساند. تا توانست، با الفاظی تند و گزنده، و با ادبیاتی که دوره‌اش سپری شده بود، با قدرت‌های برتر جهان سخن گفت. بی آن که پا به پای مرگ بر آمریکاهای مکررش، در داخل، مقدمات درستی و عدل و انصاف و کار و تولید و معیشت و رشد و توسعه و بالندگی را فراهم آورد. این ادبیات، از گنجینه‌ی دارایی‌های خود، فرد منطبقی چون احمدی‌نژاد را برگزید و برکشید و بر مسند نشاند تا بلندگوی شعارگویی فعال‌تر شود، و سفره‌ی شعارخواری عوام، با همه‌ی فلاکتی که گرفتارش بودند، آذین یابد. این شعارها، کشور ما را بر صدر جدول نفرت مردمان جهان نشاند. هر کجا در هر نقطه از جهان فهم، تا اسم ما ایرانیان شنیده می‌شد، ای خدا، بی آن که دیرینگی چند هزار ساله‌ی ما، و دارایی‌های علمی و فرهنگی ما متبادر شود، تندی و عبوسی و هیمنه‌ی تروریستی ما تبلیغ می‌شد.

۱۴- خدایا، ما از همین صحرای محشر، با صدای بلند اعلام می‌داریم: ماموران سیدعلی ممکن است از مطالعه‌ی این نوشته برآشوبند و برای نویسنده‌ی صادق آن برنامه‌ای تدارک ببینند. به آنان بگو که اگر نوری‌زاد در زمان علی (ع) بود و این نامه را از سر خیرخواهی و حتی انتقاد صرف برای او می‌نوشت، با آغوش گشوده‌ی علی و یاران او مواجه می‌شد و هرگز کسی متعرض او نمی‌شد. اما چرا در جامعه‌ی ما، علی و اولاد علی، برای حکومتی هزینه شدند که نسبتی با عدل و سیره‌ی علی نداشت اما مرتب از علی سخن می‌گفت و از همگان انتظار همراهی داشت و همگان را نیز به عاقبت کوفیان و خائنان کوفه احاله می‌داد.

۱۵- خدایا، سیّدعلی، با همه‌ی مراتب علمی‌اش، و با همه‌ی زیرکی و شم شریف سیاسی‌اش، و با همه‌ی ذکاوت‌های منحصر بفردش، بی آن که خود به عاقبت رفتارش بیندیشد، به برآوردن قدرتی مخوف و پنهانی دست برد. سپاه را که باید از مراودات سیاسی و اقتصادی و اطلاعاتی به دور می‌بود، به هر کجای مواضع کشور نفوذ داد و مستقیما دایره‌ی سیاست را که به سلامت روانی آحاد مردم و برجستگان سیاسی کشور محتاج است، به قمه و کلت و ضرب و شتم و زندان و شکنجه آلوده کرد. به موازات دستگاه رسمی وزارت اطلاعات، سپاه را واداشت تا او نیز به کارهای اطلاعاتی و امنیتی ورود کند و بساط موازی و مشرف بر وزارت اطلاعات را در همه جا بگستراند. این قدرت پنهان، هم خود قاچاقچی فعالی بود و سالانه میلیاردها دلار از مبادی رسمی و غیررسمی به واردات کالا مبادرت می‌کرد، و هم با کلت و بی‌سیم و مسلسل خود در مناقصه‌های اقتصادی شرکت می‌نمود و در همه جا نیز برنده‌ی بلامنازع این مناقصه‌ها بود، و هم به تنظیم روان امنیتی کشور – آن‌گونه که خود می‌خواست – دست می‌برد.

مشغله‌های این چنینی، ای خدا، باعث شد که سیّدعلی، هرگزبه میزان مصرف مواد مخدر در کشورش که در صدر جدول جهانی بود، نیندیشد. و همچنین، هیچ‌گاه به رواج تن‌فروشی دخترکان و زنان سرزمینش، و به فروپاشی روال رایج فعالیت‌های اقتصادی مردمش، و به اسلامی‌که زیر دست و پای ماموران قلدر و بی‌خرد، و مسئولان بی‌کفایت، و قاضیان مرعوب و ناسالم پرپر می‌زد و استمداد می‌طلبید، توجه نکند.

۱۶- تا این که ندانم‌کاری‌ها و شعارگویی‌ها و فریبکاری‌های فرد نالایقی چون احمدی‌نژاد، سرنوشت سوزناک ما را به تحریم و تقبیح و تحقیر جهانی درانداخت. بله ای خدا، جهانیان، با هر نیت و با هر آواری که برای ما تدارک دیده بودند، در تحریم همه‌جانبه‌ی ما متحد شدند. التماس‌های پنهان و آشکار رییس‌جمهور آشفته حال ما به جایی نرسید. تا این که متحدان جهانی، با همین تحریم‌های همه‌جانبه، بساط کاذب برقراری و برپایی ما را برچیدند و بر زمین گرممان کوفتند.

رهبر گرامی‌ما،

کامتان شیرین. اگر که، از مطالعه‌ی این نوشته کامتان تلخ شده است. ما به همگان، و حتی به کودکانمان آموخته‌ایم: دوستی در صداقت است، گر چه تلخ. اگر مرا بنا بر چاپلوسی و فریب بود، شما را با الفاظی نرم و سراسر مداحانه می‌ستودم. اما چه کنم که هنوز شما را دوست دارم و به نام نیک شما در پهنه‌ی تاریخ این سرزمین، سخت مشتاقم. پس، این آخرین نوشته‌ای است که مستقیم، رو به شما می‌نویسم. و خود، به عاقبت تلخ آن واقفم. چرا که ماموران و قاضیان گوش بفرمان ما، در کار خود استادند. آنان نیک می‌دانند چگونه یک معترض و منتقد را با شکنجه و فحش‌های ناموسی به تنگنای روحی و روانی در اندازند. من همه‌ی این ابتلائات آتی را بجان می‌پذیرم تا صدای سخن خود را به گوش حضرت شما برسانم.

ای کاش بعد از پنج نامه‌ای که چه در بیرون زندان و چه از داخل زندان برای جنابعالی نوشتم، مرا فرا می‌خواندید و بر من می‌آشفتید که فلانی، تو را چه می‌شود؟ مرگت چیست؟ و من، با شما، نه از فرصت‌های از کف رفته، نه از بسیج و سپاه واژگون شده، نه از بن‌بست حتمی و فروپاشی عن‌قریب، نه از مردم از کف رفته، نه از فلاکت جهانی مردمان ایران، بلکه از ضربه‌هایی می‌گفتم که بر در خانه‌ی شما می‌خورد و شما آن‌ها را نمی‌شنوید. و آن، ضربه‌های کف دست مرگ است که بر خانه‌ی دل ما و شما می‌خورد و ما بی‌اعتنا به او، سر به کار دلخواه خود فرو برده‌ایم. بله رهبر گرامی، مرگ، بی‌گمان سر خواهد رسید، و ما و شما را به کام خود فرو خواهد کشاند. جنازه‌ی ما را که ناشناس و بی‌کس و کاریم، با شتاب، به آغوش سرد گور می‌سپرند، و جنازه‌ی شما را که معروف عالمید، مردمان بی‌شمار، بر سر دست می‌برند و اشک‌ریزان و بر سر زنان، جلوی چشم صدها دوربین و صدها خبرنگار و صدها میهمان خارجی، در آرامگاه ابدی‌تان می‌نهند.

رهبر گرامی‌ما،

این که ”آخرین نامه” را به این نوشته عنوان داده‌ام، نه از این روی است که امیدم از شما و اصلاح امور کشور سلب شده است، بلکه آرزو دارم در این روزهای پایانی عمر، نام نیکی از خود به یادگار گذارید و خطاهای رفته را به سامان خویش باز آورید. فردا، مردم از ما که بی‌نشان و بی‌آوازه‌ایم، هیچ نخواهند گفت، اما از شما، به محافل مردمان، سخنان فراوانی راه خواهد یافت. آنان با غرور خواهند گفت: خامنه‌ای، رهبری فهیم و باخرد بود. گرچه در مقطعی از اواخر عمرش، رشته‌های اداره‌ی کشور از دستش به در رفت و خسارت‌ها بالا گرفت، در سال‌های بعد اما، وی به مجاهدتی شبانه روز پرداخت. دل‌های رمیده را از هر سو بر سر سفره‌ی همدلی باز آورد و برای ایرانیان پراکنده آغوش گشود. اشک‌ها را سترد. قدرت‌های در سایه را از هر کجای کشور به زیر کشید. به نمایندگان مردم اقتدار بخشود. خود را، همچون نلسون ماندلا، از منصب‌های کلیدی کشور کنار کشاند و راه را بر حاکمیت قانون هموار ساخت. بساط رابطه‌های مخوف را برچید. آدم‌های کم‌خرد خانه کرده بر مسندها را به زیر آورد و برجستگان و شایستگان را بر سر کارها گمارد. مرز مضحک میان خودی و غیرخودی را محو کرد و شرافت مخدوش ایران و ایرانی را ترمیم کرد و برکشید.

آری رهبر گرامی،

همه‌ی ما دوست داریم شما را بر بلندای سربلندی ببینیم و نام نیک شما را بر تارک هماره‌ی تاریخ سرزمین خویش تماشا کنیم. شما اکنون، در دو قدمی یک چنین افق مبارکی ایستاده‌اید. در این یک سال گذشته، مردمان ما توسط همان قدرت‌های در سایه، به آسیب و تفرقه و انشقاقی بزرگ دچار شده‌اند. به امید روزی در همین نزدیکی‌ها، که با درایت شما، همه‌ی دورنگی‌ها به یک‌رنگی، و همه‌ی جدایی‌ها به یکتایی منجر شود. و این، ممکن نخواهد شد الا با به بازی گرفتن فهم مردمان. حکومتی که بر جهل مردمان خویش خانه بسازد، شایسته‌ی حتمی‌فروپاشی است. و شما نیک‌تر از ما می‌دانید که: ما را جز به فرا بردن فهم‌ها، و اعتنا بخشودن به خواست مردمان‌مان چاره‌ای نیست.

رهبر گرامی،

اگر پرسش شما این است که از کجا می‌توان آغاز کرد، پاسخ می‌دهم: به یک دستور شریف شما همه‌ی زندانیان بی‌گناه ما به آغوش عزیزان خویش باز می‌گردند. این همان بارقه‌ی پربرکتی است که امید بارش آن را به شما دل بسته‌ایم. مابقی راه را خود خدا پیش روی شما خواهد گشود. و من، نام نیک شما را می‌بینم که مردمان ما با غرور بر زبان می‌آورند و بدان مباهات می‌کنند. یا علی!

فرزند شما: محمد نوری‌زاد بیست مرداد هشتاد و نه

لینک نامه

sokhan at 07:51 PM | نظرات 4

August 14, 2010

کشکول خبری هفته (۱۲۷) از خامنه‌ای عزيزم! قال را بکن! تا هجوم سبز به منتقدان مهندس موسوی

برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.

در کشکول شماره ی ۱۲۷ می خوانيد:
- خامنه ای عزيزم! قال را بکن!
- نه می بخشيم نه فراموش می کنيم
- مهندس و حجةالاسلام در دو پرده
- فرهنگ فشردۀ سخن
- هجوم سبز به منتقدان مهندس موسوی

خامنه ای عزيزم! قال را بکن!
"آيت‌الله خامنه‌ای: اطاعت از دستورات حکومتی ولی‌امر مسلمين نشانگر التزام کامل به ولايت است." «ايلنا»

خامنه ای عزيزم! ای خدای بزرگ حکومت اسلامی! (*)
دم شما گرم. بابا چرا اين قدر تعارف؟ چرا اين قدر تاخير؟ شما که خدا بودی، چرا اين قدر موضوع را لِفت می دادی؟ ما که می دانستيم؛ شما چرا پنهان می کردی؟ چرا اين قدر شکسته نفسی می کردی؟ تو خداوندگار ما، امام ما، رهبر ما، می دانستی و نمی گفتی؟! حکم حکومتی ات را قربان. از تو به يک اشاره، از ما به سر دويدن (گور پدر زمين خوردن و زخم و زيلی شدن ما. تو امر کن، ما مثل قهرمانان دو می دويم تا آن چه تو می گويی اجرا کنيم و التزام عملی نشانت دهيم).

رهبر جان!
ما چند سال پيش پيشنهاد داديم شما قانون اساسی را عوض کنی. چرا نکردی و اين قدر فروتنی نمودی؟ بابا قال را بکن خلاص مان کن. شما بشو اميرالمومنينِ حکومت اسلامی و بگو بمير تا بميريم. بگو زنده شو تا زنده شويم. بگو بپر تا بپريم. مگر نمی بينی تحت رهبری داهيانه شما، موشک با کرم و موش پرانديم. مگر نمی بينی انرژی اتمی در آشپزخانه کشف کرديم. مگر نمی بينی اورانيومِ شونصد درصد غنی کرديم. چرا اين قدر تعارف می کنی و زحمت ما می داری. وقتی همه چيز با احکام حکومتی شما قابل اجراست چرا اين کار را نمی کنی.

خامنه ای عزيزم!
شادمان ام که آن چه را که بايد می گفتی بالاخره گفتی. کاری را که بايد می کردی بالاخره کردی. فدای قدرتِ بی حد و حصرت شوم که اشاره می کنی، کهريزک تعطيل می شود و به دستورت به کسی تجاوز نمی شود. شما که می توانی دستور دهی تجاوز بشود يا نشود، خودکشی بشود يا نشود، اعدام بشود يا نشود، چرا اين قدر خودداری می کنی؟

رهبر نورانی!
دست ات را می بوسم. خاکِ نعلين ات را مثل سرمه به چشم می کشم. بيا و به ما رحم کن و بساط دمکراسی و لوازم آن را جمع کن و خودت دستور بده و خودت اجرا کن. خودت قضاوت کن. خودت قانون بگذران. بابا مُرديم از بس اين تو سر آن زد و آن تو سر اين و آخرش هم کار به مجمع تشخيص مصلحت نظام کشيد و بعدش خودت حرف آخر را زدی. تو که حرف ات فصل الخطاب است اين همه بحث و جدل چرا؟ همان اول تصميم ات را بگير و ما را خلاص کن.

آرزو می کنم آن قدر عمر کنی که نتايج قدرت بی حساب و کتاب و احکام حکومتی ات را ببينی. اميدوارم تا آن زمان ما هم زنده باشيم.
فدايت
(*) بعضی ها به آقای خامنه ای می گويند "امام". عرض من اين است که امام چرا؟ مگر خدا چه عيبی دارد؟ ايشان که انگشت اش را تکان می دهد می گويد شو! می شود، و می گويد نشو! نمی شود، ايشان که اين قدر معظم است که وقتی می گويد کُن! می کنند، و وقتی می گويد نکُن! نمی کنند، چه چيز از خدايی کم دارد؟

نه می بخشيم نه فراموش می کنيم
"...تا ميانۀ مرداد ۱۳۶۷ جمهوری اسلامی هزاران زندانی را بی محاکمه، محروم از وکيل و حق استيناف با بی رحمی تمام اعدام کرد..." «تحقيقی درباره کشتار زندانيان سياسی ايران در سال ۱۳۶۷، جفری رابرتسون»

اين روزها بازار ماندلا شدن و گاندی شدن داغ است و همه به حساب ديگران مشغول بذل و بخشش اند. يکی می بخشد و فراموش می کند؛ ديگری می بخشد و فراموش نمی کند؛ اين وسط کسانی هم هستند که نه می خواهند ببخشند، نه فراموش کنند، ولی صدای اين گروه در های و هویِ بحث های بخشش‌گرانه گم شده است. می گوييم و می گذريم، و اين روزها هم که مسئولان سياسی دهه ی شصت دوباره محبوب قلوب شده اند و بر شانه ی کسانی که در آن سال ها طفل شيرخوار بوده اند بالا رفته اند، بر آن وقايعِ جنايتکارانه چشم می بنديم و دعوت به سکوت و بررسی در "وقت مناسب" می کنيم اما چهره ی آن مادر و پدر و زن و شوهر و دختر و پسر را نمی بينيم که داغ عزيز يا عزيزان شان را هنوز بر دل دارند و خواهان محاکمه ی آمران و عاملان قتل عام ۶۷ هستند.

در اين ميان کسانی که خواهان مجازات قاتلان هستند به همان اندازه حق دارند که بخشندگان و عفوکنندگان. ما از زبان گروه اول سخن می گوييم. می گوييم، مجازات معنی اش وحشی‌گری و بی‌اخلاقی نيست. مجازات معنی اش به دار کشيدن و اعدام نيست. آمر و عامل جنايت قرار نيست شکنجه شود، هر چند خودش شکنجه کرده است. مجازات او، دور بودن از اجتماع برای هميشه است. اين نه خشونت است، نه خون را با خون شستن. مجازاتی ست که در دمکراتيک ترين کشورها هم اِعمال می شود.

اما بخششِ بی موقع و بی دليل، جز جری کردن جنايتکاران بالقوه و بالفعل حاصل ديگری نخواهد داشت. به اين می‌ماند که بگوييم هر کس تا حالا آدم کشته يا از اين به بعد بکشد، در نهايت بخشيده خواهد شد. معلوم است که چه بر سر جامعه خواهد آمد.

اما قانون مبتنی بر حقوق بشر همان طور که مجازات دارد، تخفيف در مجازات هم دارد. تخفيف، شامل کسانی می شود که پيش از گرفتار شدن، به ميل خود زبان بگشايند و با معرفی آمران و عاملان جنايت های پيشين گامی در جهت کاهش جنايت های آتی بردارند. آقايان سبزی که در گذشته مسئول بوده اند، نبايد انتظار داشته باشند که داغ‌ديدگان قتل عام ۶۷ سکوت آن ها را بپذيرند. اگر مطلقا اطلاع نداشته اند بايد صريح اظهار بی اطلاعی کنند. اگر اندکی اطلاع داشته اند، بايد اطلاع رسانی کنند. اگر در جنايت به طور مستقيم يا غيرمستقيم دست داشته اند بايد از خانواده های کشته شدگان رسماً عذرخواهی کنند. جنايت، سبز و سرخ و سياه نمی شناسد. جنايتکار هر رنگی بوده يا هر رنگی شده، جنايتکار است و نمی تواند از زير بار مسئوليت شانه خالی کند. اين که کشته شدگان مجاهد بودند، و مجاهدين خود ترور می کردند يا با صدام هم دست بودند يا خيانت و جنايت می کردند توجيه مناسبی برای کشتارِ بی محاکمه نيست. اگر هم به اعتقاد آقايان اين کار، کار خوبی بوده، صريحا اعلام کنند که "ما خود، يا همکاران مان اين کار را کرديم و در زمان خودش کار درستی هم بود"؛ لااقل تکليف ما با آقايان روشن خواهد شد.

بر خاک خاورانِ امروز ساقه های باريک و زيبايی روييده که در حال رشد و گسترش است. مخفی کاریِ حکومت و سکوت هم‌دستان جنايتکار نتوانست پرده بر اين جنايت هولناک بيفکند. بقايای پرده ی پوسيده ای که روی قبرهای خاوران کشيده شده کم کم کنار می رود و چهره ی زيبای زندانيانِ به قتل رسيده روز به روز پر رنگ تر می شود. قلم ما در افشای ظلمی که بر آن ها رفته لحظه ای آرام نخواهد گرفت و تحت هيچ شرايطی اجازه ی ضايع شدن حقوق آن ها را نخواهد داد.

مهندس و حجةالاسلام در دو پرده
پرده ی اول:
آقای مهندس ايکس در جلسه ای در حال سخنرانی ست. مستمعان اغلب جوان و پُر شور هستند. بحث بر سر بنايی‌ست کج که مهندس يکی از پايه گذاران آن بوده ولی بعد از اين که او را از اجرای پروژه کنار گذاشته اند معمارانی که تحصيلات درست و حسابی نداشته اند و خود را مهندس جا زده اند ساختمان را کاملا کج بالا برده اند. ناگفته نماند که فونداسيون مهندس هم از ابتدا ايراد داشته و بخشی از کجی ساختمان مربوط به اشتباه و ندانم کاری اوست ولی اکنون مهندسان جوان که آستين ها را بالا زده اند تا کار را به دست گيرند و بخشی از بنای فعلی را خراب کنند و مشغول تعمير اساسی شوند زياد به اشتباه مهندس کاری ندارند و فکرشان اين است که اول از همه جلوی ساختمان سازی به شيوه ی فعلی را بگيرند و بعد دست به تخريب قسمت های خيلی خراب و خطرناک بزنند و بعد آغاز به تعمير کنند، تا کِی فرصتی دست دهد ساختمانْ کاملا خراب و به جای آن بنايی نو بر پايه اصول مهندسی ساخته شود.

مهندس از ريزه کاری ها می گويد. از آن چه معمارانِ بی سواد و طمّاعِ بعد از او کرده اند. از آن چه اگر او دوباره مسئول پروژه شود خواهد کرد. سخنرانی او با لحن آرام، يک ساعت، دو ساعت، سه ساعت طول می کشد. به نکاتی اشاره می کند که تقريبا همه، حتی عوامِ غير مهندس هم می دانند. او البته چيزی از کارهايی که خودش کرده نمی‌گويد. همه خميازه می کشند و حوصله شان سر می رود. مهندس تقريبا هيچ برنامه ای برای تغيير و تعمير ارائه نمی دهد. نمی گويد مهندسان جوان چه بايد بکنند. همه در حال چُرت زدن هستند و کم کم انگيزه برای شروع به کار را از دست می دهند...

پرده ی دوم:
آقای حجةالاسلام ايگرگ که او هم از برنامه ريزان و سازندگان بنا بوده (حالا حجةالاسلام بودن چه ربطی به ساختن بنا و مهندسی داشته، بماند)، کج بالا رفتن بنا را می بيند و به شدت ناراحت می شود. او در زمان مسئوليت اش همواره سعی در نوسازی بنا داشته ولی حرف اش پيش نرفته است. او اکنون به خاطر اعتراضات تندی که کرده جزو مغضوبين و رانده شدگان از پروژه است ولی کاملا متوجه است که اگر بنايی که او جزو پايه گذاران اش بوده اين گونه با شتاب و با اين زاويه ی کج بالا برود حتما فرو خواهد ريخت. او در اجلاسِ مهندسان جوان، با شور و هيجان سخن می راند. نه از جزئيات کسل کننده، که از حقايق آشکار و تلخ سخن می گويد؛ از عمله ای که امروز به عنوان پروفسور در مرکز شورای نگهبان نشسته و راست و چپ طرح صادر می کند. از آن يکی پروفسورِ خودخوانده ی يزدی که در قم نشسته و می گويد هر کس با طرح های او مخالف است بايد نابود شود. حجة الاسلامِ ما با زبان صريح سخن می گويد. جوانان را تشويق می کند که آستين ها را بالا بزنند و شروع به کار بکنند؛ شروع به تعمير بکنند. به اين عمله و آن بنّا که خودشان را پروفسور جا می زنند وقعی ننهند و کار را به دست بگيرند. او با سخنان‌اش ايجاد شور می کند. ايجاد اشتياق می کند. مستمعان با شنيدن سخنان او به هيجان می آيند. آن ها می دانند که حجةالاسلام با گفتن اين سخنان با جان اش بازی می کند چرا که مافيايی که پروژه ی ساختمان سازی را در دست گرفته و هر روز و هر هفته ميلياردها پول به جيب می زند آماده است برای ساکت کردن او دست به هر کاری بزند...

مهندسان جوان به هر دوی اين سخنرانان نياز دارند. آن ها تنها کسانی هستند که در شرايط فعلی قدرت آن را دارند که جلوی مافيا بايستند و تغييری هر چند جزئی در نقشه ی ساختمان ايجاد کنند. اين که کار به کجا برسد بستگی به شيوه‌ی عمل مهندسان جوان دارد. بايد از مهندس اولی خواست تا در کنار منطق، به شور و شوق مهندسان جوان نيز توجه کند. بايد از او خواست تا مانند حجةالاسلامِ شجاع، زبان به حقيقت گويی بگشايد و صريح و بی پرده با مردم سخن گويد...

فرهنگ فشردۀ سخن
لابد گمان کرديد اين مطلب، فرهنگِ طنزآميزی ست که خودم نوشته ام و مثلا در مقابل کروبی، شجاع؛ در مقابل خامنه ای، دشمن‌تراش؛ در مقابل نوانديش دينی، بلاتکليف؛ در مقابل موسوی، لاک پشت؛ در مقابل جنبش سبز، آتش زير خاکستر؛ در مقابل سکولار، مُرغ (با اين توضيح که هم در عزا و هم در عروسی سرش را می بُرّند و همه هم آن را با اشتها می خورند!) در مقابل اسانلو، قهرمان قرار داده ام. اشتباه کرده ايد!

در حال مطالعه ی کتابی برای معرفی بودم که متوجه کتاب قطوری شدم که زير دست ام بود و با انگشت روی آن رِنگ گرفته بودم: فرهنگ فشردۀ سخن در دو جلد به سرپرستی استاد گران‌قدر دکتر حسن انوری. گفتم اين همه کتاب معرفی کرده ام، چرا اين يار عزيز را که مدام از آن استفاده می کنم معرفی نکنم؟ حقيقت اين که يادم نمی آيد اين کتاب را معرفی کرده باشم. شايد هم کرده باشم که اگر چنين باشد، معرفی اين رفيق شفيق، دوبل می شود که شايسته اش نيز هست.

قديم ها برای اين که بگويی اهل کتابی حتما لازم بود که در کتاب خانه ات يک دوره ی شش جلدی فرهنگ معين داشته باشی. اگر هم می خواستی خيلی خودنمايی کنی، بايد پنجاه جلد جزوات صحافی شده ی لغت نامه ی دهخدا را در کتاب خانه ات رديف می کردی. اهل قلم بودن بدون اين دو کتاب معنی نداشت. جالب اين جا بود که کم‌تر اهل قلمی به اين دو کتاب مراجعه می کرد!

امروز می توان با افتخار به اين دو سری کتاب، يکی دوره ی هشت جلدی فرهنگ بزرگ سخن را اضافه کرد و برای کار فوری و فوتی، فرهنگ روز يا فرهنگ فشرده سخن را هم کنار دست داشت.

برای اشخاصی مثل من که فرهنگ های لغت و دائرةالمعارف ها را با دليل و بی دليل ورق می زنند، چيزی که غير از محتوا مهم است، دوام جلد و عطف آن است. چاپ فرهنگ فعلیِ من چاپ اول و مربوط به هفت سال پيش است و اين کتاب به رغم مراجعات مکرر در طول اين سال ها و بيرون کشيدن های بی ملاحظه از قفسه يا ورق زدن های تند و فشار آوردن های با کف دست بر ميانه ی صفحات هم چنان سالم مانده است. اين در حالی ست که عطف مجلداتی از فرهنگ کودکان و نوجوانان من کلاً کنده شده و با بقيه ی فرهنگ ها و دائرةالمعارف ها هم به خاطر ضعف ظاهری جلدهايشان با احتياط برخورد می کنم.

اما در فرهنگ فشرده سخن نکات جالب ديگری نيز وجود دارد. مثلا ما "اعليحضرت" يا "پيگير" را از قديم چنين می نويسيم. اما در اين فرهنگ، املای امروزی آن هم در کنار املای قديمی نوشته شده: اعلی‌حضرت؛ پی‌گير.

در اين فرهنگ به رغم فشرده بودن، به بعضی اسامی خاص و کلمات کم استفاده هم بر می خوريم؛ مثلا کلمه ی: "تنگوسی tongus-i (اِ.) زبانی از خانوادۀ زبان‌های آلتايی، که در بخش‌های غربیِ سيبری و قسمت‌های شمالیِ منچوری رايج است." "دالايی لاما (اِ.) dālāy(')ilāmā [فر.: dalai-lama، از مغ.، تبتی] رئيس روحانيان آيين لامائيسم."
قيد تلفظ با حروف فونتيک تقريباً چگونگی ادای تمام کلمات را نشان می دهد و جايی نديده ام که آوانگاری لاتين خواننده را به اشتباه بيندازد.

فرهنگ فشرده سخن فرهنگی ست مدرن و امروزی که هيچ نويسنده و کتاب‌خوانی از آن بی نياز نيست. اين فرهنگ در ۲۷۰۴ صفحه منتشر شده است و قيمت امروز آن را متاسفانه نمی دانم.

هجوم سبز به منتقدان مهندس موسوی
[کاريکاتور آريا را با کليک اين‌جا ببينيد]

انواع و اقسام هجوم داريم: هجوم کيهانی، هجوم رجا نيوزی، هجوم صدا و سيمايی، هجوم کمونيستی کارگری، هجوم آريامهری، و بالاخره هجوم سبز. اين هجوم نوع جديدی از هجوم است که تازه شکل گرفته و چون می توان در ابتدای کار جلويش را با بيل گرفت، ما سعی می کنيم مرتب خطر آن را يادآور شويم بل که مهندسان و طراحان سبز، فکری به حال اش بکنند، چرا که ممکن است بعدها جلوی آن را با پيل هم نتوان گرفت.

می گويند شما نسبت به سبزها آلرژی داريد. حاشا وَ کَلّا که چنين نيست و سبزها را خيلی هم دوست داريم. آلرژی ما نسبت به رويدادهای دهه ی شصت است و بيلی که اول نزديم و سوراخ هی گشاد و گشاد تر شد که اين روزها سيلِ جاری شده از همان سوراخ کوچک و به ظاهر بی آزار، اساس مُلک و مملکت را دارد بر باد می دهد.

حکايت عملِ بعضی از دوستان سبز ما شده است حکايت پراندن مگس با تخته سنگ که ممکن است مگس بميرد، ولی آن بيچاره ای هم که مگس روی صورت اش نشسته همراه با مگس له و لَوَرده خواهد شد. نکنيد آقايان، نکنيد. بت نسازيد. آدم غيرقابل انتقاد نسازيد. رهبران و سران را آن قدر بالا نبريد که بعد نتوانيد پايين شان بياوريد. آن قدر بالا نبريد که بعد خودشان نخواهند پايين بيايند. اگر هم شما انتقادی به آن ها نداريد، مانع انتقاد ديگران نشويد؛ خاله خرسه نشويد.

آفرين به خانم رهنورد که توصيه به انتقاد می کند. آفرين به آقای موسوی که جلوی مَجيزگويان را می گيرد. ما هم بايد همراه با اين دو، توصيه به انتقاد کنيم و جلوی مَجيزگويان را بگيريم. اين تنها راهی ست که ما را به يک حکومت دمکراتيک می رساند.

sokhan at 03:33 AM | نظرات 2

بازتاب طرز تفکر و فرهنگ در نوشته‌های ما

این مطلب در خودنویس منتشر شده است.

نوشته‌های ما منطقاً باید محل بازتاب طرز تفکر و فرهنگ ما باشد، اما در بسیاری موارد مشاهده شده است که چنین نیست و نوشته‌ها، طرز تفکر و فرهنگ دیگری غیر از طرز تفکر و فرهنگ ما را منعکس کرده‌اند. فرض می‌گیریم که نویسنده‌ای مطلبی می‌نویسد در ستایش آزادی، و در آن با آب‌وتاب از محاسنِ آزادی سخن می‌گوید، اما وقتی همین نویسنده را از نزدیک ملاقات می‌کنیم و شناخت‌مان نسبت به او زیاد می‌شود می‌بینیم نه تنها از آزادی‌خواهی بویی نبُرده بل‌که استبداد جزئی از فرهنگِ اجتماعی اوست و آن‌چه نوشته ربطی به افکار و باورهایش ندارد. به همین ترتیب دیده‌ایم کسانی که سنگِ زنان را در نوشته‌های‌شان به سینه زده‌اند ولی در زندگی واقعی حقوق زنان را زیر پا گذاشته‌اند یا کسانی در مذمّت تعصب و جزمیّت سخن رانده‌اند اما خود متعصب‌ترینِ متعصب‌ها بوده‌اند. این‌گونه نویسندگان در واقع خود و خوانندگان‌شان را فریب می‌دهند و چهره‌ی واقعی‌شان با چهره‌ی پشتِ مقالات‌شان زمین تا آسمان تفاوت دارد. اگر همین نویسندگان مدتی طولانی در زمینه‌ای خاص بنویسند و خود را در معرض انتقاد مخاطبان‌شان قرار دهند، در آثار و عکس‌العمل‌ها، افکار واقعی‌شان قابل مشاهده خواهد بود. شاید بتوان با یکی دو مقاله خواننده را فریب داد ولی اگر نوشتن ادامه یابد، در خلال واکنش، باورهای نویسنده نمایان خواهد شد.در دوره‌ی حاضر که بچه‌های سبز وارد عرصه‌ی سیاست شده‌اند، مسئله‌ی اختلافِ میانِ اندیشه با نوشته در آثارشان هویدا شده است. سبزِ آزادی‌خواه و دمکراتْ‌مسلک و تکثرگرایی که در نوشته‌هایش ایران را برای تمام ایرانیان می‌خواهد و مُبَلِّغ تساهل و تسامح مذهبی‌ست، در برخوردِ شخصی و اجتماعی با چنان بی‌اعتنایی و حتی خشونتی با مخالفانِ فکری و منتقدان‌اش برخورد می‌کند که در مواردی غیرقابل باور است. در صورتی که نویسنده، پیوسته‌نویس باشد و نسبت به واکنشِ مخالفان و منتقدان عکس‌العمل نشان دهد، پرده از تفکر مستبدانه‌ی او دیر یا زود خواهد افتاد.

این که چنین است به خودیِ خود ایراد نیست چرا که ما رشد یافته در جامعه‌ای با فرهنگِ استبدادی هستیم که اثراتِ مخرب‌اش حتی اگر خود را آزادی‌خواه بدانیم یا بخواهیم، مدت‌ها با ما خواهد بود؛ درست مثل لهجه‌ی زبانِ مادری که بعد از آموختنِ زبان‌ِ دیگر با آن همراه می‌شود و از میان رفتنی نیست، لهجه‌ی استبدادی، خود را هنگام صحبت با زبانِ تازه‌آموخته‌ی دمکراتیک نشان می دهد. این لهجه از میان خواهد رفت، زمانی که نسل عوض شود و زبان نسل جدید کلاً تغییر یابد.

پس به چنین رفتاری که بخشی از ماهیّت ما را تشکیل می‌دهد ایرادی نیست. ایراد در این است که ما اولّاً به وجود این رفتارِ نهادینه شده باور نداشته باشیم و خود را واقعاً و ذاتاً آزادی‌خواه و ضداستبداد بدانیم، ثانیاً به خاطرِ باورِ غلطی که داریم نیازی به تصحیحِ تفکرات عقب‌مانده‌ی خود نبینیم، ثالثاً به کسانی که بر ضعف‌های ما انگشت می‌گذارند بتازیم که چنین‌وچنان نیستیم و با تجاهل، خود را از مزایای آگاهی محروم کنیم.

برای ما باید مشخص باشد که طرز تفکر و فرهنگ ما به هر حال در نوشته‌ها و واکنش‌های قلمی‌مان نمود پیدا خواهد کرد و ضعف‌های‌مان در مسیرِ آزادی‌خواهی آشکار خواهد شد. چه بهتر آن‌چه را که خواهان آن نیستیم ولی با وجود ما گره خورده با کار مستمر و تمرین به تدریج از خود دور کنیم.

خودنویس رسانه‌ای‌ست برای انعکاسِ خودِ واقعی، یا اگر واقع‌گرا باشیم رسانه‌ای برای نزدیک کردنِ خودِ واقعی به خودِ ایده آلی که در ذهن و نوشته‌های‌مان ساخته‌ایم. با نوشتن در این رسانه می‌توانیم افکارمان را در معرض قضاوت عمومی قرار دهیم و با بحث‌هایی که پیرامون نوشته‌های ما در می‌گیرد در جهت تکامل فکری و فرهنگی‌مان گام برداریم.

sokhan at 03:31 AM | نظرات 0

ورزیدگی ذهن و قلم

این مطلب در خودنویس منتشر شده است.

ذهن و قلم مانند جسم است؛ با ورزش و تمرین و قرار گرفتن در موقعیت‌های دشوار ورزیده می‌شود. بدنِ یک بوکسور از ابتدا در مقابل ضربه مقاوم نیست. او در تمرینات آن‌قدر ضربه می‌خورد که بدن‌اش مقاوم می‌شود. ورزشِ ذهن و قلم، سوال و بحث و انتقاد است. بدون این سه، ذهنْ ورزیده نمی‌شود و با ضربه‌ی حریف تعادل‌اش را از دست می‌دهد و در بدترین حالت در هم می‌شکند. راهِ قوی شدن، فرار از ضربه‌های تمرینی نیست؛ دور شدن از تمرین‌دهنده‌ای که ایرادها را برجسته می‌کند نیست؛ قهر کردن و خروج از رینگ یا بدتر از آن بیرون کردن کسی که نقاط ضعف ما را به ما نشان می‌دهد نیست. آن کسی که در مقابل ما ایستاده و با زدن ضربه نقاط ضعف‌مان را معلوم می‌کند بدخواه ما نیست. او تمرین‌دهنده‌ای‌ست بینا که گاه با بداخلاقی روی خطاهای ما انگشت می‌گذارد و خواهان برنده شدنِ ماست. او ما را برای مبارزه با حریفی بی‌پرنسیپ که برای کسب پیروزی دست به هر کار قانونی وغیرقانونی می‌زند آماده می‌کند. کسی که امروز خود را وابسته به جنبش سبز می‌داند حکم بوکسوری را دارد که سال گذشته به‌طور ناگهانی واردِ پیکاری سهمگین شده، و رودرروی حریفی قوی پنجه و بی‌ملاحظه قرار گرفته و ضربات سختی از او خورده ولی از پا نیفتاده و اکنون می‌خواهد خود را به شیوه‌ای اصولی قوی کند. او نیاز به تمرین دارد؛ نیاز به سوال و بحث و انتقاد دارد. کسانی که او را به کناری می‌کشند و راه قوی شدن‌اش را ناز و نوازش و از گُل نازک‌تر نگفتن می‌دانند سخت در اشتباه‌اند. چنین کاری باعث تقویت جنبش سبز نخواهد شد. انتقادْ باعث ورزیدگی انتقادشونده و انتقادکننده می‌شود. در این میان تکنیک‌های انتقاد اعتلا می‌یابد، زبانْ صیقل می‌خورَد و زمختی‌اش را از دست می‌دهد، چشمْ تیزبین می‌شود، ذهنْ دنبال پاسخ‌های تازه می‌گردد، و همه‌ی این‌ها در اثر برخوردهای انتقادی‌ست. نگاهی به رسانه‌های اینترنتی به روشنی کاهش زمختی‌های دورانِ اولیه‌ی اینترنت فارسی و ریزبینی‌ها و ظرافت‌های اندیشگی را در نزدِ ما کاربرانی که نه نویسنده‌ی حرفه‌ای بل‌که مردم عادی هستیم نشان می‌دهد.

حکومت اسلامی ایران خود را از انتقاد محروم کرده با این خیالِ خام که قدرت‌مند است و نقطه‌ی ضعف ندارد. همو روزی از نقاط ضعفی که همیشه پنهان کرده ضربه خواهد خورد و ناک‌اوت خواهد شد. حکومت از مرحله‌ی نقدپذیری و توصیه گذشته و باید او را به حال خود رها کرد تا عاقبتِ محتومِ حکومت‌های ضدِّ انتقاد و ضدِّ اصلاح نصیب‌اش شود ولی جنبش سبز و هواداران آن باید هر چه بیش‌تر در میدانِ انتقاد و نقدپذیری تمرین کنند و برای برخورد با حریف آماده گردند.

خودنویس میدانی‌ست برای تمرین و خودسازی. میدانی برای انتقاد و نقدپذیری. نقاطِ ضعف و قوّتِ ما در این میدان مشخص خواهد شد. قوی شدن ما به حضور در چنین میدانی بستگی دارد. در این میدان حضور یابیم و فعالانه تمرین کنیم.

sokhan at 03:29 AM | نظرات 0

نقدپذیری

این مطلب در خودنویس منتشر شده است.

تاکنون در چند مطلب از مزیّت‌های نقدِ دیگران گفته‌ایم و چیزی که کم‌تر به آن پرداخته‌ایم، روی دیگر سکّه، یعنی نقدپذیری خودمان است. راحت است گفتن این که باید انتقاد کرد و اجازه‌ی نقد به منتقدان داد، ولی آیا به طرفِ مقابل هم اجازه می‌دهیم عینِ همین نظر را در باره‌ی ما ابراز کند؟ پاسخِ زیرکانه و نه چندان درستْ به این سوال "آری" و پاسخِ صادقانه و عاری از خودفریبی و دیگرفریبی "نه" است، و این واقعیتی‌ست که تمایل چندانی برای روبه‌رو شدن با آن نداریم و اغلب از کنار آن بدون تفکر و تعمق می‌گذریم. چه باید کرد تا قدرتِ نقدپذیری در ما تقویت شود؟ به اعتقاد نگارنده در وهله‌ی نخست باید این‌گونه فکر کرد که کمالِ مطلق در اختیار هیچ‌کس –از جمله ما- نیست و ما نیز به اندازه‌ی دیگران می‌توانیم عیب و ایراد داشته باشیم. در مرحله‌ی بعد باورِ این مطلب است که پاسخ بعضی از سوالات نه در نزد ما که در نزد دیگران است. اگر به این طرز تفکر و باور، اعتقاد قلبی پیدا کنیم آن‌گاه می‌توانیم امیدوار باشیم که به سخن دیگران گوش خواهیم داد و در صدد درک گفته‌هایشان بر خواهیم آمد و گام اول را در مسیر نقدپذیری بر خواهیم داشت. این مسئله‌ی بسیار مهمی‌ست که متاسفانه به آن توجه نمی‌شود. این‌که وقتی کسی سخنی می‌گوید، پیش از گوش دادن به آن و تلاش برای درک این‌که چه می‌گوید و چرا می‌گوید سعی به آماده کردنِ پاسخ او در ذهن خود داریم و به همین خاطر حرف او را درست نمی‌شنویم، یا پیش از خواندن تمام و کمال مطلبی -و گاه تنها با مشاهده‌ی تیتر و یا مشاهده‌ی نام نویسنده- در مقابل آن موضعِ رد یا قبول می‌گیریم، بدترین عادتی‌ست که مانع نقدپذیری ما می‌شود. وظیفه‌ی ما به عنوان اهل فکر و قلم فقط نقدِ دیگران نیست بل‌که نقدپذیری نیز هست. با نقدپذیری می‌توانیم زمینه‌ی نقد دیگران را بهتر فراهم کنیم. می‌توانیم باعث شویم دیگران هم به نقدِ ما بهتر توجه کنند. این کار البته تمرین می‌خواهد. تمرین را باید از خود آغاز کرد. وقتی ابتدا با خود روبه‌رو شویم مفهومِ انصاف و تعادل را بهتر درک خواهیم کرد و آن‌چه را که برای خود نمی‌پسندیم برای دیگران نیز نخواهیم پسندید.

اما رسانه‌های ما در این باره چه می‌توانند بکنند. اول این‌که می‌توانند در کنار نقد دیگران، نقدپذیریِ خودشان را نیز نشان دهند، به عبارتی همان‌قدر که انتقاد از دیگران را منتشر می‌کنند، انتقاد از خود را نیز منتشر کنند. این کار باعث خواهد شد تا خواننده نظرِ رسانه را یک‌طرفه و صرفاً برای ایرادگیری از دیگران نپندارد و باور کند که رسانه، نقد را به عنوان یک اصل اساسی برای پیش‌رفت و رفع خطاها، هم برای دیگران و هم برای خود در نظر دارد و از آن نه برای توهین و تحقیر که برای اصلاح و رشد بهره می‌گیرد.

خودنویس باید رسانه‌ای باشد برای نقد کردن و نقد پذیرفتن. در خودنویس به همان اندازه که نقدِ دیگران منتشر می‌شود، انتقاد از خود هم منتشر می‌شود. انتقاد از خود باعث خواهد شد تا خودنویس با ضعف‌هایش آشنا شود و در رفعِ آن‌ها بکوشد. هر قدر میزانِ نقدپذیری و انتقاد از خود افزایش یابد، محبوبیت و اعتبار خودنویس نیز به همان نسبت افزایش خواهد یافت.

sokhan at 03:26 AM | نظرات 0

کشکول خبری هفته (۱۲۶) از تبريک به مناسبت يک سالگی جرس تا سکوت در برابر شکنجه زندانيان

برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.

بخش اول این کشکول در جرس هم منتشر شده است.

در کشکول شماره ی ۱۲۶ می خوانيد:
- تبريک به مناسبت يک سالگی جرس
- طفلک آقای خامنه ای
- جنتی، جبرئيل و عزرائيل
- در فوايد تحليل سياسی
- پوست آرنج و بيضه ی اسلام
- احمدی نژاد مديريت می کند
- فرصتی برای فکر کردن
- سکوت در برابر شکنجه زندانيان

تبريک به مناسبت يک سالگی جرس
"جرس يک ساله شد." «جنبش راه سبز»

احتمالا تبريک گفتنِ يک سالگیِ جرس را از هر کسی انتظار داشتيد الّا اين‌جانب، چرا که در طول يک سال گذشته بارها از جرس انتقاد کرده ام. ولی يک سالگی جرس را نه تنها تبريک می گويم بل که عمر طولانی برای اين سايت اينترنتی و گردانندگان آن نيز آرزو می کنم. اين که چرا تبريک می گويم:
يک، برای اين که من هر روز به اين سايت سر می زنم و از اخبار و مطالب آن بهره مند می شوم؛
دو، با ديدگاه های طيفی از اصلاح طلبان و سبزها از طريق اين سايت آشنا می شوم؛
سه، به رغم اختلاف نظر بسيار زياد با برخی از گردانندگان و نويسندگان اين سايت، نکات بسياری از نوشته های آن ها می آموزم؛
چهار، سوژه برای نوشته هايم به دست می آورم!

قدر مسلم اين يادداشت را نمی نويسم تا به دعوت جرس پاسخ گويم که می گويد: "با ارسال ديدگاهها و پيشنهادات در ارتقای رسانه خودتان شرکت کنيد..." چرا که جرس هرگز نوشته ی امثال مرا منتشر نخواهد کرد، چنان که تا به امروز حتی به انتقادات ما کوچک ترين اشاره ای نکرده است. جرس از ديد جرسيان جای امثال ما نيست و اختصاص به دوستان حلقه ی خودش دارد. ايرادی هم ندارد، هر چند زيباتر است يک سايت جدی سياسی، لااقل بخشی از صفحات اش را به انتقادِ منتقدانِ بيرون از حلقه ی خودش اختصاص دهد.

اين يادداشت را می نويسم تا قلباً از حضور و وجود سايت های رنگارنگ ابراز خوشحالی کنم و به خودم و خوانندگان محدودم نشان دهم که انتقاد با کينه‌ورزی فرق دارد و می توان، و بايد، به کسانی که انتقاد می کنيم به چشم دوست نگاه کنيم نه دشمن، هر چند طرفِ موردِ انتقاد به ما به چشم دشمن نگاه کند. البته اين موضوع شامل ناقضان حقوق بشر نمی شود که حساب شان جداست و ان شاءالله روزی که در دادگاهی مبتنی بر حقوق بشر به محاکمه کشيده شدند، محکوميت شان را تبريک خواهيم گفت!

جرس چند سوال در باره ی عملکرد يک ساله ی خودش پرسيده که پاسخ اش از نگاه من اين است: عملکرد جرس آن جا که به سبزهای خودی مربوط می شود بسيار خوب و نمره اش ۲۰ است و آن جا که به سبزهای غيرخودی مربوط می شود، فاجعه و صفر است! اميدوارم سردبير محترم جرس سرکار خانم کديور به خاطر اين اظهار نظر صريح از من نرنجند.

با آرزوی موفقيت روزافزون برای جرس و جرسيان و ديدن جشن تولد دو سالگی اش.

طفلک آقای خامنه ای
"بازار اعتصاب کرد." «خبرگزاری ها»

آقا سرش را می گيرد، تهش در می رود، تهش را می گيرد، سرش در می رود. دو تا می زند توی سر دانشگاه، دانشگاه ساکت می شود، می آيد نفسی تازه کند، بازار صدايش بلند می شود. دو تا می زند توی سر بازار، بازار ساکت می شود، نفس اش جا نيامده، سحرخيز در دادگاه توی دهن اش می زند. سحرخيز سوار ماشين زندان نشده و زير دست بازجو نرفته، کروبی به منزل اسانلو می رود می گويد نظام شاه هم مثل حکومت آقا با مردم رفتار نمی کرد...

عجب گيری افتاده است آقا. عجب گندی زده است آقا. والله آدم، کارِ خانه اش با دو نفر و نصفی هم که گره می خورَد می خواهد برود ايستگاه امام خمينی خودش را پرت کند زير قطار. چه طاقتی دارد آقا که تا حالا بلايی سر خودش نياورده است.

حالا اين ها به کنار. منفور شدن را بگو. می دانی منفور شدن يعنی چه؟ يعنی اين که مردم وقتی يادت بيفتند، صورت‌شان مثل اين که چيز بد مزه ی گنديده ی فاسدی را خورده باشند، جمع شود و آن چيز را تف کنند و از آن چيز حال شان به هم بخورَد. انگار مثال ام خوب نبود. بگذاريد يک مثال ديگر بزنم. منفور شدن يعنی اين که مردم بخواهند سر به تن آدم نباشد و در هر فرصتی دو تا فحش رکيک بارِ آدم کنند. اين هم انگار مثال خوبی نبود. مثال بهتر شايد اين باشد که شما يک آدم زورگوی قلدر گردن کلفت در محله تان داريد که ده تا نوچه اين وَرَش، و ده تا نوچه آن ورش دائماً می پلکند و شما و زن و بچه تان را اذيت می کنند؛ سرکيسه تان می کنند؛ تهديدتان می کنند. يکی از نوچه ها به موی پسرتان گير می دهد، يکی ديگر به روسری دخترتان. در يک کلمه، در روز روشن به شما زور می گويند. شما چه حالی پيدا می کنيد؟ بله می ترسيد. و نسبت به کسی که از او می ترسيد چه احساسی داريد: بله. خودش است. احساس نفرت. فکر کنم اين مثال مثال خوبی بود. آقا هم چنين آدم منفوری شده است بيچاره.

حالا يک سوال: آيا دوست داريد جای چنين آدم منفور و بيچاره ای باشيد؟ من که می گويم عُمراً! حاضرم خودم آزار ببينم ولی آزارم به کسی نرسد، ولی منفور نباشم. بيچاره نباشم. حالا قدرت عالم را هم به تو بدهند؛ همه ی دنيا را هم به تو بدهند. يک نفر هم مثل آن آخوند آدم کش و بل که آدم خور به عنوان مريد و فدايی، بلندگوی تو شود و با صدای گوشخراش اش بگويد هر که با تو نيست بايد اعدام شود. گيرم همه ی اين ها را داشتی، بدبخت، با صورت در هم کشيده ی مردم، با آن حالت چندشی که از يادآوری اسم تو بر چهره شان آشکار می شود چه خواهی کرد؟ برای همين است که می گويم بيچاره آقای خامنه ای! طفلک آقای خامنه ای! برايت آرزوی رستگاری دارم...

جنتی، جبرئيل و عزرائيل
"در حالی که يک سال پس از انتخابات بحث‌برانگيز دهم رياست جمهوری، انتقادات از «شورای نگهبان قانون اساسی» از سوی اصلاح‌طلبان به دليل عدم رعايت بی‌طرفی در انتخابات، شدت گرفته است، آيت‌الله خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی، با صدور احکام جديدی، احمد جنتی، دبير اين شورا را، برای شش سال ديگر در سمت خود ابقا کرد." «خودنويس»

[دو فرشته روی لبه ی پشت بامِ ساختمان شورای نگهبان نشسته اند و دارند با هم صحبت می کنند. فرشته ی اولی در حالی که کتابی از عبدالکريم سروش در باره ی وحی در دست دارد با فرشته ی دومی که دچار ياس و افسردگی و دپرسيون شديد شده و در چهره اش اندوه و اضطراب موج می زند صحبت می کند...]

جبرئيل به عزرائيل- يعنی واقعاً اينقدر سخته؟ تو با اين همه قدرت ات جلوی اين يارو کم آوردی؟
عزرائيل [با ناراحتی] به جبرئيل- آره عزيز. تو نشستی هِی کتاب در باره ی وحی و اين چيزا می خونی و هی راجع به زنبور عسل و شير و شکر تحقيق می کنی، اصلاً از مشکلات کار من اطلاع نداری. هزار و چهارصد سال پيش آمدی پيام رئيس را به گوش حضرت محمد رساندی بعدش تا حالا بيکار نشستی فکر نوانديشان دينی را می کنی که حرف رئيس را تحريف نکنند. بزرگ ترين مشکلت اينه که وقتی کتاب های تفسير نوگرايان و کهنه گرايان را می خونی ناراحت می شی می گی من کِی چنين چيزی به حضرت محمد گفتم. ولی منِ بدبخت هر روز بايد جون چند هزار آدم را بگيرم. حالا هم که نوبت اين لُعبت رسيده. جان "جِبی" دارم سکته می کنم. همه ی اينهايی که با خودم به اون دنيا بردم يک طرف، اين زيبای مَه‌رو يک طرف [سرش را ميان دو دست می گيرد و در سکوت عميق فرو می رود].
جبرئيل- به خدا اين قدرها هم بد نيست. شايد اين طورها که می گن نباشه...
[عزرائيل با خشم و عصبانيت به جبرئيل نگاه می کند]- نباشه؟! نباشه؟! تو مغزت در اثر کار فکری زياد به هم ريخته! قيافه ی اين نکبت را ديدی؟ صدای جيغ جيغ اش را شنيدی؟ از همه بدتر اين که هِی می خواد بزنه و بکشه. می دونی اين اگه بياد اون دنيا می خواد خودِ رئيس را هم تائيد صلاحيت کنه؟ حتما به رئيس می گه تو که اين همه قدرت داشتی چرا برای حفظ و گسترش اسلام، نسل غيرمسلمون ها را از زمين برنداشتی. چرا زن ها را با حجابِ اتوماتيک و پسرها را با سر کچل خلق نکردی. هر چی پيغمبر و امام هست را اين يارو با اين طرز تفکرش رد صلاحيت می کنه. حتماً می گه نوح بچه اش جاسوس آمريکا بوده و لوط هم دختراش را به عرب های هرزه می فروخته. ای خدا! عجب غلطی کرديم فرشته شديم. جون ما را بگير و خلاص مون کن!

[دوربين به طرف بالا می رود. جبرئيل و عزرائيل روی لبه پشت بام ساختمان شورای نگهبان نشسته اند و دارند به منظره ی تهرانِ دودگرفته نگاه می کنند. دوربين بالا و بالاتر می رود و فيد آت.]

در فوايد تحليل سياسی
در فوايد تحليل سياسی می توان بسيار گفت و نوشت که اين جانب، چون علاقه به تحليل سياسی و تحليل گران دارم آن را به ترتيب می نويسم:
- کسی که تحليل سياسی می نويسد کم کم مشهور می شود. البته شهرت هميشه چيز خوبی نيست و بعضی وقت ها با فحش و فضيحت همراه است.
- کسی که تحليل سياسی می نويسد به صدای آمريکا برای گفت و گو دعوت می شود. اگر شانس بياورد و خط فکری‌اش با خط تحليل‌گران وزارت امور خارجه آمريکا بخواند، شايد در اين سازمان صاحب پست و مقام هم بشود.
- تحليل سياسی چيز خوبی ست چون ميان آدم ها اختلاف نظر ايجاد می کند و اختلاف نظر باعث دعوا و کتک‌کاری می شود و وقتی آدم از کتک‌کاری خسته شد با يکديگر آشتی می کند و در نهايت کمونيست، طرفدار سلطنت و سلطنت طلب طرفدار کمونيسم می شود.
- تحليل سياسی به تحليل گر وزن و اعتبار می بخشد طوری که خودش هر چه می گويد به عنوان وَحْیِ مُنْزَل می پندارد و طبيعتاً حرف ديگران را که آن ها هم فکر می کنند حرف شان وحی منزل است به هيچ می گيرد.
- تحليل سياسی تحليل گر را بزرگ می کند آن قدر که اگر در زندگی عادی کارمند اداره‌ای جايی باشد در حالت تحليل‌گری چيزی در حدود رئيس جمهور و پادشاه يا دست کم مشاوران آن ها می شود.
- تحليل سياسی معمولا همه ی مردم را شامل می شود يعنی تحليل گر فکر می کند چيزی که تحليل می کند مربوط به تمام ملت و هفتاد ميليون جمعيت است و بعد کم کم فکر می کند اين هفتاد ميليون منتظرند ببينند تحليل گر چه تحليلی صادر می کند تا آن ها دسته جمعی آن را بپذيرند، يعنی مثلا به اشاره ی او بوق بزنند يا پيراهن رنگی به تن کنند يا چراغ ماشين شان را روشن کنند يا چراغ خانه شان را خاموش کنند يا دوشاخه ی اتو توی پريزِ برق فرو کنند.

خلاصه تحليل سياسی خيلی خيلی فايده دارد که اگر جايی ما را استخدام کنند مزيت های آن را برای شان بيشتر تحليل خواهيم کرد.

پوست آرنج و بيضه اسلام
"نماينده ولی فقيه : پوست آرنج شبيه پوست بيضه است!" «بالاترين»

نماينده ی ولی فقيه فرموده اند که دليل ممنوعيت پوشيدن پيراهن آستين کوتاه در حکومت اسلامی ايران اين است که پوست آرنج شبيه به پوستِ –با عرض معذرت- بيضه است. الحمدلله نمُرديم و يکی از شگفتی های مذهب آقايان را ديديم. واقعاً اين شباهت خيره کننده است. البته روی مان به ديوار و گلاب به روی شما پيش تر ها به اين موضوع دقت نکرده بوديم يا راست اش را بگوييم به اين شباهت شگفت انگيز اصلا توجه نکرده بوديم ولی ريزبينی آقايانِ روحانيان باعث شده است که ما هم خيلی دقيق به همه چيز –و واقعا همه چيز- نگاه کنيم. اگر دقتی که روی اين مسائل می کنيم روی مسائل علمی کرده بوديم من حاضرم قسم بخورم که شاتل هم هوا می کرديم ولی افسوس که چون انسانيم و وقتی يک جای مان قوی می شود يک جای ديگرمان ضعيف می شود نمی توانيم هم به شکل پوست بيضه فکر کنيم هم شاتل هوا کنيم. خلاصه بشر کامل وجود ندارد.

شما نگاه کنيد به خارجی ها. بنده های خدا، به رغم لخت و پتی بودن شان چون حواس شان به مشابهت پوست آرنج و بيضه نيست پس به جاهای مختلف همديگر زُل نمی زنند و اگر هم زُل بزنند مثل ما به دقت زُل نمی زنند و مو را از ماست و تخم را از ميوه بيرون نمی کشند. پس آن ها حواس شان به شاتل و اين چيزها می رود و ما حواس مان به آن‌جایِ آدم ها. ضمناً خدا آن عالِمِ متهتک را بيامرزد که در نوشته هايش مرتب به بيضه ی اسلام اشاره می کرد و ما اين تهتک او را دوست نداشتيم و بی‌ادبی می پنداشتيم. حالا می بينيم آقايان خودشان کاری می کنند که اين جور اصطلاحات فنی ساخته شود. اين هم به قول آقای ابطحی همين جوری.

احمدی نژاد مديريت می کند
"بدهی ۱۲۷ هزار ميليارد تومانی دولت احمدی نژاد به بانکها، شرکتها و کشورهای خارجی." «جرس»

رئيس قبلی دست احمدی نژاد را گرفته و در حالی که لبخندی بر لب دارد و احساس راحتی می کند او را با خود در کارخانه اين طرف و آن طرف می بَرَد. درِ دفترِ رياست را باز می کند و با سلام و صلوات او را به داخل می فرستد و خودش می رود تا نفسی به راحتی بکشد و با آدم هايی که حرفْ حالی شان می شود گفت و گو کند. احمدی نژاد برای کارمندان و کارگران به علامت سلام دست تکان می دهد. معاون کارخانه به او خوش آمد می گويد.
احمدی نژاد- خب. جناب معاون. شما شب ها کِی می خوابيد؟
معاون [با تعجب از اين سوال غيرمنتظره و عجيب]- ساعت ده شب قربان.
احمدی نژاد- اون وقت صبح کی بيدار می شيد؟
معاون- شش صبح قربان.
احمدی نژاد- بَه بَه. پس هشت ساعت در طولِ شبانه روز می خوابيد. اما جناب معاون! يک مديرِ اسلامی نبايد بيش تر از ۴ ساعت بخوابد. بفرماييد ببينم مسيری که حضرت امام زمان بايد از آن عبور کنند را مشخص و نقشه اش را تهيه کرده ايد؟
معاون [با تعجب]- قربان، گمان می کنم سوال تان را متوجه نشدم. ما اين جا قابلمه و ماهيتابه توليد می کنيم و اين چه ربطی دارد به....
احمدی نژاد- پس لابد به نظر شما چهار بانده شدن راه جمکران هم برای کارخانه ی ما اهميتی ندارد؟
معاون- قربان ما کارمان همان طور که عرض کردم توليد قابلمه است و گمان نمی کنم راه جمکران به ما ربطی داشته باشد.
احمدی نژاد [با نگاه عاقل اندر سفيه]- و همين طور چاه؟
معاون- چاه؟ چرا قربان ما چاه عميق داريم برای آب مصرفی کارخانه...
احمدی نژاد [با عصبانيت]- نه اون چاه؛ چاه جمکران. نامه. نامه به امام زمان. اين ها برای تان معنی ندارد؟
معاون- والله چه عرض کنم. ربطی با کارخانه در اين صحبت ها...
احمدی نژاد- از محل بودجه ی کارخانه چه مقدار به دفتر حضرت آيت الله العظمی مصباح اختصاص داده ايد؟
معاون- قربان من فکر نمی کنم ايشان به پول ما نياز داشته باشند چرا که خودشان از مردم پول می گيرند. ضمنا ما کارمان توليد قابلمه و ماهيتابه است...
احمدی نژاد- عجب! پس بفرماييد شما فقط فکرتان توليد قابلمه و ماهيتابه است، آن هم قابلمه ی بدون امام زمان و بدون آيت الله مصباح. من به شما توصيه می کنم هر چه زودتر استعفا بدهيد تا آبرويتان حفظ شود والّا اخراج خواهيد شد. جای شما را هم به آقای مشائی می دهم. بفرماييد. بفرماييد بيرون.
معاون- قربان بنده استعفا می دهم ولی باز عرض می کنم که کار ما توليد قابلمه و ماهيتابه و...
احمدی نژاد [با فرياد]- بيرووووووووون!

[پنج سال بعد کارخانه، در آستانه ی ورشکستگی و نابودی کامل است. ميزان بدهی کارخانه سر به آسمان می زند. کارمندان و کارگران خواهان تغيير رئيس کارخانه اند و مدام اعتراض می کنند. کارشناسان پيش بينی می کنند در صورت ادامه ی وضع، کارخانه ی قابلمه سازی ورشکست خواهد شد و مدير آن راهی جز فرار يا خودکشی نخواهد داشت.

فرصتی برای فکر کردن
بسيار خوشحال ام از اين که بعد از پيروزی هايی که در اثر نوشتن شعار بر روی اسکناس ها به دست آمد، بعد از شکستن کمر حکومت در اثر قطع برق به خاطر فرو کردن دو شاخه ی اتو در پريز، بعد از افزايش مخالفان حکومت به خاطر تظاهرات برق آسا به شيوه ی مبارزان آمريکای لاتين، اکنون فرصتی به دست آمده تا به مسائل پيش پا افتاده‌ای مانند ياس و سرخوردگی مردم، بی اعتنايی عمومی نسبت به سرنوشت زندانيان سياسی، و شيوعِ اين طرز تفکر که "حکومت تغيير نخواهد کرد و ما بايد زندگی مان را بکنيم" بپردازيم.

مناسبت بعدی برای راهپيمايی چه روزی ست؟
تا آن جا که يادمان می آيد چند ماه پيش، اگر مناسبتی در پيش بود، از چند هفته قبل اطلاع رسانی در رسانه هايی مانند بالاترين شروع می شد، که آی مردم! روز فلان در کف خيابان با جمعيت انبوه حاضر خواهيم شد و پوزه ی حکومت را به خاک خواهيم ماليد. اکنون چند وقتی ست که کسی از مناسبتی سخن نمی گويد و انگار همه تقويم شان را گم کرده اند و در دوازده ماه سال روزی نيست که بتوان به بهانه ی آن اجتماع خيابانی به راه انداخت. فکر کردم شايد دوستان سبز تقويم شان را گم کرده اند گفت ام يادشان بيندازم که ما بی صبرانه منتظرِ تعيين روز هستيم تا خدمت حکومت در کفِ خيابان برسيم.

سکوت در برابر شکنجه زندانيان
"عيسی سحرخيز، مديرکل پيشين مطبوعات وزارت ارشاد امروز در دادگاهی در تهران گفته که از آيت‌الله خامنه‌ای، رهبر ايران به اتهام «سکوت در برابر شکنجه زندانيان» شکايت خواهد کرد." «راديو زمانه»

به خدا تقصير ما نيست. هر چه می خواهيم در باره ی دهه ی شصت چيزی نگوييم، يک چيزهايی مطرح می شود که ما را يادِ يک چيزهای ديگر می اندازد و کار دست‌مان می دهد. می خواستيم کفايت انتقادات و بازگشت به گذشته را اعلام کنيم و به خواب زمستانی فرو برويم که آقای سحرخيزِ شجاع و دلاور چيزی در دادگاه گفت که انگار يک پارچ آب يخ روی سرِ ما ريخته باشند، دو باره از حالت خواب آلودگی در آمديم.

ايشان، يعنی آقای سحرخيز در دادگاه با شجاعت مثال زدنی گفتند از آقای خامنه ای به اتهام سکوت در برابر شکنجه زندانيان شکايت خواهد کرد. آهان... بله... صحيح... پس سکوت در برابر شکنجه زندانيان لابد جرم است که ايشان شکايت می کند. اگر هم جرم نباشد، لابد کارِ بدی ست که شکايت می کند. حالا موضوعِ اين که زندانی کی باشد مطرح می شود. آخرْ زندانی داريم تا زندانی. ولی بدی کار اين‌جاست که سحرخيزِ شجاع فقط گفته است "زندانی"، و حتی نگفته است زندانی سياسی که زندانيان به‌تر و مودب‌تر و تَروتميزتر و آدم‌ْحسابی‌تری هستند. يعنی آقای سحرخيز به خاطر شکنجه ی تمام زندانيان از آقای رهبر شکايت دارند. آفرين به اين مرد.

اما ما چرا با شنيدن اين جمله چُرت مان پاره شد؟ والله عرض کنم حضور مبارک تان که يادمان افتاد دهه ی شصت که بود يک عده بچه ی سيزده چهارده ساله را به اسم مجاهد گرفتند بردند زندان دادند دست جناب آقای لاجوردی شهيد (به قول آقای محمد خاتمی رئيس جمهور محبوب پيشين). بعد اين جنابِ شهيد کارهايی با اين بچه ها کرد که مسلمان نشنود کافر نبيند يعنی همان شکنجه ی خودمان. يا چند سال بعد دو پيرمرد محترم به نام های حبيب الله داوران و فرهاد بهبهانی را به خاطر نوشتن نامه ی انتقادی به حضرت آيت الله هاشمی رفسنجانی گرفتند دادند دست "حاجی آقا" و شاگردش "آقای ۲۵"، که بلايی بر سر اين دو زندانی محترم آوردند که مسلمان نشنود، کافر هم نشنود، يعنی شکنجه ای شدند که وقتی آدم در کتاب اين دو زنده ياد به نام "در مهمانی حاجی آقا" ماجرايش را می خواند مو به تن اش سيخ می شود...

همه ی اين ها را گفتيم که بگوييم، در اين سال های خوش و طلايی (به قول بعضی ها) که عده ای مثل شهيد لاجوردی و جناب حاجی آقا و آقای ۲۵ مشغول شکنجه بودند، عده ای ديگر که در راس حکومت قرار داشتند مثل آقای خامنه ایِ امروز، سکوت کرده بودند و چيزی نمی گفتند. سوالی که برای ما مطرح شده است اين است که آيا اگر در مقابل سکوت آقای خامنه ای بايد شکايت کرد، در مقابل سکوت "بعضی ها"ی ديگر هم بايد شکايت کرد يا نه؟ آيا اين سکوت کردن مشمول مرور زمان شده و بايد موضوع را فراموش کرد و درز گرفت؟ ببخشيد مُصَدِّع شدم. ديگر در اين زمينه چيزی نخواهم گفت تا باعث ناراحتی کسی نشود...

sokhan at 03:20 AM | نظرات 0

July 21, 2010

هنر مانا، آرمان سرخ و طنز سیاه

این مطلب در آی طنز منتشر شده است.

سال 1366 مطلبی ترجمه کردم با عنوان "طنز تلخ" که در ابتدای آن نوشته شده بود:
"موضوع این بخش از کتاب را تمام مردم جهان خواهند فهمید؛ البته بدبختانه! علت آن هم دو چیز است: 1- استفاده از زبان بین‌المللی تصویر برای بیان مطالب؛ 2- ارتباط مضمون آن با مسائلی از قبیل حقوق بشر و به بردگی کشیدن نوع انسان و اختناق و سلب آزادی‌ها و مسائل دیگری از این دست که همه تا حدود زیادی راجع به آن شنیده‌اند..."

در ادامه‌ی این مطلب آمده بود:
"تصاویری که در پی خواهد آمد، نه شاد است، نه قشنگ. کاریکاتوریست‌هایی که این تصاویر را ترسیم کرده‌اند الزاماً فکاهی نمی‌کشند. تنها ضرورتی که آن‌ها را به استفاده از زبان طنز نیازمند کرده است، گنجاندن حقیقت در فرمول‌هایی کوتاه و مختصر و در عین حال کوبنده و تاثیرگذار است..."

در این مطلب طنزنگاران این‌گونه تعریف شده بودند:
"طنزنگاران برادران آرمان‌گرایانند. آرمان‌گرایان همه چیز را رنگ سرخ می‌زنند، طنزنگاران آن‌ها را سیاه می‌کنند. آرمان‌گرایان خوشبین هستند، آن‌ها بدبین. آرمان‌گرایان واقعیت را با گریز به نقطه‌ای دور و نامعلوم در زمان و مکان نقد می‌کنند، آن‌ها با نقد واقعیت امکان ایجاد واقعیتی بهتر را طرح می‌کنند. می‌توان گفت که بدبینان، خوشبینانی هستند که زندگی را تجربه کرده‌اند و طنزنگاران، آرمان‌گرایانی هستند که قبلاً زندگی کرده‌اند..."

در همین مطلب از شیوه‌ی عمل طنزنگاران نیز صحبت شده بود:
"طنزنگار حق دارد در کار خود مبالغه کند. اما مدت زمان مدیدی‌ست که نیاز به استفاده از چنین حقی احساس نمی‌شود. من قصد ندارم که طراحان تصاویر حاضر را به خاطر تعهدشان در برابر حقوق بشر تحسین کنم. اینها چطور می‌توانند به نحو دیگری عمل کنند؟ هنرمند بودن و توام با آن انسان بودن عامل آفرینش این تصاویر است. آن‌چه طرح می‌کنند روشن است و کنه مسائل را نشان می‌دهد. زبان آن‌ها مرزها را در می‌نوردد و توسط همگان قابل فهم است. طنزنویسان و طنزنگاران خلاف سیاستمداران عمل می‌کنند، چرا که مسائل فوق‌العاده پیچیده را ساده می‌کنند. خلاف سیاستمداران عمل می‌کنند چرا که مردان سیاستی هستند که در قبال حقوق بشر متعهدند، تنها در قبال دیگران و نه در سرزمین خودشان!..."

وقتی دعوت آقای فرجامی را برای نوشتن در باره‌ی مانا نیستانی دریافت کردم بی‌اختیار یاد این ترجمه که 23 سال از تاریخ آن می‌گذرد افتادم و دیدم به‌رغم کهنه شدن نثرش، از نظر موضوعی هم‌چنان تازگی خود را حفظ کرده است. محتوای آن نیز با کارتون‌هایی که مانا نیستانی عرضه می‌کند مطابقت دارد و معرف هنر اوست؛ هنری که عرضه‌اش آسان نیست و هنرمند باید بهای سنگینی بابت آن بپردازد.

اولین باری که در باره‌ی مانا نیستانی نوشتم زمانی بود که او را به خاطر یک کاریکاتور به زندان انداخته بودند. 22 تیر 1385 بود که نوشته‌ام با عنوان "سند بی‌گناهی مانا نیستانی" در خبرنامه‌ی گویا منتشر شد. چهار سال از آن زمان می‌گذرد. امیدوار بودم با گذشت زمان وضع برای هنرمندانی مانند مانا بهتر شود اما نه تنها بهتر نشد بل‌که بدتر شد. او و امثال او با تمام عشقی که به مردم کشورشان داشتند ناگزیر به ترک وطن شدند. هنر مانا، هنرِ پُر خطری‌ست؛ هنر بازی کردن با دُمِ شیر؛ هنر بازی کردن با سیاستمداران قدرتمند. نشان شجاعت، حق اوست. امیدوارم آن‌چه بیست و سه سال پیش ترجمه کردم و آن‌چه چهار سال پیش نوشتم هرگز ضرورت نشر دوباره پیدا نکند و گرد و خاک تاریخ روی آن را بپوشاند. گرد و خاکی که البته نخواهد توانست از درخشش هنر مانا و ماناها چیزی کم کند.

sokhan at 03:54 AM | نظرات 1

"مانا"لوژی

برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.

جمعه ۲۸ خردادماه، نشان بین‌المللی شجاعت در کاریکاتور مطبوعاتی سال ۲۰۱۰ از سوی "شبکه بین‌المللی مدافع حقوق کاریکاتوریست‌ها" به مانا نيستانی، کاريکاتوريست مطرح ايرانی اعطا شد. اين نوشته به همين مناسبت به مانا نيستانی تقديم شده‌است

***

اين چند خط به طنزنگار ارجمند جناب آقای مانا نيستانی به مناسبت دريافت نشان شجاعت بين‌المللی تقديم می گردد.


عقربه‌های زمان را چند صدهزار سالی عقب می‌کشيم و به درون غاری می‌رويم که پشت دهانه‌ی آن يک جانور مهيب، چيزی شبيه به شير و ببر و پلنگ امروزی، با اندازه‌هايی در ابعادِ فيل، روی زمين دراز کشيده و نگاهش را به درون غار دوخته و منتظر خوراک خوشمزه‌ای‌ست که بيرون بيايد و ايشان او را يک لقمه‌ی چپ کند. درون غار اما، موجودی که بعدها انسان نام گرفت، ترسان و لرزان، گرسنه و خسته و تشنه و سرمازده، خود را مخفی کرده تا دست حيوان بدجنس به او نرسد تا صبح بشود ببيند چه خاکی بايد سرش کند.

در اين فاصله انسان لاغر و نحيف ما که هيکل‌اش يک‌صدمِ جانور درنده‌خو هم نمی‌شود، چماق‌اش را که در مقابل حيوان به کار نمی‌آيد کنار می‌گذارد و يک چوب باريک و ظريف به دست می‌گيرد و شروع می‌کند روی خاکِ کف غار را خط خطی کردن. او سعی می‌کند زير نور کم‌سوی آتشی که بر افروخته، تصوير حيوان دهشتناک را بکشد که چون کلاس طراحی نرفته و پرسپکتيو و آناتومی و غيره نياموخته، کلّه‌ی حيوان را کوچک‌تر از بدن، و پاهايش را بزرگ‌تر از حدِّ واقعی می‌کشد و در آن بدبختی و بيچارگی، که هر لحظه ممکن است خورده شود، لبخندی بر لبان‌اش نقش می‌بندد و فکر می‌کند حيوان زورمند در اين طرح عجب بامزه و مسخره شده پس بگذار کله‌اش را کوچک‌تر و پاهايش را بزرگ‌تر بِکِشم که می‌کِشَد و خودش به قول هادی خرسندی از کاری که کرده خوشش می‌آيد و سرش را به راست، و بعد به چپ خم می‌کند و حيوان عظيم‌الجثه‌ی وحشتناک را که با هنر انسانی او اکنون تبديل به موجودی مفلوک و عقب‌افتاده شده از راست و چپ نگاه می‌کند و لبخند رضايت‌آميزش تبديل به سرتکان دادنِ رضايت‌آميز می‌شود.

در اين لحظه، انسانِ درخت‌نشينی که موقع خواب غلتيده و از روی درخت درست جلوی حيوان افتاده و همسر او هم که با او پايين افتاده بوده توسط حيوان خورده شده، هراسان و گريان به داخل غار می‌پَرَد و به هنرمندِ ما پناه می‌بَرَد و با دست دهانه‌ی غار را نشان می‌دهد و گريه‌کنان و لرزان می‌گويد: هزابسيج راباکا خامانا ماموندا دَنَدانا دريدانا نِدانا (که معنی‌اش را البته ما نمی‌دانيم ولی شايد بعضی کلمات او ريشه‌ی کلماتِ مورد استفاده‌ی امروز ما باشد). انسان غارنشين که زبان او را نفهميده به علامت نفهميدن، سری تکان می‌دهد و می‌پرسد: نامانا؟! که طرف انگار که به او حرف بدی زده باشند چپ‌چپی نگاه می‌کند، اما در آن موقعيت خطرناک کوتاه می‌آيد و چيزی نمی‌گويد.

اتفاق مهم اين جا می‌افتد. چشم مرد غمزده و همسرْبلعيده‌شده، وقتی به نقاشی روی زمين می‌افتد، مثل اين که برق او را گرفته باشد (البته آن زمان برق نبوده که مثال ما مصداق داشته باشد، پس بهتر است بگوييم مثل اين که برقِ آسمانی او را زده باشد) اول چشمان‌اش گشاد می‌شود، بعد اخم‌های درهم‌کشيده‌اش از هم باز می‌شود بعد لبخند بر لبان‌اش می‌نشيند، بعد شروع می‌کند به صدای بلند خنديدن و قهقهه زدن.

او که می‌خندد، مرد هنرمند خوشحال می‌شود که انگار کار خوب و قشنگی کرده و در اين‌جا به انسان اوليه حالتی دست می‌دهد که بعدها آن را ايجاد انگيزه‌ی هنری می‌نامند. مردِ زنْ‌ازدست‌داده با ديدن نقاشیِ روی زمين غم خود را برای دقايقی از ياد می‌بَرَد و وحشت از هيولای بيرون غار را از ياد می‌بَرَد و می‌فهمد حالا که با چوب و چماق نمی‌تواند هيولا را از پا درآورد می‌تواند در ذهن‌اش و با نقاشی‌اش و با هنرش، هيولا را خُرد و خاکشير کند و لبخند بر لب ديگران بنشاند تا غم و اندوه و ترس‌شان را در آن موقعيت دشوار از ياد ببرند و به زندگی اميدوار شوند. اين‌جاست که طنزنگار (بر وزن طنزنويس و طنزپرداز و طنزسرا که هر کدام تاريخچه‌ی خودشان را دارند) آفريده می‌شود.

لابد می‌خواهيد بدانيد آخرعاقبت مرد هنرمند غارنشين چه می‌شود و آيا بالاخره توسط جانور درنده (بعدها با نامِ علمیِ خامناترودون) خورده می‌شود يا نه. برخلاف تصور اغلب شما که فکر می‌کنيد چون زور حيوان زياد است حتما طنزنگار خورده می‌شود، چنين نمی‌شود و او ضربه را از جايی می‌خورَد که اصلا انتظارش را ندارد.

هنرمند طنزنگار ما که بعد از کار خوبش انگيزه پيدا کرده، طرح‌های بعدی‌اش را به جای اين‌که روی خاک بکشد (که اثرش زود از بين می‌رود) با سنگِ سخت روی ديواره‌ی غار می‌کشد تا اثرش ماندگار شود. او مرتب جانور درنده، حشره‌ی پرنده‌ی نيش‌زن (بعدها با نام علمی اهمدی نجادا تانوس)، و امثال اين‌ها را تصوير می‌کند و مرد همسر از دست داده که اکنون هم‌خانه، يا درست‌تر بگوييم هم‌غارِ مرد هنرمند شده، تصاوير را می‌بيند و خوشش می‌آيد و در کنارِ هر تصوير که خوشش می‌آيد يک علامت به شکل تقريبی + می‌گذارد و هر چه را هم که نمی‌پسندد کنارش علامتی شبيه به – می‌گذارد تا هنرمند خوب و بد کارش را بفهمد.

تا اين‌که يک روز مردِ همسر از دست‌ داده کارِ بدی ازش سر می‌زند و هنرمند بيچاره‌ی ما که فکر می‌کند هر چيز بدی را بايد به صورت طنز ترسيم کند او را به صورت طنز ترسيم می‌کند. در يک چشم بر هم زدن هنرمند طنزنگار از چشم مردِ همسر از دست داده می‌افتد. مرد همسر از دست داده چماق‌اش را بر می‌دارد و با پرخاش به هنرمند ظريف‌انديش ما هجوم می‌بَرَد. مرد طنزنگار هر چه سعی می‌کند توضيح دهد که قصد بدی نداشته و حيوان درنده کجا، تو کجا، و ميانِ شما دو تا فرق‌ها هست، اما اين‌ها هيچ‌يک به گوش مرد چماق به دست نمی‌رود که نمی‌رود. "نامانا"يی را که طنزنگار روز اول به او گفته بهانه می‌کند و همه‌ی کارهای قبلی‌اش را خط خطی می‌کند و در مقابلِ هر چه او بعد از آن می‌کشد علامتِ "-" می‌گذارد...

اگر علاقمند به خواندن اين قسمت از تاريخ طنزنگاری باشيد بايد به درس نيکولوژی مراجعه فرماييد.

sokhan at 03:49 AM | نظرات 1

سبزاللهی‌ها و سرطان تعصب

این مطلب در خودنویس منتشر شده است.

به نظر غریب می‌آید بدیهیّات را انکار کردن و بر واقعیّات چشم بستن و خود را به ندیدن و نشنیدن و نفهمیدن زدن، آن هم بدیهیّات و واقعیّاتی که اگر وجودشان را نادیده بگیریم، در نهایت باعث نابودی خود ما خواهد شد. بیماری سرطان را همگی ما می‌شناسیم. کسی که دچار سرطان می‌شود، اگر بیماری‌اش را به موقع شناسایی کند، وجود آن‌را بپذیرد و نفی نکند، درصدد معالجه‌ی آن برآید، در صورتی که بیماری در مراحل اولیه‌ی رشد باشد، از میان می‌رود و بیمار بهبود می‌یابد و عُمرِ طبیعی می‌کند، اما اگر بیمار به انکار بیماری خود برخیزد، اگر واقعیت بیماری‌اش را نپذیرد، اگر درصدد معالجه برنیاید، سرطانْ آرام آرام تمام وجودش را در بر می‌گیرد و او را خیلی زود از پا می‌اندازد. پسوند «اللهی» وقتی به کلمه‌ای می‌چسبد، معنای تعصب ورزیدن "در آن کلمه" می‌دهد. این پسوند از کلمه‌ی «حزب‌اللهی» ریشه گرفته که نماد تعصب ورزیدن و به انکار منطق و عقل برخاستن است. آن‌که به دنبال نام‌اش پسوند «اللهی» می‌آید، کسی‌ست که به جای قلم از چماق استفاده می‌کند، به جای منطق از سفسطه بهره می‌گیرد، چشمان‌اش را می‌بندد و با قاطعیت می‌گوید من عاشق فلان رهبرم، عاشق فلان مکتب‌ام، عاشق فلان مسلک‌ام، و در راه این رهبر و مکتب و مسلک حاضرم دست به هر کاری بزنم و اگر کسی این رهبر و مکتب و مسلک را نقد یا نفی کند، با تمام وسایل موجود او را از سر راه بر می‌دارم. به چنین کسی –هر که باشد- یک پسوند «اللهی» می‌چسبانند تا تفاوت‌اش با کسانی که «اللهی» نیستند ولی صاحب آن مرام هستند مشخص شود. به طور خلاصه، آن‌که پسوند «اللهی» دارد متعصب است، و متعصبْ نادان است و نادان جز تخریب و نابود کردنِ منتقد یا مخالف خود کار دیگری انجام نمی‌دهد. فهمیدن این مسئله چقدر سخت است که بسیاری از سبزها، به محض شنیدن کلمه‌ی «سبزاللهی» دچار آلرژی می‌شوند و خود را در صفِ دارندگان این پسوند قرار می‌دهند و با چشم بسته، مثل کسانی که موضوعی را اشتباه فهمیده‌اند و به خاطر این اشتباه به جنگ و دعوا برخاسته‌اند، با عصبانیت به مقابله می‌پردازند؟

باز خیلی روشن و صریح و واضح می‌گوییم و می‌نویسیم که «...اللهی» یعنی متعصب. جای این سه نقطه هر مکتب و مسلک و شخصی را می‌توان قرار داد. سرخِ متعصب؛ سکولارِ متعصب؛ سلطنت‌طلبِ متعصب؛ مذهبیِ متعصب... و بالاخره سبزِ متعصب. چرا سبزی که متعصب نیست از شنیدن این کلمه خشمگین می‌شود و زمین و زمان را به هم می‌دوزد که سبزاللهی وجود ندارد؟ آیا واقعا سبز متعصب وجود ندارد؟ اگر وجود دارد پس چرا آن را نفی می‌کنیم و منتقدانِ افرادِ متعصب را به چهارمیخ می‌کشیم؟

تعصبْ سرطان است. سرطانی که سرخ و سبز و مذهبی و سکولار برایش فرقی نمی‌کند. از نقطه‌ای کوچک، شروع به تخریب و رشد می‌کند و آرام‌آرام سلول‌های سالم را از میان می بَرَد تا بیمار زودتر از موعد از پا درآید و از میان برود. در طول تاریخ، بسیاری از مسلک‌ها و مکتب‌ها و رهبران‌شان دچار این سرطان مخوف شدند و از میان رفتند. سرخ‌های شوروی را همین سرطان از پا انداخت. مذهبی‌های ایران را هم همین سرطان از پا خواهد انداخت.

نیروهای تازه‌نفسِ سبز و سکولار، باید در همین آغاز کار به شناسایی این بیماری خطرناک بپردازند و اگر در جایی سلولی ناسالم یا مشکوک دیدند بلافاصله از میان بردارند. داروی سرطانِ تعصب و «...اللهی» بودن، نقد است. اگر می‌خواهیم بمانیم و سالم بمانیم و عمر طولانی و پُر نشاط داشته باشیم، بر این بیماری خطرناک چشم نبندیم و اجازه بدهیم نویسندگان با نوشتن نقدهای خود سلول‌های ناسالمِ سرطانی را به ما نشان دهند.

خودنویس باید کلینیکی باشد برای شناسایی سرطان تعصب؛ برای نشان‌دادن سلول‌های معیوب؛ برای چک‌آپ مداوم و درمان تمام کسانی که در عرصه‌ی سیاست و جامعه فعال‌اند. برای خودنویس، بیمارِ سبز و سرخ و سیاه فرقی ندارد. او با هر چه «اللهی» –به معنای تعصب- است مخالف است و سعی می‌کند غیرِ اللهی‌ها را از خطرات «اللهی‌»ها آگاه کند.

sokhan at 03:25 AM | نظرات 2

آزادی‌خواهان مستبد

این مطلب در خودنویس منتشر شده است.

اغلب ما، آزادی‌خواهانِ مستبدیم به این معنا که آزادی را تنها برای خود می‌خواهیم و آزادیِ دیگران را بر نمی‌تابیم. "من" باید آزاد باشم تا هر چه می‌خواهم بگویم؛ "من" باید آزاد باشم تا هر چه می‌خواهم بنویسم؛ "من" باید آزاد باشم تا از هر که می‌خواهم انتقاد کنم؛ "من" باید آزاد باشم تا نظرم را آن‌گونه که می‌خواهم بیان کنم؛ اخبارِ مربوط به "من" باید تمام و کمال منعکس شود... اما به محض این‌که "من" تبدیل به "او" می‌شود شرط و شروط‌ها یک‌به‌یک قد عَلَم می‌کند: "او" آزاد است بگوید، امـــا.... "او" آزاد است بنویسد، بــه شــرط این‌کــه.... "او" آزاد است انتقاد کند، اگــــر.... "او" آزاد است نظرش را بیان کند، به ایـن شکل کــه.... خبرِ مربوط به "او" می‌تواند به‌طور کامل منعکس شود، در صورتی کـــه.... تمام این شرط و شروط‌ها –اگر فقط برای "او" باشد- مقدمه‌ی استبداد است؛ استبدادی که از کم شروع می‌شود و به زیاد ختم می‌گردد؛ استبدادی که "من" را آزادِ مطلق و "او" را محدود و مقیّد می‌خواهد. حال اگر مانند فیلم "سلام سینما"ی محسن مخملباف جای "من" را با "او" عوض کنیم باز آزادی‌خواهی تمام و کمال خواهیم شد و بلافاصله اگر "من" را جای "او" بگذاریم باز آتشِ استبداد از درون‌مان زبانه خواهد کشید. سوالی که در این‌جا پیش می‌آید این است که آیا اصولاً محدودیّتی برای گفتن و نوشتن و انتقاد کردن وجود ندارد؟ این سوالی‌ست که حاکمان مستبد، از طرف آزادی‌خواهان، به آن پاسخ منفی می‌دهند و آزادی را از زبانِ آزادی‌خواهان، بی حدّ و مرز –آن‌قدر که به حقوق دیگران و اجتماع لطمه وارد شود- می‌خوانند. بازیِ حاکمانِ مستبد با کلمه‌ی آزادی و گذاشتن آن به جای هرج‌ومرج‌طلبی و بی‌قانونی و بی‌اخلاقی، چیزی جز تعریف غلط به قصد گمراه کردن مردم و تخریبِ وجهه‌ی آزادی‌خواهان نیست. محدودیّت در این زمینه همان است که در پیش‌رفته‌ترین کشورهای اروپایی به‌طور قانونی و عرفی اِعمال می‌شود.

نکته‌ی ظریف این‌جاست که ما باید این محدودیّتِ حساب‌شده و امتحان‌پس‌داده را، هم برای "من"، و هم برای "او" بخواهیم و "هیچ‌یک" از ما، از مرزهای این محدودیّت که بقای آزادی بسته به آن است عبور نکنیم. خواستنِ آزادی برای "من" خارج از این محدوده به همان اندازه نادرست است که محدود کردن آزادی برای "او" در خارج از این محدوده.

مثال روشنی که این روزها با آن بسیار رو‌به‌رو می‌شویم استبداد سبز است؛ استبدادی که اگر در موضعِ بی‌قدرتی و سرکوب‌شدگی، خُرد و جزئی به نظر می‌رسد اما به راحتی می‌تواند ابعاد وسیع پیدا کند. برخی از دوستان سبزِ متعصب که به سبزاللهی مشهور شده‌اند، آزادی‌خواهانِ مستبدی هستند که آزادی را برای خود و محدودیّت را برای او می خواهند.

خودنویس باید جایگاهی باشد برای آزادی‌خواهانِ واقعاً "آزادی" خواه، تا زشتیِ عملِ آزادی‌خواهانِ مستبد را با نوشته‌های خود نشان دهند. هر نوشته‌ای که در خودنویس منتشر می‌شود می‌تواند سدّی شود بر سر راه جوی باریک استبداد، که اغلب در کشور ما خیلی زود تبدیل به رود خروشان و ویرانگر می‌شود.

sokhan at 03:22 AM | نظرات 0

سریع‌خوانی، کوتاه و ساده‌نویسی

این مطلب در خودنویس منتشر شده است.

اینترنت، سرعت در مطالعه را به ما تحمیل کرده است. سرعت در مطالعه برای رسیدن هر چه زودتر به انتهای متن است. خواننده در مطالعه‌ی اینترنتی می‌خواهد در کوتاه‌ترین زمان ممکن، مطلب را بخواند و تمام کند. دو مانع بر سر راه خواننده‌ی سریع‌خوان وجود دارد: بلندی مطلب و پیچیدگی آن. نویسنده‌ی اینترنتی برای همراهی با خواننده، چاره‌ای ندارد جز تن دادن به کوتاه‌نویسی و ساده‌نویسی. سوالی که مطرح می‌شود این است: آیا سریع‌خوانی و به تَبَع آن کوتاه و ساده‌نویسی حُسن به شمار می‌آید و آیا باید همگان را به این‌گونه خواندن و نوشتن دعوت کرد؟ پاسخ این‌جانب به این سوال منفی‌ست اگرچه در کوتاه و ساده‌نویسی حُسن‌ها هست. بگذارید ابتدا از همین حُسن‌ها سخن بگوییم. جهان امروز ما جهان شتاب‌زدگی و سرعت است. این جهان پُر شتاب و سرعت، سریع عمل کردن را به ما تحمیل می‌کند. ما همان‌طور که در دقایق استراحتِ کاری ناچار به مراجعه به رستوران‌های فست‌فود و بلعیدنِ غذاهای حاضری هستیم، در لحظات فراغتِ غیرِ کاری نیز برای رسیدن به خبرها و نظرهای روز و اطلاع یافتن از آن‌چه در پیرامون ما می‌گذرد ناچار به مراجعه به مطالب کوتاه و سریع‌خوانی هستیم. این وضع هرچند مطلوب نیست اما گریزی از آن نیست. سریع و ساده‌نویسی برای کسانی که در چنبره‌ی سرعت گرفتار آمده‌اند البته خوب است و با کمی دقت و افزایش محتوا می‌توان از آن فایده‌ها بُرد (مثل فست‌فودهایی که مشهور به بی‌کیفیّت بودن هستند ولی برخی از آن‌ها حداقل استانداردهای لازم را ضمن سادگی مواد و عدم پیچیدگی در شیوه‌ی پُخت و پز دارند و انسان گرسنه را به شکلی سالم سیر می‌کنند).

اما مشکل از این‌جا آغاز می‌شود که طرفداران سریع‌خوانی و مطالبِ ساده به خطا گُمان می‌بَرَند که همه باید تابع آن‌ها شوند و هر که طولانی و سنگین می‌نویسد کارش ایراد دارد. به عنوان مثال نامه‌ی اخیر دکتر سروش به آقای خامنه‌ای را می‌توان ذکر کرد که عده‌ای به صراحت در باره‌ی آن نوشتند چون ما نمی‌فهمیم پس شیوه‌ی نویسنده پسندیده نیست و از ایشان خواستند تا به نحوی بنویسد که آن‌ها منظور او را دریابند. این گروه از خوانندگان اینترنتی می‌خواهند سَبْکِ نگارش مورد علاقه‌شان را تسری دهند و آن را به عنوان نسخه‌ای کلی برای مردم اهل فرهنگ بپیچند. در جهان شتاب‌زده و پُرسرعتِ ما هنوز هستند کسانی که ذهن‌شان را به دست شتاب و سرعت نمی‌سپارند. آن‌ها می‌توانند مطالب و نوشته‌های مُفَصَّل و سنگین را بخوانند و لذت ببرند. این که حُکم کنیم در عالم اینترنت همه باید کوتاه و ساده بنویسند اشتباهی‌ست که اینترنت‌خوانان را به سمت سطحی‌گرایی سوق می‌دهد.

خودنویس باید جایگاهی باشد برای سریع‌خوانان و آرام‌خوانان؛ برای کوتاه‌نویسان و بلندنویسان؛ برای ساده‌نویسان و مُغْلَق‌نویسان؛ جایگاهی برای هرگونه خواننده و نویسنده که هیچ سَبکْ خواندن و نوشتنی بر آن‌ها تحمیل نمی‌شود.

sokhan at 03:20 AM | نظرات 0

موانع انتقاد سیاسی (۲): ترس

این مطلب در خودنویس منتشر شده است.

ترس، واکنش طبیعی انسان است در مقابل خطر. ترسیدن عامل بقای انسان است؛ واکنشی‌ست که در بسیاری مواقع باعث حفظ جان انسان می‌شود. پس ترسیدن به خودیِ‌خود بد نیست. کسانی که شجاعت را در مقابل ترسیدن قرار می‌دهند و گمان می‌کنند کسی که اصلاً نترسد شجاع است، اشتباه می‌کنند. کسی که اصلاً نترسد –اگر چنین کسی وجود داشته باشد- قطعاً بیمار است و برخی غدد بدن و دستگاه عصبی او مشکل دارد. چنین انسانی چون خطر را حس نمی‌کند و واکنش نشان نمی‌دهد، همواره در معرض آسیب دیدن و نابودی‌ست. یک درجه از این وضع پایین‌تر، تهور است. تهور، شجاعت نیست، افراط در شجاعت است. این افراط هم مثل هر افراط دیگری مذموم است. شجاعت، صفت کسانی‌ست که به‌طور طبیعی می‌ترسند، اما بر ترس خود غلبه می‌کنند. به بیان دیگر آن‌ها بر ترس سوارند، نه ترس بر آن‌ها. منتقدِ سیاسی هم مثل هر انسان دیگری با ترس سر و کار دارد. این ترس در دو وجه عمل می‌کند: ترسی که عامل آن درونی‌ست؛ ترسی که عامل آن بیرونی‌ست. ترس درونی، بیشتر از فرهنگ و مذهب حل شده در وجود منتقد نشأت می‌گیرد. فرضاً فرد مذهبی که نقدی بر ولایت فقیه می‌نویسد، ترس مذهبی مانع بیان تمام احساسات انسانی او نسبت به این مقام مذهبی می‌شود. یا کسی که از بدرفتاری با بهائیان و بی‌دینان انتقاد می‌کند به‌طور ناخودآگاه از آلوده شدن به گناهی که ممکن است در آخرت باعث مجازات او شود می‌هراسد. این ترس درونی که موارد آن بسیار زیاد و بغرنج است مانعی‌ست پنهان بر سر راه منتقد که غلبه بر آن به دلیل پنهان بودن کار آسانی نیست. این ترس، نه واکنش در مقابل خطر بالفعل که واکنش در مقابل خطر بالقوه است؛ خطری که منتقد ظاهراً با آن روبه‌رو نیست.

اما ترس بیرونی، واکنش در مقابل تهدید از جانب حکومت‌، جامعه، خانواده، و امثال آن‌هاست. حکومت با سلاح زندان و شکنجه خطر انتقاد کردن را به منتقد نشان می‌دهد. جامعه با سلاح عکس‌العملِ تند و خشن توده‌ای از منتقد زهرِ چشم می گیرد. خانواده با سلاح طرد و مشاجره، در دل منتقد هراس می‌افکند. موارد چنین ترسی بسیار است که برخی از منتقدان به نوعی با همه یا تعدادی از آن‌ها رودررو هستند.

واکنش منتقد در مقابل چنین خطراتی ترسیدن است. ترس، مانع از انتقاد آزاد او می‌شود. ترس بر قلم او لگام می‌زند و مانع از بیان روشن و صریح بسیاری از نظرات انتقادی‌اش می‌شود. مثال ساده در مورد یک نویسنده‌ی منتقد این‌که به محض نوشتن انتقاد تند و صریح درباره‌ی ولایت فقیه، حکومت آماده‌ی دستگیر کردن او می‌شود. جامعه‌ی مذهبی او را به خاطر نقد ولایت فقیه، ناقد مذهب و دین می‌خواند و آماده‌ی واکنش خشن در مقابل او می‌شود. همسر و خانواده از منتقد می‌خواهند زبان‌اش را نرم کند و در بهترین حالت اصلاً چیزی نگوید والّا زندگی آن‌ها دستخوش ناملایمات و مشکلات داخلی خواهد شد. این خطرات چه بالفعل باشند چه منتقد در ذهن خود آن‌ها را خطر بالقوه بداند یا حتی بزرگ‌نمایی کند، کافی‌ست تا قلم منتقد را کُند گرداند و از برّایی آن بکاهد.

نویسنده‌ی شجاع کسی‌ست که بر این ترس‌ها غلبه کند؛ در مقابل این ترس‌ها بایستد و نگذارد که به انقیادش بکشند. تا آن‌جا که منطق و عقل حکم می‌کند پیش برود و در مرز تهور متوقف شود. نگذارد که شور و هیجان او را از خط شجاعت، به خط بی‌باکی و حماقت بکشاند.

ترس در منتقد وقتی نهادینه شد می‌تواند او را به بیراهه بکشاند. او چون نمی‌خواهد ترسو –به معنی کسی که به ترس اجازه داده است تا بر او سوار شود- باشد یا ترسو نامیده شود، شروع به توجیه عمل‌کرد خود می‌کند؛ شروع به توجیه نوشته‌های متاثر از ترس درونی و بیرونی خود می‌کند؛ حتی شروع به قلب واقعیت می‌کند. چیزهایی را می‌گوید قبول دارد که قبول ندارد. چیزهایی را می‌گوید قبول ندارد که قبول دارد. او انسانی می‌شود پر از تضاد و درگیری درونی که این درگیری به اَشکال گوناگون خود را نشان می‌دهد؛ بر رفتار منتقد و قلم او تاثیر ناسالم می‌گذارد. وقتی آقای سیاست‌مداری می‌گوید فاشیسم از لیبرالیسم بسیار بدتر و خطرناک‌تر است همه می‌دانند –و احتمالاً خود او هم می‌داند- که این قیاس مع‌الفارق ریشه در ترس او از حکومت و عوام دارد. برای این‌که فاشیسم را بکوبد، لازم است که لیبرالیسم را هم بکوبد، نه به خاطر ضعف‌های لیبرالیسم که به خاطر ترس از حکومت و عوام.

خودنویس باید جایگاهی باشد برای منتقدانی که می‌خواهند با انواع و اقسام ترس‌ها مبارزه کنند و راه‌های چیره شدن بر آن‌ها را بیاموزند.

sokhan at 03:19 AM | نظرات 0

کشکول خبری هفته (۱۲۵) از چرا روز در مورد سانسور توضيح نمی‌دهد تا من اين‌طوری فکر می‌کنم پس هستش

برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.

در کشکول شماره ی ۱۲۵ می خوانيد:
- چرا روز در مورد سانسور توضيح نمی دهد
- وقتی آدم حساب تان نکنند
- پدر، مادر، با عرض معذرت متهمی بهتر از شما پيدا نکردم!
- حکايت مسلمانان سکولار و سکولاران مسلمان
- در پيرامون ادبيات احمد کسروی
- من اين طوری فکر می کنم پس هستش

چرا روز در مورد سانسور توضيح نمی دهد
"روز آنلاين کارتون جنجالی نيک آهنگ کوثر را حذف کرد" «سی ميل»

mousavi.jpg
کارتون از نيک آهنگ کوثر، منتشر شده در خواندنيها

البته برای ما وب نويسان که همگی پيامبران و بل که خدايان آزادی قلم هستيم واضح و مبرهن است که هر چه دل‌مان بخواهد می توانيم بنويسيم و هر چه دل‌مان نخواهد می توانيم ننويسيم و به کسی اصلاً مربوط نيست که چه می نويسيم يا چه نمی نويسيم. پس وقتی ما آزاديم که هر چه دل‌مان خواست بنويسيم يا ننويسيم رسانه های اينترنتی هم آزادند که هر چه دل شان خواست بنويسند يا ننويسند. اصلا چه حقی داريم به رسانه ای بگوييم چرا اين را نوشتی يا چرا آن را ننوشتی. دلش خواسته نوشته؛ دلش خواسته ننوشته. به شما چه؟ مگر پول رسانه را شما می دهيد؟ مگر خط رسانه را شما تعيين می کنيد؟ دولتی هست و بودجه ای هست و هيئت تحريريه ای هست و سردبيری هست که اين ها مثل دانه ی تسبيح به هم متصل اند و هر طور دل شان بخواهد عمل می کنند. مُلک بابای آن هاست، مُلک بابای شما که نيست.

اما نه که منِ نويسنده در کشوری استبدادی بزرگ شده ام و آزادی مازادی زياد حالی ام نيست، بعضی وقت ها از اين و آن طلبکار می شوم که چرا فلان چيز را نوشته ای يا فلان چيز را ننوشته ای. مثل همين الان که جلوی انگشت های دست ام را نمی توانم بگيرم که تايپ نکند: "روز عزيز، اين همه هياهو بر سر حذف کاريکاتور نيک آهنگ کوثر به راه افتاد، تو چرا دو کلمه توضيح ندادی؟"

می بينيد خوی استبدادی مرا؟ می بينيد بی پرنسيپی مرا؟ آخر اين سوال است که آدم در يک جامعه ی مدنی و مدرن مطرح کند؟ که آدم به کسی بخواهد تحميل کند که جواب اش را بدهد؟ تو ای نويسنده ی اين سطور، مگر برای خواندن مطالب روز دست در جيب ات می کنی که او را در مقابل خودت پاسخگو می خواهی؟ مگر خودت به کسی جواب می دهی که از او جواب می خواهی؟ مگر خودت راجع به چيزی توضيح می دهی، که از او توضيح می خواهی؟ چرا نمی خواهی بفهمی که آزادی يعنی اين.

نخير. هر چه به خودمان نهيب می زنيم باز اين سوال از سر ما دست بر نمی دارد که چرا روز نگفت و ننوشت، که کارتون نيک آهنگ را چرا گذاشت و چرا برداشت؟ چه چيز بدی در آن بود که برداشت؟ با انتشار آن چه ضربه ای به مهندس موسوی و جنبش سبز می خورْد که آن را برداشت؟ اين همه سوال از روز شد، چرا پاسخ نداد؟...

فکر کنم بهتر است يک استدلال برای خودم جور کنم که اين سوال ها دست از سر من بردارد... بله... اين استدلال خوبی ست و می توان با آن از شرِّ چنين سوال هايی خلاص شد: "ما فقط بايد از حکومت اسلامی سوال و انتقاد کنيم و سوال و انتقاد کردن از خودمان اتلاف وقت و انرژی يی ست که می تواند صرف سوال و انتقاد کردن از حکومت شود."
آخيش. خيالم راحت شد!

وقتی آدم حساب تان نکنند
مطلب بالا را که می نوشتم تِمی در ذهن ام نقش بست که می تواند موضوع نمايش‌نامه ای شود. پس آن را هم اين جا می نويسم.

تصور کنيد با دوستی رفته ايد در کافه ای نشسته ايد. او حرف های قشنگ قشنگ می زند و شما گوش می کنيد. يک کلمه هم نمی گوييد تا او حرف اش را تمام و کمال بزند. او در زمينه هنر، ادبيات، سياست، حرف های خوب خوب می زند. يک دفعه وسط حرف های او، به نکته ای بر می خوريد که زياد خوش تان نمی آيد و با يک لحن انتقادی از او در باره ی آن نکته سوال می کنيد. دوست شما نگاهی به شما می اندازد و انگار نه انگار که شما سوال کرده ايد به حرف خود ادامه می دهد. شما فکر می کنيد او سوال شما را نشنيده و متوجه نشده. دوباره سوال می کنيد. او برّ و برّ به شما نگاه می کند و همان طور به حرف زدن اش ادامه می دهد. شما که کمی رنجيده ايد سوال تان را يک جور ديگر مطرح می کنيد، اما دوست محترم تان انگار که گوش اش نمی شنود همين طور به گفتن حرف های قشنگ قشنگ ادامه می دهد. به نظرتان می رسد دوست تان شما را آدم حساب نمی کند.

از اين به بعدش را خودتان بايد حدس بزنيد که چه واکنشی نشان می دهيد. من اگر به جای سوال کننده باشم...
اصلا به ما چه. وسط هير و وير مبارزه با دشمن سانسورگر چه وقت نمايشنامه نوشتن در باره ی دوستان سانسورگر است.

پدر، مادر، با عرض معذرت متهمی بهتر از شما پيدا نکردم!
"...اگر خطايی وجود داشته که داشته است، آن خطايی نيست که بازجوها می‌گويند و اگر بايد اعتراف کرد و حلاليت طلبيد که بايد هم طلبيد، بايد از برخوردهای ناصوابی که با مهندس بازرگان و دکتر سحابی صورت گرفت، عذر خواست و نيز بايد از همه سياسيونی که خواهان فعاليت قانونی بودند و حقوقشان به بهانه‌های مختلف نقض شد، پوزش طلبيد. همچنين بايد از تحميل يک سبک زندگی به شهروندان و دخالت در حريم خصوصی آنان معذرت خواست. خطای ما آن بود که تصور می‌کرديم ما انسان‌های متوسط قادريم در ميخانه‌ها را ببنديم، بدون آن‌که لازم باشد درهای تزوير و ريا را باز کنيم. اشتباه ما اين بود که در عمل به برخی امور عرفی تقدس ‌بخشيديم، غافل از آن که تلاش مذکور عقيم و نتيجه اش عرفی شدن بسياری از مقدسات است. بزرگترين خطای ما تعميم مناسبات سياسی در عصر "عصمت" به عصر "غيبت" بود. نتيجه چنين بينشی و عمل بر اساس آن، احيای مناسبات حکومت معصوم در دوره حکومت رهبران غيرمعصوم نبوده و نيست، بلکه سست کردن پايه‌های اعتقادی شهروندان، به ويژه نسل جوان به عصمت و علم لدنی معصومان و تضعيف مبانی ايمانی و اخلاقی جامعه بوده است. در حقيقت سال‌ها طول کشيد تا کاملاً درک کنيم حکومت در عصر غيبت، با وجود و حضور انسان‌های متوسط که نه به همه اسرار و رموز جهان و جامعه و انسان آگاهند و نه از حب و بغض‌ها و منافع شخصی بری هستند، نمی‌تواند سعادت اخروی شهروندان را تأمين کند..." «مصطفی تاج زاده، پدر، مادر، ما باز هم متهميم»

پدر جان، مادر جان
امروز می خواهم يقه ی شما عزيزان را بگيرم که اين چه تربيتی ست مرا کرديد. اين چه بدبختی ست که مرا دچار آن نموديد. چرا من اين قدر "ريتارد" شده ام؟ چرا من اين قدر واکنش ام نسبت به جنايت، نسبت به خيانت، نسبت به فروش مملکت به بيگانه، نسبت به زندان، نسبت به شکنجه، نسبت به حيف و ميل اموال عمومی، نسبت به بيزار کردن مردم از دين موروثی و نسبت به خيلی کارهای بَدِ ديگر کُند است؟ چرا مرا اين جوری تربيت کرده ايد؟

پدر جان، مادر جان
من هميشه چشم هايم بيست سی سال بعد از وقوع حادثه نسبت به زشتی آن حادثه باز می شود. يعنی اين طور به شما بگويم که مثلا در ابتدای اتوبان تهران قم، يک تصادف منجر به جراحت شديد را ديدم و يک راننده ی خطاکار را که سعی می‌کرد فرار کند، بعد همين طور بی خيال به رانندگی خودم ادامه دادم تا رسيدم به اهواز، بعد در اهواز دخترم پياده شد نوشابه بخرد بخوريم کمی خنک شويم، که وقتی داشت از وسط خيابان عبور می کرد يک نفر زيرش کرد و وقتی آمد فرار کند هيچ کس جلوی اش را نگرفت. من که توی سر خودم می زدم شروع کردم به ناله و نفرين که چرا هيچ کس کمک نکرد. بچه را برداشتم رساندم بيمارستان، بعد تازه ياد حادثه ی ابتدای اتوبان قم افتادم گفتم عجب کار بدی کردم بايد معذرت خواهی کنم. تازه اگر آن اتفاق برای بچه ی خودم نيفتاده بود باز هم به فکر معذرت خواهی نمی افتادم.

می بينيد که چطور مرا ريتارد کرده ايد. می بينيد که چقدر متهم هستيد. اگر شما مرا درست تربيت کرده بوديد من به محض ديدن تصادف، بدون اين که يک لحظه مکث کنم، اتومبيل ام را نگه می داشتم و به مجروح حادثه کمک کردم. شماره ی اتومبيل خلافکار را بر می داشتم و او را معرفی می کردم. نزد پليس می رفتم و شکايت می کردم. هر کاری از دست ام بر می آمد انجام می دادم تا گناهکار دستگير و مجازات شود. شما مرا بد تربيت کرديد. شما متهم شماره ی يک هستيد.

پدر جان، مادر جان
بگذاريد برای يک بار هم که شده راستش را بگويم بل که از دست اين عذاب وجدان خلاص شوم: گفتم تصادف و فرار راننده، بين خودمان باشد، آن کسی که در اتوبان تهران قم باعث حادثه شد، خودم بودم. اين قدر زمان گذشته است که نمی دانم چرا فکر می کنم کس ديگری بوده است و من بايد او را تعقيب می کردم. اين هم تقصير شما پدر و مادر بی فکر من است. شما باعث شده ايد تا من کارهايی را که سی سال پيش کرده ام گردن کس ديگر بيندازم و نقش خودم را به ناظر بی خبر و بی گناه تقليل دهم.

پدر جان، مادر جان
با عرض معذرت متهمی بهتر از شما پيدا نکردم که کاسه کوزه را بر سرش بشکنم. اين روزها دست روی هر کس بگذارم جيغ اش هوا می رود. دلم سوخت، خواستم راهی برای عذرخواهی پيدا کنم، شما را مقصر ناميدم. خدا رحمت تان کند. پدر، مادر، شما متهميد!

توضيح: هفته ی گذشته در ستايش آقای تاج زاده مطلبی نوشتم. در کنار ستايش، بايد به اين موارد هم اشاره می شد که شد. شجاعت اخلاقی آقای تاج زاده را به رغم اين مطلب هم چنان می ستايم ولی طرح چنين انتقادهايی را هم لازم می دانم.

حکايت مسلمانان سکولار و سکولاران مسلمان
"آيا مسلمان سکولار ممکن است؟" «آرش نراقی، جرس»

آقا گفتيم بالاخره جواب سوال مان را آرش خان نراقی داد و ما را خلاص کرد. آدم مثل من عوام باشد و بخواهد بداند که اين سکولار سکولار که می گويند معنی اش چی هست و آيا می تواند بدون اين که به مسلمانی اش خدشه وارد شود، سکولار شود يا نه، و در سايت جرس برخورد کند با مطلبی با عنوان بالا، معلوم است که خوشحال می شود و وسط اتاق از شدت خوشحالی و فوران احساسات يک معلق جانانه به سبک فوتباليست های گُل‌زن می زند و بعد می نشيند پای رايانه.

موقعی هم که استاد سروش مطلبی در باب سکولاريسم فلسفی نوشت باز همچين حالتی به ما دست داد، ولی بعد مانديم معلق را بزنيم يا نزنيم، چون نفهميديم بالاخره اين سکولاريسم با دين و ايمان ما هم کار دارد يا ندارد.

مقاله ی آقای نراقی را که باز کرديم، اولين چيزی که مثل اوتيست ها جلب توجه مان را کرد، سه چهار تا جمله بود که هر کدام شان يک چيز می گفت و ما را گيج می کرد. در تيتر مقاله اين سوال مطرح شده بود که: "آيا “مسلمان سکولار” ممکن است؟"؛ در خط اول مقاله اين سوال که: "آيا مسلمانی و سکولاريسم با يکديگر قابل جمع است؟"؛ و در خط آخر هم اين نتيجه گرفته شده بود که: "اگر استدلالهای اين نوشتار معتبر باشد، در آن صورت نه تنها مسلمانی با سکولاريسم سازگار است، بلکه بالاتر از آن، در متن يک جامعه مدنی متکثر، مسلمانی خوب در گرو پايبندی به سکولاريسم است." يعنی در يک جا مجموعه ی "مسلمان سکولار"، در يک جا "جمع مسلمانی و سکولاريسم" و در جای ديگر "سازگاری مسلمانی با سکولاريسم" مطرح شده بود. آدم مثل من عوام باشد و گير کند وسط يک "عقيده" (يعنی "مسلمان سکولار")، يک "روش سياسی" (يعنی "جمع مسلمانی و سکولاريسم") و يک "هم‌نشينی فلسفی" (يعنی "سازگاری مسلمانی با سکولاريسم"). حالا خيلی مسئله کم داشتيم و موضوع سکولاريسم فلسفی و سکولاريسم سياسی کم مُخ ما را سالاد کرده بود، اين سه تا هم اضافه شد به آن.

فدايت شوم، آرش خان
ای کاش کمی هماهنگی بحث را حفظ می کردی. اين صحبت ها کم مسئله ساز است، شما هم چند تا مسئله ی ديگر ساختی برادر.

حالا می ترسيم دو جلد کتاب تازه منتشر شده ی جناب دکتر نوری علا در باره ی سکولاريسم را بخريم، مسائل ديگری به مسائل مان اضافه شود. تا آن وقت مای عوام فکر می کنيم سکولاريسم با دين و ايمان ما کاری ندارد و معنی اش همان جدايی دين از حکومت و مملکت داری ست و والسلام.

در پيرامون ادبيات احمد کسروی
در نوشته ی زيرين، صحبت از حافظ و مفسرين شعر شد، ياد کتاب "در پيرامون ادبيات" زنده ياد احمد کسروی افتادم و فکر کردم در باره ی آن چند کلمه ای بنويسم. برای نوشتن اين چند خط، کتاب را دوباره بعد از سال ها با دقت بسيار خواندم و نکات جالب آن را يادداشت کردم.

اولين نکته ای که خواننده در کتاب با آن بر خورد می کند و بسيار لذت می بَرَد، صراحت و صداقت کم نظير احمد کسروی در بيان مطالب است. او اِبايی ندارد که بگويد ديوان فلان شاعری را که نقد می کند به طور کامل نخوانده است، يا از فلان مسئله اطلاع دقيقی ندارد (مثلا من کم شعر را به ياد سپارم (صفحه ی ۵۱) يا من مثنوی را نخوانده‌ام و تکه هايی را از او در اينجا و آنجا ديده ام... (صفحه ی ۸۵)).

دوم ستايش خِرَد است که يکی از علل دشمنی او با شاعران، نکوهش ايشان از خرد است (يک بدآموزی بزرگ ديگر که خيام و مولوی و حافظ داشته اند نکوهش از خرد است که نمونه ای از نافهمی و بی خردی ايشان بوده (صفحه ۱۲۴)).

سومين نکته، اخلاقی بودن کسروی و حمله ی شديد او به ضعف های اخلاقی شاعران است (سعدی هم از مردم همان زمان بوده. جای شگفت نيست که چنان سخنانی را در باب پنجم گلستانش نوشته يا آن هزليات پست را بيرون ريخته. نمی دانم به آن داستانی که از خودش می گويد نگريسته ايد؟ اگر نيک نگريسته ايد خواهيد دانست که چه مرد بی آزرمی بود... (صفحه ی ۸۲)).

چهارمين نکته عربی دانی کسروی ست (شعرهای عربی سعدی پر از غلط هاست (صفحه ی ۸۴)).

پنجمين نکته دشمنی او با فروغی و ماجرای سانسور مطلب او توسط فروغی ست (در سال ۱۳۱۴ که من به انجمن ادبی رفتم و گفتاری راندم آن گفتار را در دوبخش در شماره های پيمان به چاپ رسانيديم. چون بخش يکم (در شماره نهم سال دوم مهنامه) بيرون آمد، فروغی که نخست وزير می بود آن را خوانده به شهربانی دستور داده بود که بخش دوم را نگذارند پراکنده شود. اين بود شهربانی شماره ديگر مهنامه را در چاپخانه بازداشت (صفحه ی ۱۳۹)).

ششمين نکته نداشتن تعارف با مشاهير داخلی و خارجی ست (مردک می آيد و با من به چخش می پردازد که گوته آلمانی از حافظ ستايش کرده است. می گويم: ترا با گوته چکار است؟! مگر خودت فهم و خرد نمی داری؟! مگر کتاب حافظ در دست تو نيست. چرا آن نمی کنی که باز کنی و بخوانی و ببينی چيست؟! چرا آن نمی کنی که بينديشی و ببينی آيا ايرادهای ما به آن شاعر راست است يا نه؟! می گويد پس چرا گوته آن ستايش را کرده است؟! می گويم: من چه می دانم؟! گوته هم مانند ديگران، نافهميده سخنی گفته. آنگاه گوته هم ياوه گويی همچون حافظ می بوده (صفحات ۱۵۴ و ۱۵۵)).

هفتمين نکته تمجيد کسروی از محتوای قرآن است (جمله های قرآن بسيار استوار و شيواست. ولی آنچه بی مانند و يکتا می بوده راهنمايی های آن کتاب است (صفحه ی ۴۲)).

نکات خواندنی و جالب توجه در اين کتابِ ۱۹۶ صفحه ای بسيار است. من چاپ دوم آن را که در سال ۱۳۷۸ توسط انتشارات فردوس منتشر شده دارم. اين چاپ پُر از غلط های مطبعی و ويرايشی ست (صفحات ۸، ۱۱، ۱۶، ۲۱، ۲۷، ۲۸، ۲۹، ۳۱، ۴۲، ۴۳...).

نوشته های کسروی و نظر او در باره ی شعر و شاعری را می توان مانند خيلی های ديگر دوست نداشت، اما نمی توان صراحت و شجاعت اخلاقی اش را تحسين نکرد. بعضی کتاب ها به يک بار خواندن می ارزند؛ بعضی کتاب ها -مانند کتاب کسروی- به چند بار خواندن، و انديشيدن بی تعصب و بی پيش‌داوری در باره ی مفاد آن ها. قدر مسلم کسی که کتاب کسروی را می خواند خوابش نخواهد بُرد چرا که در هر صفحه با کلمه يا جمله ای رو به رو خواهد شد که چُرت اش را پاره خواهد کرد!

من اين طوری فکر می کنم پس هستش
"...نظر جنبش سبز در مورد اسرائيل اين است که ما اولويت اول مون، اين را بارها هم موسوی ذکر کرده و ديگر رهبران جنبش سبز و مردم هم در خيابان های ايران فرياد زدند که هم غزه هم لبنان جانم فدای ايران اين شعار اصلی مردم بوده نه مسائل ديگر..." «حجةالاسلام محسن کديور در گفت و گو با صدای آمريکا، دقيقه ۴۹:۰۰»

لابد فکر می کنيد می خواهم به خِیْل انتقادکنندگان از آقای محسن کديور بپيوندم و يک مشت و لگد نوشتاری هم من به ايشان بزنم. خير. اشتباه فکر می کنيد. آزادی رسانه ای در فضای مجازی باعث شده تا به اندازه ی کافی به ايشان انتقاد بشود و ايشان هم به انواع و اقسام شيوه های نرمشی و چرخشی و پيچشی، موضوع را رفع و رجوع کنند طوری که آخرش هم معلوم نشود بالاخره هم غزه هم لبنان شعار اصلی مردم ايران بوده يا نبوده.

حکايت مفسرين سياسی ما مثل حکايت مفسرين ادبی ماست که مثلا حافظ نامی شعری می گفته، و آن ها به تفسير آن شعر می پرداختند و چيزهايی به آن بيچاره نسبت می دادند که شايد روح خودش هم خبر نداشت. مثلا شايد حافظ عزيز ما راست‌راستی در باغی در حاشيه ی شيراز، کنار جويی نشسته بوده، و بساط می و مطرب و کباب و رباب برقرار بوده و او با طبع روان اش شعر می سروده آن وقت مفسرين ادبی ما جوی را به جوی های بهشتی و می را به می های بهشتی و مطرب را به مطرب های بهشتی پيوند می زنند. بعد هم اين قدر در ابيات حافظ و اشعار او مستغرق می شوند که هر چه جسم است از نظرشان محو می شود و هر چه روح است باقی می ماند. تا اين جای کار اِشکال ندارد. اشکال از اين جا به وجود می آيد که بعد از مدتی مفسرين فکر می کنند حافظ بدون شک همين روح پاکيزه و آسمانی بوده که آن ها می گويند. يعنی اگر روزی خود حافظ هم زنده شود و به آقايان بگويد "اساتيد محترم، والله ما اينی که شما می گيد نيستيم، جای شما خالی در باغی پُر از گل و گياه نشسته بوديم و نوازندگان می نواختند و حوری‌وشان حرکات موزون انجام می دادند و قاراپت هم شرابی انداخته بود که ما را حسابی منگ کرده بود و طبع شعرمان شکوفا شده بود و غزل می سروديم"، به ظن قريب به يقين آقايان يقه ی حافظ را خواهند گرفت که مردک تو بهتر می فهمی يا ما؟ تو بهتر تفسير می کنی يا ما؟ حالا برای اين که اين بحث اَبْتَر نمانَد، در همين شماره از کشکول يادی می کنيم از روان‌شاد احمد کسروی و بخشی را اختصاص می دهيم به معرفی کتاب در پيرامون ادبيات. فعلا برگرديم سر سياست و گفته ی آقای کديور و شعار اصلی هم غزه هم لبنان جانم فدای ايران.

در سياست هم مردم مانند حافظ عمل می کنند، تحليل گران، مثل مفسرين ادبی. مثلا سی سال ما در اتوبوس و تاکسی و صف نانوايی با همين دو تا چشم خودمان می بينيم و با همين دو تا گوش خودمان می شنويم که مردم حکومت اسلامی را با تمام وجود نفرين می کنند و آرزوی سرنگونی اش را دارند. آرزوهای ديگری هم دارند که چون ما طرفدار مبارزاتِ بی خشونت ايم از بازگو کردن آن ها خودداری می کنيم تا بدآموزی نشود. مردم هم که می گوييم، مردم واقعی مدِّ نظرمان است، يعنی از بانوی چادری سالخورده گرفته تا جوان طرفدار هوی متال. اين مردم کارشان را می کنند، و فحش شان را می دهند و متلک شان را می پرانند و جوک هايی می سازند که مسلمان نشنود کافر نبيند، آن وقت مفسران سياسی ما آن ها را تفسير به رای می کنند و هر چه دل تنگ شان می خواهد در دهان مردم عصبانی می گذارند.

در حوادث اخير هم طبق مشاهدات حضوری و يوتيوبی، ديديم که يک طرف، مردم صف کشيده اند و با شعارهای خود از صدر تا ذيل حکومت را مورد عنايت قرار می دهند، در طرف ديگر لباس شخصی ها و بسيجی ها و نيروی انتظامی با باتون و سپر و هفت تير و مسلسل صف کشيده اند، مردم را راست‌راستکی مورد عنايت قرار می دهند. يک طرف حرف می زند، طرف ديگر مشت. يک طرف آه می کشد، طرف ديگر عربده. يک طرف انگشت پيروزی بالا می برد، طرف ديگر کلت. آن وقت يک عده مفسر می نشينند عمل مردم را تفسير می کنند. مثلا می گويند مردم حکومت اسلامی را می خواهند فقط کمی کم تر زندانی کند و کمی کم تر بکشد و کمی کم تر شکنجه و تجاوز کند. اگر هم خواست اين کارها را بکند با ما نکند.

بعد به تدريج مثل مفسرينِ اشعار حافظ، به اين نتيجه می رسند که عمل مردم همان است که ايشان در تفاسيرشان می آورند و خودشان هم باورشان می شود. اِشکال کار از اينجا به بعد است. مفسرين ما مردم و شعارهايشان را همان می بينند که در ذهن خودشان ساخته اند. فردا اگر مردم بيايند گريبان شان را بگيرند که آقاجون ما کجا شعار اصلی مون اينی بود که شما می گی؟ ناراحت می شوند و به مردم پرخاش می کنند که شما بهتر می فهمی يا ما؟ شما بهتر تفسير می کنی يا ما؟

ولی مردم ما زنده اند و مثل شعرای بيچاره در گور نخوابيده اند که نتوانند پاسخ مفسرين را بدهند. مفسرين متاسفانه آن قدر در ذهنيات خود غرق شده اند که اين موضوع بديهی را از ياد برده اند که سوژه هنوز زنده است و می تواند گريبان آدم را بگيرد و بگويد من کِی همچين حرفی زدم يا همچين نظری داشتم. مفسرين سياسی نبايد از ياد ببرند که در حال تفسير رويدادهای روزند و نمی توانند بگويند چون ما اين طوری فکر می کنيم پس حُکماً همين طوری "هستش". بلايی که بر سر آقای کديور آمد به خاطر در نظر نگرفتن همين نکته ی کوچک بود که اميدواريم مفسرين ديگر از آن درس بگيرند و موقع حرف زدن و نظر دادن حضور مردمی را که حواس شان شش دانگ به آن هاست فراموش نکنند.

sokhan at 03:12 AM | نظرات 0

سانسور سردبیر

این مطلب در خودنویس منتشر شده است.

قصد داشتم امروز قسمت دومِ موانع انتقاد سیاسی را برای خودنویس ارسال کنم که موضوع حذف کاریکاتور نیک‌آهنگ کوثر در روزآنلاین پیش آمد و بد ندیدم با بهانه قرار دادن آن، چند خطی در باره‌ی سانسور و بخصوص سانسور سردبیر (*) بنویسم. هر نشریه‌ی کاغذی یا اینترنتی خطوط قرمزی دارد که انتخاب، رده‌بندی، یا حذف مطلب بر اساس آن صورت می‌گیرد. چنین حذفی را نمی‌توان سانسور نام نهاد چه این نوع حذف، بر اساس عدم انطباق مطلب با خط مشی نشریه است. مثلاً خبرنامه‌ی گویا خطوط قرمز خود را چنین ترسیم کرده است: "هرگونه تهمت، افترا، فحاشي يا مطالبي که بر اساس اخبار و اطلاعات مسئولين خبرنامه غير واقعي تشخيص داده شوند منتشر نخواهند شد. خبرنامه گويا همچنين از انتشار مطالبي با مضمون تشويق به مبارزه مسلحانه، ترور و خشونت خودداري خواهد کرد." کسی که برای این خبرنامه مطلب می‌فرستد اگر در مطلب‌ خود دعوت به مبارزه‌ی مسلحانه یا ترور کرده باشد، طبیعتاً مطلب‌اش منتشر نخواهد شد و چون این خطوط قرمز از پیش تعیین و به طور دقیق مشخص شده نمی‌توان به چنین حذفی سانسور گفت. این خطوط قرمز در واقع حکم تابلوی عبور ممنوع برای نویسنده دارد. اما نویسنده در کدام چهارچوب می‌تواند قلم بزند؟ این در واقع تعیین منطقه‌ی سبزی‌ست که خط مشی نشریه را تعیین می‌کند. گسترده‌ترین مناطق سبز را نشریاتی دارند که مبنای کارشان دمکراسی، آزادی بیان، و حقوق بشر است. اطراف این منطقه‌ی سبز، خط قرمز دعوت به خشونت و مبارزه‌ی مسلحانه کشیده شده که نویسنده مجاز نیست از آن عبور کند. در خط مشی چنین نشریه‌ای نوشته نشده که نویسنده و کاریکاتوریست نباید به روش سیاسی رهبران جنبش سبز انتقاد کند، یا اگر نوشته و کاریکاتوری مورد استفاده‌ی نشریات حکومتی قرار گرفت، آن نوشته یا کاریکاتور حذف خواهد شد. اگر بنا به دلایلی این چنین، حذفی صورت بگیرد، آن حذف، سانسور خواهد بود.

چنین سانسوری در نشریات و رسانه‌های کوچک معمولاً به دست سردبیر (*) انجام می‌شود. سردبیر هنگام سانسور، در واقع به جای مخاطب فکر می‌کند و پسند و سلیقه‌ی او را در نظر می‌گیرد. در مثال ما، کسی که در مقام حذف برآمده است، تصور کرده که کاریکاتور نیک‌آهنگ، اهانت به جنبش سبز یا مهندس موسوی‌ست و این اهانت به مذاق خواننده خوش نخواهد آمد و چون رسانه‌های حکومتی از آن سوءاستفاده کرده‌اند لذا انتشار آن درست نیست. در اصل سردبیر، خود ارائه دلیل می‌کند، قضاوت می‌کند، حکم صادر می‌کند، اجرا می‌کند و همه‌ی این‌ها ظاهراً به نفع مخاطب.

اِشکال سانسور سردبیر دقیقاً در همین به جای دیگران فکر کردن و تصمیم گرفتن است. مثلاً او نمی‌تواند بداند که ممکن است خواننده‌ای به درستی و زیبایی، از کاریکاتور نیک‌آهنگ چنین برداشت کند که موسوی تا ده سال دیگر هم بر کار خود و راه خود پای می‌فشارد هر چند نتیجه نگیرد و شیوه‌ی عمل‌اش بی‌فایده باشد؛ او نمی‌تواند بداند که ممکن است چنین کاریکاتوری، روح جنبش سبز را در برخورد با مخالف فکری، زنده و با طراوت نگه دارد؛ نمی‌تواند بداند که ممکن است چنین کاریکاتوری، به مهندس موسوی نگاهی را نشان دهد که جنبش فعلی را خمود و تنبل می‌بیند و این نگاه باعث شود تا ایشان در برنامه‌های آتی‌اش تجدیدنظر کند.

از این "نمی‌تواند بداند"ها زیاد است چرا که همه چیز را همگان دانند، و متاسفانه کسانی که گمان می‌کنند همه چیز را می‌دانند بدترین سانسورکنندگان‌اند؛ سانسورکنندگانی که به رشد فکری جامعه آسیب می‌زنند و تحرک و پویایی اندیشه را از آن سلب می‌کنند.

من تاکنون چند مطلب در باره‌ی سانسور رسانه‌های سبز و اصلاح‌طلب نوشته‌ام، با این امید که نگاه سانسورگرِ سردبیرانِ این نشریات تغییر کند و جز حذف بر اساس خطوط از پیش تعیین شده، دست به حذف سلیقه‌ای نزنند. خودنویس باید جایگاهی باشد که با نشان دادن مصادیق سانسور و خسارت‌های آن، فضای رسانه‌ای را برای اهل اندیشه و قلم بازتر کند.

-------

* سردبیر در این مطلب می‌تواند شورای سردبیری، هیئت تحریریه، یا هر فرد و جمعِ تصمیم‌گیرنده‌ی دیگر باشد. از این واژه تنها به منظور سهولت در نگارش استفاده شده است و منظور، سردبیرِ محترم روزآنلاین نیست.

sokhan at 03:06 AM | نظرات 0

کشکول خبری هفته (۱۲۴) از چگونه سخنان بادی‌گارد آقا مرا متحول کرد تا ميتومانيای احمدی‌نژاد

برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.

در کشکول شماره ی ۱۲۴ می خوانيد:
- چگونه سخنان بادی گارد آقا مرا متحول کرد
- آقايان از عرش به فرش افتادند
- نوشته ی آقای تاج زاده اعتراف نيست؛ مردانگی است
- يک سال از بازداشت احمد زيدآبادی گذشت
- مکتب در فرايند تکامل
- ميتومانيای احمدی نژاد

چگونه سخنان بادی گارد آقا مرا متحول کرد
بشر است و تحول. بشر است و تغيير. اما تغيير داريم تا تغيير. يک تغيير آن است که به قول فضلا متدرجاً حاصل می گردد. مثلا شما به آقای مهندس موسوی خودمان نگاه کنيد. ببينيد ايشان در طول سی سال چه مراحل تحول و ترانسفورماسيونی را طی کرده است. کسی که سرباز ولايت بود و عليه دشمنان نظام مبارزه می کرد در طول سی سال شده است دشمن ولايت که عليه نظام مبارزه می کند. اگر سی سال پيش مخالفان ايشان به دست سربازان گمنام امام زمان روانه ی قبرستان می شدند، امروز موافقان ايشان به دست سربازان گمنام امام زمان روانه ی قبرستان می شوند. اين جاست که بايد گفت جل الخالق! اين جاست که بايد اظهار شگفتی کرد از تغيير آدم ها در طول زمان.

اما يک تغيير ديگر هم داريم که باز به قول فضلا ناگهانی حادث می شود. اين جور تغييرات معمولا به دنبال ضربه به وجود می آيد (ضربه می تواند لنگه کفشی يا روحی باشد). مثلا شما در فيلم مارمولک می بينيد که زن جاعل، يک دفعه دچار تحول می شود و به شکلی غيرمنتظره تغيير ماهيت می دهد. يا مثلا همسر خانم شيرين عبادی شب می خوابد صبح بيدار می شود می گويد شوهرم، ببخشيد زنم مرا کتک می زند. تحول است ديگر؛ پير و جوان و زن و مرد نمی شناسد.

اين ها را گفتم که بگويم من هم چند روز پيش دچار تحول و ترانسفورماسيون شدم. يعنی چيزهايی شنيدم که يک دفعه مثل زن جاعل فيلم مارمولک ابتدا شروع کردم به لرزيدن، بعد خنديدن، بعد جيغ زدن، بعد ناليدن، بعد پرت کردن اشياء دور و وَر، بعد تو سر زدن، بعد روی زمين افتادن و غلتيدن، بعد موهای سر را کشيدن، بعد به اطرافيان حمله ور شدن، بعد هم زار زدن و گريستن که به خدا عوض شدم؛ به خدا دگرگون شدم؛ جلوی مرا نگيريد که می خواهم بشوم فدايی آقا؛ می خواهم از اپوزيسيون بودن دست بردارم و بشوم مريد ايشان.

خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا! مرسی که مرا روشن کردی. مرسی که مرا آگاه کردی. آن نماز صبح در جمکران را بگو که نمی دانستم چيست. آن تا دم دروازه ی قم آمدن آقای آملی را بگو که معنی اش را نمی فهميدم چيست. آن عصا وعظمت آقای خامنه ای را بگو که منِ ابله متوجه آن نمی شدم. ای سخن! ای فلک‌زده! تو بيشتر از آيت الله بهاءالدينی هستی؟ بيشتر از آقای جوادی آملی هستی؟ بزنم توی سرت الاغ... (اين جا در اثر احساسی شدن بيش از حد شروع کردم به خودم فحش دادن و خود را زدن و بعد از حال رفتم خانواده آمد مرا جمع کرد بُرد درمانگاه).

ببخشيد. آن قدر گفتم که يادم رفت بگويم اين تحول چرا در من ايجاد شد. اين تاثير گفتار بادی گارد آقا بود که مرا اين چنين دگرگون کرد. همان گفتاری که آقای حسين شريعتمداری هيچ اغراقی در آن نديده بود و بخش هايی از آن را در کيهان اش منتشر کرده بود. همان که بعد از انتشار، آقا از روی شکسته نفسی گفت حسين جان اين چه کاری بود کردی؟ چرا اين حرف ها را چاپ کردی؟ و او را مورد شماتت پدرانه قرار داده بود، و حسين، فرزند خلف ايشان گفته بود فدايت شوم، هر چه بگويی روی چشم، ولی من در اين حرف ها ابداً اغراق و ناراستی نمی بينم. فايل اين سخنان گهر بار را اين جا می گذارم تا شما هم بشنويد. شايد شما هم مثل من متحول شويد. ان شاءالله.

[فايل صدای محافظ - ۱]
[فايل صدای محافظ - ۲]

آقايان از عرش به فرش افتادند
به اين عکس نگاه کنيد:
daftare aayaatollaah saanei.jpg

اگر گفتيد اين جا کجاست؟ نه اشتباه می کنيد، کوی دانشگاه نيست... باز هم اشتباه کرديد، دفتر فائزه هاشمی هم نيست... چی؟ دفتر خانم عبادی؟ نخير. ايشان که دفترشان پلمب شده... بگذاريد خودم بگويم. اين جا دفتر حضرت آيت الله العظمی جناب آقای صانعی ست.

مشابه همين وضعيت را دفتر و بيت مرحوم آيت الله العظمی منتظری هم دارد. چشم شيعيان روشن! چشم هواداران و مقلدان و پرداخت کنندگان وجوه شرعيه روشن!

يکی دو سال مانده به انقلاب، تصوير آقای شريعتمداری را در صفحه ی اول روزنامه به شکلی احترام آميز منتشر کردند. از دفتر ايشان پيغام آمد که عکس معظم له را منتشر نکنيد چون حتی انتشار عکس موجب حرمت شکنی ست. دست آقای خمينی درد نکند که راه را برای از عرش به فرش کشيدن آقايان معظم باز کرد و اتفاقا از همان آقای شريعتمداری هم شروع شد. کسی که انتشار احترام آميز تصويرش هم اِشکال داشت، افتاد دست کسی مثل حجةالاسلام ری شهری تا به او کشيده بزند و مثل مجرمان از او اعتراف بگيرد. او را وادار به توبه کند. و اين جريان ادامه پيدا کرد تا دست قوم مغول باز شد برای هجوم به بيت آقای منتظری. و باز اين جريان ادامه پيدا کرد تا امروز و حمله به دفتر آقای صانعی. جوجه لاتی که از تمام مواهب دنيا فقط از نعره و عربده نصيب برده، به روشنی می گويد که "خودمان پَهْن کرديم، خودمان هم جمع اش خواهيم کرد". دست آقای خامنه ای درد نکند.

اما اين هجوم ها، به رغم غير انسانی بودن اش يک خاصيت هم دارد. آقايان بزرگواری که در عرش سير می کردند، به اشاره ی رهبر، روی فرش غلتيدند و ثابت شد در مقابل سياست –که قوانين کاملا زمينی دارد- آيت الله العظمی بودن و دو بال فرشته سان داشتن و در آسمان قدسيت پرواز کردن هيچ فايده ای ندارد، و وقت اش که برسد، سياست بازان، و بخصوص روحانيان سياست باز، آن بال ها را هدف می گيرند و روحانی مقدس و محترم را مثل يک دانشجوی بی پناه ساکن کوی دانشگاه، مورد تهاجم مغول وار قرار می دهند. در يک نظام سکولار، آن احترام بر جا خواهد بود، و ترديد ندارم که سياست مداران سکولار، در دفاع از آقايان، مثل همه ی اقشار ديگر، با تمام نيرو کوشش خواهند کرد، و عزت و احترام آقايان حفظ خواهد شد؛ عزت و احترامی که در حکومت اسلامی و دينی بر باد رفته است.

نوشته ی آقای تاج زاده اعتراف نيست؛ مردانگی است
"...ما بايد برخلاف انقلاب های ديگر جهان، از همان ابتدا بر اين مسأله پافشاری می‌کرديم که تحت هر شرايطی، حتی با وجود جنگ و تروريسم، نقض حقوق بشر نه قانونی است، نه اسلامی و نه اخلاقی. همچنين تقدس هدف نبايد مانع شود تا به روش‌های دستيابی به آن به اندازه کافی حساسيت نشان ندهيم؛ زيرا در عرصه اجتماع و حکومت، اهميت روش‌ها کمتر از اهداف نيست، اگر بيشتر نباشد. ما نبايد اجازه می‌داديم خيانت و خباثت بعضی افراد يا طرح‌ها يا اقدام‌‌ها، خارج شدن ما را از مسير قانون و شيوه‌های انسانی و اخلاقی توجيه کند؛ شکنجه در همه حال شکنجه است و اعدام زندانی قبلاً محاکمه و محکوم شده که در اسارت به سر می‌برد، ناموجه..." «پدر، مادر، ما باز هم متهميم؛ مصطفی تاج زاده، جرس»

وقتی در نوروز امسال در تبريکی خطاب به آقای تاج زاده نوشتم:
"جناب آقای تاجزاده
سال نو را به شما تبريک می گويم و اميدوارم در سال جديد ديگر رنگ زندان و فشارِ زندان‌بان را نبينيد. خدمت شما تبريک عرض می کنم بی آن که شما را شخصاً بشناسم يا اثر مثبت کارهای سياسی شما را ديده باشم. تبريک می گويم به شما از آن رو که تازه از زندان آزاد شده ايد و طعم تلخ زندان و احتمالا فشار در زندان را چشيده ايد. درد داشت آقای تاجزاده نه؟ درد داشت که انسان را به زندان بيفکنند و از او بخواهند که درستی راهی را که رفته انکار کند؛ که دوست و آشنا و همکارش را انکار کند؛ که خود را انکار کند. چه می گويم؟! انکار؟! نه! اين کلمه ای اشتباه است. از او بخواهند که راهی را که رفته لجن زار بنامد؛ دوست و آشنا و همکارش را به لجن بکشد؛ خود را به لجن بکشد. بله. اين صحيح تر است. گفتم که اثر مثبت کارهای سياسی شما را نديده ام ولی اثر منفی و بسيار منفی کارهای گروه سياسی شما يعنی مجاهدين انقلاب اسلامی را ديده ام. به خاطر داريد سی سال پيش را؟ آن زمان که به قول آقای مهندس بهزاد نبوی شمشير دو دمی در دست تان بود که با آن مخالفان را می زديد و باز به قول هم‌ايشان نمی دانستيد که اين شمشير تيز و بُرَّنده روزگاری به خود شما خواهد خورد. خاطرتان هست که سازمان تان را در مقابل سازمان مجاهدين خلق عَلَم کرديد؛ در مقابل نشريه مجاهد آن ها، نشريه منافق منتشر کرديد؛ هر جا جمع شدند، آدم فرستاديد تا بزنند و بکوبند و خون بريزند (مثل همان کاری که امروز در مقابل منزل آقای کروبی می کنند)، و بچه های سيزده چهارده ساله ی مجاهدی را که فکر می کردند نه در راه مسعود رجوی که در راه خدا می جنگند و اجری عظيم نصيبِ آنان خواهد شد، تحريک کرديد، و رهبران کور و فرصت طلب آن ها را تحريک کرديد، تا مقابل شما و حکومت بايستند و جواب "های"تان را به خيال خودشان با هوی بدهند و اسلحه بکشند و بمب منفجر کنند و شما آن ها را به همين بهانه تار و مار کنيد. همان ها را که اگر درست با ايشان رفتار می شد قطعا به مجاهدين خلق نمی پيوستند –والبته به مجاهدين انقلاب هم نمی پيوستند- گوشت قربانی کرديد و به دست سلاخ اوين سپرديد تا بزند و بکشد و خون شان را بر زمين بريزد تا شما احساس فتح و پيروزی کنيد. باقی مانده شان هم از شر عقرب جرّار به مار غاشيه ی صدام پناه ببرند و مُلک و مملکت و خود را به بهايی نازل بفروشند و کارشان خيانت و ترور و ادامه ی جنايت شود. در آن سلول هايی که بوديد بچه های تحريک شده توسط سازمان شما هم بودند که با سن سيزده چهارده سال بی آن که نام شان را بگويند به خيال بهشتی که رجوی به آن ها وعده داده بود بر دار کشيده شدند و اجسادشان در قبرستان های بی نام دفن شد. حال که از زندان بيرون آمديد، کاش نگاهی به کارنامه ی آن روزگار می انداختيد و بر اعمال گذشته سازمان تان نقد می نوشتيد تا سبزی تان کامل شود. تا دردی را که در زندان کشيده ايد، و دردی را که همسرتان کشيده است، با درد پدر و مادر و همسر و فرزند کسی که در آن سال ها کشته شد مقايسه می شد بل که برای خيلی ها عبرت شود. اميدوارم در سال جديد سبز باشيد و زندان بر سبزی تان بيفزايد..." «کشکول خبری ۱۱۶»
هرگز تصور نمی کردم که روزی نقدی از خود ايشان بر گذشته شان بخوانم ولی عرصه ی سياست عرصه ی شگفتی هاست؛ عرصه ی تغييرهای باور نکردنی. عرصه ی رويدادهای نامنتظر. و نوشته ی صادقانه و صميمانه ی آقای تاج زاده يکی از اين شگفتی هاست. يکی از اين تغييرهای باورنکردنی ست. يکی از اين رويدادهای نامنتظر است. من نام اين نوشته را بر خلاف بسياری اعتراف نمی گذارم؛ آن چه می خوانيم نشان مردانگی ست. نشان اخلاق است. ارزش اين جملات کم تر از ارزش يک کتاب فلسفه سياسی نيست:
"اگر از من بخواهند خطاهای نسل خود را پس از ۳۵ سال فعاليت حرفه‌ای سياسی در يک جمله خلاصه کنم، بايد بگويم بيشترين اشتباهات نسل انقلاب از همه گروهها، جناحها و گرايشها در انحصارطلبی و در نتيجه در برخوردهای سلبی و حذفی بود، يعنی سکوت در قبال بسياری از حذف و طردهای غير ضرور و مضر از جمله در برکناری و تسويه افراد از ادارات و کارخانجات تا مدارس و دانشگاه‌ها، گزينش‌های تنگ‌نظرانه، مصادره‌های نابجا، اعدام‌ها و محکوميت‌های فله‌ای که با قوانين مصوب پس از پيروزی انقلاب نيز ناسازگار بود. به همين دليل به همگان، به ويژه به نسل جوان عرض می‌کنم که بيشترين احتياط را در نفی و طرد شهروندانی معمول دارند که به هر دليل، بينش يا روش و منش آنان را نمی‌پسندند. ما بايد به جای تأکيد صرف بر پيدا کردن نقاط اختلاف و افتراق با رقيب و حتی با دشمن، جستجوی نقاط اشتراک را نيز تمرين کنيم تا به تدريج زندگی بر اساس تفاهم و به شکل مسالمت‌آميز در ايران و منطقه و جهان، جای تنازع بقا را بگيرد..." (پدر، مادر، ما باز هم متهميم)

اين جملات اما نه از کنج کتاب‌خانه که از ميانه ی کارزارهای سخت و خشن سياسی جوانه زده و گل داده است. اين جوانه و گل با خون هزاران نفر آبياری شده و حاصل شکنجه های سخت و قرون وسطايی ست. تک تک اين کلمات بعد از سال ها فعاليت واقعی سياسی در ذهن عمل آمده و اينک بر صفحات اينترنت جاری شده است. من اين کلمات را اعتراف نمی نامم. نتيجه گيری يک انسان با وجدان از خطاهای گذشته می خوانم.

و اين نوشته، ارزش زمان را به ما نشان می دهد. چه بسا، آن بسيارانی که اعدام شدند، اگر تا امروز می ماندند، کسان ديگری شده بودند (چنان که از ميان رهبران چپ امروز بسياری تغيير فکر و روش داده اند). و اين نوشته ارزش گفتن و نوشتن را هم به ما نشان می دهد. اين که کلمات می توانند معجزه کنند و از نوری زاد کيهان، نوری زاد اوين بسازند. از تاج زاده ی انقلابی دوآتشه تاج زاده ی آزادانديش بسازند.

يک سال از بازداشت احمد زيدآبادی گذشت
"يک سال گذشته در چنين روزی، بيست و سوم خرداد ماه و تنها يک روز بعد از انتخابات رياست جمهوری ايران، احمد زيد آبادی روزنامه نگار منتقد و حامی ستاد مهدی کروبی در منزل شخصی با يورش ماموران امنيتی دستگير و روانه اوين شد..." «جرس»

نوشته های آقای زيدآبادی و صداقت و مِهری که در آن ها موج می زد، هر خواننده ی بی طرفی را به خود جذب می کرد و من نيز يکی از خوانندگان هميشگی او بودم. گمان نمی کنم برای نويسنده، هيچ چيز ارزشمندتر از اين باشد که خواننده منتظر نوشته های او بماند و در شوق دست‌يابی به کلمات او هر سايت و نشريه ای را جست و جو کند. اين، يعنی ايجاد کانال ارتباطی ميان ذهن نويسنده با خواننده. رشته ی عصبی که اطلاعات ذهن نويسنده را به خواننده منتقل می کند و خواننده حاضر به پذيرش آن است. آقای زيدآبادی کسی ست که می تواند اين ارتباط را ميان خود با خوانندگان اش برقرار کند و دليل زندانی شدن او نيز همين است.

حکومت گمان می کند با بريدن اين رشته عصبی و قطع اين کانال ارتباطی، می تواند خواننده را از نويسنده جدا کند و به ضرب و زور، خودْ اين ارتباط را با خواننده برقرار کند و اطلاعات اش را به مخاطب انتقال دهد. حکومت متوجه داوطلبانه بودن و اهميت دوست داشتن و علاقه نيست و گمان می کند اين کار نيز مثل هر کار ديگری با زور و به رغم نفرت و کراهت می تواند انجام شود. اما چنين نيست. حوزه ی انديشه را با زور و جبر کاری نيست. رودی ست خروشان که حکومت ها –حتی قوی ترين حکومت های ديکتاتوری- در مقابل آن خس و خاشاک اند. حکومت به هر چيز بتواند دست درازی کند، به اين يکی نخواهد توانست چون ماهيت کار متفاوت است. حتی شست و شوی مغزی بچه ها در مدارس که پايه ی اين کار است، بی تاثير است و ايجاد نتيجه ی عکس می کند.

يک سال از دستگيری احمد زيدآبادی گذشت. او آن قدر بزرگ است که بی نياز از گذاشتن کلمه ی دکتر در مقابل نام اش است. بعضی ها به اين تيترهای پيش از اسم نياز دارند اما نويسنده ای چون آقای زيدآبادی نام اش گويای همه چيز است.

من از زمان زندانی شدن ايشان غم ديگری نيز جز غم زندانی بر دلم سايه افکنده و آن غم انتقادهايی ست که از ايشان کرده ام. هرچند به جا بوده، هر چند ايشان پاسخ در خور و قانع کننده به آن انتقادها داده، اما اين که انتقادِ همچو منی –صرف نظر از محتوا و درست و غلط بودن اش- از کسی که هميشه بر لبه ی تيغ حرکت کرده چه مقدار می تواند منصفانه باشد سوالی ست که پاسخ آن را با منطق نمی توانم بدهم. نقد فکر و نوشته ی کسی که مثلا در زمينه ی هنر و ادب و فرهنگ می نويسد يک چيز است و نقد فکر و نوشته ی يک نويسنده ی سياسی چيز ديگر. اولی کم تر در معرض آسيب به خاطر فکر و نوشته هايش است و دومی بيشتر، و به همين لحاظ منتقد بايد اين عامل را هم هنگام نقد در نظر بگيرد. زندانی شدن زيدآبادی باعث شد تا هنگام نوشتن انتقاد، اين عامل را هم در نظر داشته باشم.

به هر حال، آقای زيدآبادی چه در زندان باشد چه بيرون زندان، رشته ی الفتی که ما را به ايشان پيوند می دهد ناگسستنی ست.

با آرزوی آزادی هر چه سريع تر ايشان.

مکتب در فرايند تکامل
کتاب مکتب در فرايند تکامل، نوشته ی جناب آقای سيد حسين مدرسی طباطبائی از چند جهت کتاب جالب توجهی ست. اولين وجه جالب توجه آن اين است که اصل اين کتاب که در باره ی تطوّر مبانی فکری تشیّع در سه قرن نخستين است به زبان انگليسی نوشته شده و بعدها توسط آقای هاشم ايزد پناه لباس فارسی به تن کرده است. ترجمه ی اين کتاب آن قدر نرم و روان است که خواننده ممکن است گمان کند کتاب را اصلا خود آقای ايزدپناه نوشته است.

نکته جالب توجه ديگر اين است که اين ۳۹۲ صفحه ای که توسط انتشارات کوير منتشر شده، و شامل ۲۳۸ صفحه متن اصلی، و حدود صد و پنجاه و اندی صفحه ضمائم عربی و صورت منابع اسلامی و خارجی و نمايه است، دو کتاب در يک کتاب است بدين معنی که پانوشت های هر صفحه گاه مفصل تر از متن خود صفحه است و اشاره به نکات هر صفحه، که برای ارجاع متخصصان و نه خوانندگان عادی ست از حجم عادی فراتر است.

نکته ی جالب توجه ديگر اين است که اين کتاب تخصصی، در طول دو سال يعنی از سال ۱۳۸۶ تا ۱۳۸۸ هفت بار تجديد چاپ شده است و با معرفی های پی در پی يی که می شود، بعيد نيست به زودی به چاپ دهم و پانزدهم هم برسد.

اما چه چيز جالبی در اين کتاب دينی هست که اين همه ايجاد جذابيت کرده و کار را به چاپ های متعدد کشانده است؟ شايد اين جملات از مقدمه ی نويسنده تا اندازه ای پاسخ به اين سوال باشد:
"...در آغاز بر اين باور بودم که به خاطر...مسائل جنبی مطرح شده در کتاب، برگردان فارسی آن سودمند نيست چه برخی از مباحثِ زمينه سازِ تدوين آن در جوامع ما مطرح نبود و تحريک ساکن، موجبی نداشت حتی وقتی کتاب به هر صورت در امريکا ترجمه شد خوشدل بودم که در ايران جز چند نسخۀ بسيار معدود، چيزی از آن در دسترس قرار نگرفت. اما دواعی بر پخش بيشتر آن متوفّر بود و به مرور زمان، همان چند نسخه با تکثير زيراکسی در سطحی گسترده تر انتشار يافت..." (ص ۱۲)

بله. راز پرخواننده بودن کتاب در همان مسائل "جنبی" نهفته است که بر خلاف نظر نويسنده مباحث زمينه ساز آن در جوامع ما مطرح بوده و تحريکات، نه به وسيله ی کتاب بل به وسيله حکومت اسلامی صورت گرفته و جامعه ی فرهنگی را به جنبش در آورده که همين امر باعث شده اين کتاب فروش خوب و دور از انتظاری داشته باشد. به عبارتی ذهن پرسشگر جامعه ی فرهنگی ما به خاطر اَعمال حکومت فعلی بيدار شده و تحريک و تهييج گشته و دائماً دنبال جواب است. وقتی آقايی در راس حکومت نشسته و هم‌زمان با ظلم و جور و آدم کشی ادعای نيابت امام زمان می کند، اولين چيزی که ذهن پرسشگر به دنبال آن خواهد بود اين است که امام زمان (عج) که بوده که اين آقا جانشين او شده است.

البته تحقيقات آقای مدرسی طباطبائی اگر چه در متن و زمينه اسلام و تائيد و تکريم آن است، اما نتايجی که خواننده از مطالعه ی اين تحقيقات می گيرد، بسيار روشنگر و برای ناآشنايان با مسائل دينی چون من شگفتی ساز است. بيش از اين شرح و بسط نمی دهم و خواننده اگر علاقمند به آشنايی با تاريخ تطور مبانی فکری تشيع در سه قرن نخستين است خود به کتاب مراجعه کرده قطعا بهره مند خواهد شد. توصيه من به خوانندگان غير متخصص مثل خودم اين است که زياد روی مقدمه ی کتاب توقف نکنند و متن را با دقت، و پانوشت های هر صفحه را با سرعت بخوانند -البته به جز چند پانوشت که به نکات مهمی در آن ها اشاره شده است (مثل پانوشت صفحه ی ۱۵۴). جملات عربی به فارسی ترجمه نشده چون همان طور که گفتم اين کتاب برای کسانی نوشته شده که حتماً عربی می دانند، و برخی از متون ضميمه هم به عربی ست که برای خوانندگان ناآشنا به زبان عربی قابل فهم و استفاده نخواهد بود. به هر حال اين کتابی ست که عده ای خاص، از مطالب خاص و گاه بديع آن بهره ها خواهند بُرد. قيمت کتاب ۶۶۰۰ تومان است.

ميتومانيای احمدی نژاد
"آيا احمدی نژاد بيمار روانی است؟... پديده ميتومنی و دروغ گويی مداوم، غالبا تنها راه فرار از واقعيت جهان خارج است. ميتومن از تحريک ديگران، رفت و آمد بين فانتزی و واقعيت لذت ميبرد. ارائه استدلال برای عيان کردن دروغ ميتومن بيهوده است. ترس از افشا شدن، ميتومن را گاه تا خشونت، توهين و ايراد اتهام دروغ گويی به مخاطب به پيش ميبرد. ميتومن تنها سخنی را گوش ميدهد که در راه هدفش باشد. برای درمان ميبايست فرد بپذيرد که بيمار است، و اين برای ميتومن غيرممکن است. حال از ميانه هزاران مقاله و فيلم و نوشته احمدی نژاد، طرفداران و مخالفانش در سايت ها، دلائل بيشتری برای پاسخ يافتن به پرسش نخستين بيابيد..." «حسن مکارمی، روانکاو بالينی و پژوهشگر سوربن، روز آنلاين»

نوک زبان مان بود و هر چه به مغزمان فشار می آورديم يادمان نمی آمد. از ۱۶ شهريور ۸۶ که در کشکول شماره ی ۴ نوشتم که احمدی نژاد بيمار روانی ست همه اش به اين فکر می کردم که اسم بيماری او چيست. آدم سواد تخصصی نداشته باشد و در باره ی هر چيزی هم اظهار نظر کند همين می شود ديگر. مثلا شما سواد اقتصادی نداری، می بينی قيمت هر چيز -البته به جز جان آدميزاد- در کشورت بالا می رود. می آيی با راننده ی آژانسی که مُخ ات را با مسائل سياسی روز بمباران کرده صحبت کنی و آگاهی خودت را به رُخ اش بکشی و به او نشان دهی که تو هم اهل بخيه هستی، می بينی کلمه‌هِ، همان که معنی اش بالا رفتن قيمت کالاهای اساسی ست، همان که در زيمبابوه می گويند ساعتی بالا می رود، همان که باعث می شود اوليای اقتصادی کشور هی صفر به ته اعداد اسکناس ها اضافه کنند يادت نمی آيد. پياده می شوی با دلخوری از اين که کلمه‌هِ يادت نيامده می پرسی کرايه چقدر شد، راننده عددی می گويد که دست‌کم بيست درصد از کرايه دفعه پيش بيشتر است. می پرسی اشتباه نمی کنيد؟ حالا منتظر نيستی که طرف بگويد اشتباه کردم و به جای "هشت تومن" از شما "شش تومن" بگيرد. منتظر اين هستی که آن کلمه را بر زبان بياورد و بگويد ای آقا کجای کاری؟ دلار شده ۱۰۵۰، و "آن کلمه" روز به روز بيشتر می شود و قيمت مرغ و ران گوسفند روز به روز افزايش پيدا می کند و بچه ی من دانشگاه آزاد می رود و آن يکی بچه ام مدرسه ی غيرانتفاعی می رود و شما می گويی اشتباه نمی کنی؟! (يک جوری هم همه ی اين ها را می گويد که شما می خواهی يک دو تومنی ديگر به آن هشت تومن اضافه کنی و پاسخ نگاه آکنده از غم و اندوه و بيچارگی راننده را بدهی). اما موضوع تو پول نيست؛ "آن کلمه" است. آرزو می کنی آن کلمه را به زبان بياورد ولی او که در تمام مسائل سياسی و اجتماعی و اقتصادی و ژئوپوليتيکی (خودش اين طور می گفت. من معنی اين کلمه را نمی دانم) متخصص بود، و شغل قبلی اش هم سرهنگ خلبان، آن هم خلبان اف چهارده بود، به جای "آن کلمه" از گرانی استفاده می کند و حال‌ت را می گيرد. انگار می داند منتظری و نمی گويد. بعد هم مثل "کيوون" می گويد "ضمنا اين اسکناسی که به من داديد روش شعار نوشته، عوض اش کنيد" و شما با لب و لوچه ی آويزان می رويد به مهمانی و تمام شب به آن کلمه ی لعنتی فکر می کنيد تا فردا که بالاخره درست در لحظه ی رسيدن به کسی که او هم مثل راننده ی آژانس از سياست و اقتصاد و ژئو چی چی (کلمه اش يادم رفت) خبر دارد يادتان می افتد که آن کلمه، تورم نام دارد و حتی نام خارجی اش که اينفليشن است به ذهن تان می آيد.

اما اين کلمه ی بيماری احمدی نژاد را هيچ کس نمی دانست و راننده ی آژانس هم نمی دانست (و وقتی راننده ی آژانس نداند، به ضرس قاطع هيچ غير متخصصِ غير روان شناس هم نمی داند)، و اين استخوان از سال هشتاد و شش در گلوی ما گير کرده بود تا مقاله ی آقای حسن مکارمی، روانکاو بالينی و پژوهشگر سوربن در روزآنلاين منتشر شد و ما با خوشحالی بسيار آن را به ذهن آورديم. حالا ممکن است کنج کاو شده باشيد که در سال ۱۳۸۶، راجع به احمدی نژاد چه نوشته بوديم، آن نوشته را در تکميل فرمايشاتمان، همراه با نام بيماری ايشان که ميتومانيا (mythomania) خوانده می شود، در اين جا می آوريم:
"متن گزارش پزشکی: «آقای رئيس جمهور می گويند که ساعت دوازده و نيم شب به خانه می رسند و ساعت پنج و نيم صبح به سر کار می روند. با در نظر گرفتن آشپزی ايشان در منزل، دست کم بايد يکی دو ساعت هم صرف اين کار شود (پختن آش رشته و خورش قرمه سبزی و آبگوشت بزباش در زمانی کمتر از اين ممکن نيست). از بيست و چهار ساعت شبانه روز، باقی می ماند دو سه ساعت، که ايشان همان وسطِ نشيمن روی قالی می خوابند. دور چشم های شان هميشه سياه است و نشان از بی خوابی مفرط دارد. احتمالا به همين دليل ايشان در اطرافش هاله ی نور می بيند و حرف های عجيبی مانندِ اين می زند: "در ايران آزادی مطلق وجود دارد".»...
آفرين آقای رئيس جمهور. تشريف بياوريد از اين طرف. شما صد در صد درست می گوييد. در ايران آزادی مطلق وجود دارد. شما حرف دشمنان تان را به دل نگيريد. بفرماييد اين‌جا کمی دراز بکشيد. چشم های تان را ببنديد. بدن تان را شل کنيد. ريلکس. حالا يک آمپول به شما می زنم. ممکن است کمی دردتان بيايد. آهان... آفرين پسر، تمام شد. پرستار ببندش به تخت. مبادا بازش کنی. خيلی خطرناکه..."

sokhan at 03:00 AM | نظرات 0

موانع انتقاد سیاسی (۱): پول و رفاقت

این مطلب در خودنویس منتشر شده است.

موانع انتقاد سیاسی را می‌توان به شکل‌های گوناگون تقسیم‌بندی کرد. یکی از این شکل‌ها درونی و بیرونی‌ست. مهم‌ترین مانعِ بیرونیِ انتقاد سیاسی، حکومت است و این مانع همواره در گفتارها و نوشتارها به عنوان مانعِ اصلیِ انتقاد معرفی می‌شود. شاید حکومت به عنوان مانعی بزرگ بر سر راه منتقدان قرار گیرد، اما اهمیت مجموعه‌ی عوامل دیگر، کم‌تر از حکومت نیست. در این نوشته به دو مانع مهم درونی، یعنی پول و رفاقت اشاره می‌کنیم. همان‌طور که در یکی از مطالب قبلی اشاره شد، نویسنده‌ی حرفه‌ای از طریق نوشتن امرار معاش می‌کند. نوشتن برای او وسیله‌ی کسب درآمد است. او رئیس دارد و رئیس خواستی، و نویسنده با برآوردن خواستِ رئیس، شغل خود را حفظ می‌کند و دست‌مزد می‌گیرد (این‌جا عوامل را ساده کرده و تقلیل داده‌ایم و مثلا سردبیر و مدیر مسئول و صاحب امتیاز و سرمایه‌گذارانِ روزنامه، یا صاحبان و سردبیرانِ سایت اینترنتی را در کلمه‌ی رئیس خلاصه کرده‌ایم تا از طولانی شدن مطلب جلوگیری شود). اگر خواست رئیس برآورده نشود، نویسنده نمی‌تواند به کار خود ادامه دهد و شغل‌اش را از دست می‌دهد و از کسب درآمد باز می‌ماند. نویسنده‌ی سیاسی گاه به شرایطی برخورد می‌کند که باید از آن انتقاد شود، ولی نظر رئیس و رسانه چنین نیست و اگر انتقاد صورت بگیرد، آن انتقاد چاپ و منتشر نخواهد شد و در صورت اصرار و پافشاری، به خاطر عدم هماهنگی نویسنده با مرام‌نامه‌ی رسانه، عذر او خواسته خواهد شد. در این‌جا نویسنده دو امکانْ پیش رو دارد: یا سکوت کند و بر مورد انتقاد چشم بربندد و از انتقاد صرف‌نظر نماید، یا بر انتقاد خود به‌رغم خطر از دادن شغل و درآمد پافشاری کند و درصدد اقناع رئیس و رسانه برآید. امکان دوم معمولا برای نویسندگان قدیمی و با سابقه که بیرون کردن آن‌ها از رسانه کار آسانی نیست و باعث سلب اعتماد خوانندگان و نویسندگان می‌شود وجود دارد ولی برای نویسندگان جوان و تازه‌کار امکان اول، -معمولا- تنها امکان موجود است مگر آن که نخواهند آزادگی‌شان را به پولی که حق‌شان است بفروشند. در این‌جا نقش نویسندگان قدیمی و با سابقه که قدرت مانور بیش‌تری در طرح انتقاد دارند برجسته می‌شود چه بسا یک نویسنده‌ی قدیمی و با سابقه بتواند راه را برای طرح انتقادهای جدی در رسانه‌ای که به محافظه‌کاری خو کرده بگشاید و زنجیر از دست و پای نویسندگان جوان بردارد.

مانع مهم دیگری که بر سر راه انتقاد قرار دارد، رفاقت است. این مانع، بخصوص در نشریات سیاسی نمود بارز پیدا می‌کند. نویسنده به موردی برخورد می‌کند که باید مورد انتقاد قرار گیرد ولی چون موضوع، به رفقای او مربوط می‌شود، از انتقاد صرف‌نظر می‌کند. تمام تاریخ احزاب کمونیستی پُر است از اعضای نویسنده و اهل قلمی که در ذهن خود به موارد بسیاری انتقاد داشته‌اند اما به خاطر رفیق‌بازی، از انتقادشان چشم پوشیده‌اند. چه بسا اگر موضوع انتقاد به رفیق یا رفقای آن‌ها مربوط نمی‌شد، با صراحت آن را مطرح می‌کردند. این مانع بخصوص در میان ما ایرانیان که در رفاقت و دشمنی اکسترمیست و افراطی هستیم رواج بسیار دارد. منتقد رفیق‌باز حتی در مواردی، نقد خود را تبدیل به تحسین می‌کند.

جالب این‌جاست که به محض جابه‌جا شدن رفیق، و جای‌گزینی دشمن یا کسی که منتقد علاقه‌ای به او ندارد، دُمَلِ انتقاد سر باز می‌کند و این بار منتقد از آن سوی بام می‌افتد و چنان در انتقاد افراط می‌کند که حقیقت، از سوی دیگر مخدوش می‌شود. بیش‌تر تحسین‌ها یا کینه‌ورزی‌ها که امروز در رسانه‌ها شاهد آن هستیم نه به خاطر انتقاد که به خاطر شخص مورد انتقاد صورت می‌گیرد.

فضای خودنویس فضایی‌ست که منتقد در آن به خاطر مسائل مالی از انتقاد سر باز نمی‌زند و ارائه‌ی متعادل نقدها، انتقاد نکردن به خاطر رفاقت را بی‌اثر می‌سازد.

sokhan at 02:57 AM | نظرات 0
مکاتبه کنيد:
fmsokhan-at-gmail-dot-com



Syndicate this site XML
Creative Commons License
This weblog is licensed under a Creative Commons License
Powered by
Movable Type 3.1