February 08, 2010

تعصب

این مطلب در خودنویس منتشر شده است.

یکی از موانع رشد اندیشه، تعصب است. تعصب به‌مانند ترمزی‌ست که جلوی گردش و نوزایی فکر را می‌گیرد و آن‌را وادار به ایستادن و درجا زدن می‌کند. تعصب در ظاهر ناشی از عشق و علاقه و دوستی‌ست ولی اگر نیک بنگریم حاصل آن تنها آسیب و خسارت و نابودی‌ست. فرهنگ سخن در تعریف کلمه‌ی تعصب می‌نویسد: "طرف‌داری یا دشمنیِ به دور از منطق و بیش از حد نسبت به شخص، گروه، یا امری". و در تعریف تعصب داشتن می‌نویسد: "نسبت به شخصی یا چیزی حساسیت و علاقۀ بیش از حد داشتن و از او یا آن سخت طرفداری کردن". آن‌چه "سخن"، طرف‌داری و دشمنیِ به دور از منطق می‌نامد، دشمن شماره‌ی یکِ تفکرِ انسان است. آسیبی که تعصب به تفکر آزاد و ذهن آزاد می‌زند با هیچ آسیب دیگری قابل قیاس نیست. تعصب زنجیری‌ست به پای تفکر که او را از رفتن باز می‌دارد. اثر این زنجیر در کشورهای عقب‌مانده به خوبی مشهود است. میزان تعصب با درجه‌ی پیشرفت جوامع بشری نسبت عکس دارد. تعصب، دشمنِ نویسنده‌ی منتقد است. هر گاه نویسنده‌ی منتقد، در دوستی و دشمنی راه افراط بپیماید و از حدِّ اعتدال خارج شود، ذهن‌اش به اسارتِ تعصب در می‌آید و قدرت حقیقت‌جویی‌اش را از دست می‌دهد.

تعصب، جلوی قلم او را می‌گیرد مبادا دوستی و دشمنی‌اش کم‌رنگ و مایل به حقیقت شود.

این روزها که بازارِ هواداری از جنبش سبز داغ است و حرکت نوپای مردم همه را به هیجان آورده است، نقش تعصب را در بیان افکار موافق و مخالف به خوبی مشاهده می‌کنیم. امروز اگر مثلا از گذشته‌ی آقای میر حسین موسوی بر اساس فاکت‌های دقیق و سوابق روشن یاد شود، تعصب در دوستی ایشان و جنبش سبز باعث خواهد شد تا بر قلم خود زنجیر زنیم و مانع حرکت آزادانه‌ی آن گردیم. طرفداریِ متعصبانه از موسوی و جنبش سبز بر ذهن‌مان، بر منطق و اندیشه‌مان، ترمز خواهد زد تا مانع حرکت و پویایی و حقیقت‌جویی شود. تعصب، دشمن آزادی اندیشه است.


اما چرا تعصب موجب آسیب و خسارت و نابودی می‌شود؟ چرا در مثال ما، آقای موسوی و جنبش سبز از رفتار اشخاص متعصب –و نه منتقدان- عاقبت ضربه خواهند خورد و این ضربه به کل پیکره‌ی ملت ایران منتقل خواهد شد؟ شاید ساده‌ترین پاسخ این باشد که سکوتِ ناشی از تعصب و نادیده گرفتنِ عیب‌ها، مانع انتقاد می‌شود و بدون انتقاد، ایرادها و ضعف‌ها رشد می‌کند و در نهایت کسی را که دوستدار اوییم از پا در می‌آورد (نمونه‌اش آن‌چه بر سر آقای خمینی و یارانِ متعصب‌اش آمد).

به همین خاطر، نویسندگانِ آزاداندیش باید تحت هر شرایطی در مقابل قلم‌های متعصب ایستادگی کنند. به مانند جرّاحی که ناچار است برای نجات جان بیمار با چاقو، جسم او را تکه پاره کند، باید به جان اهل سیاست بیفتند و تمام ضعف‌ها و ایرادها و بیماری‌های‌شان را با نوک قلم بیرون بکشند، و درصدد درمان‌اش برآیند و به آن‌چه دوستداران متعصب آن‌ها می‌گویند و اعتراض‌هایی که می‌کنند بی‌توجه بمانند مبادا غفلت در بیان ضعف‌ها موجب خسارت جبران‌ناپذیر در آینده‌ی کشور شود.

خودنویس جایگاهی‌ست که در آن اندیشه‌های مختلف مطرح می‌شود و تکثر اندیشه‌ها و تفاوت آرا، جلوی غالب شدن تعصب را می‌گیرد.

sokhan at 09:41 PM | نظرات 0

February 05, 2010

مطالب کشکول خبری و خودنویس در وب لاگ

مسعود عزیز طی ای میلی از من خواسته است نوشته هایم را به طور کامل در وب لاگ قرار دهم تا خواندن آن به وسیله ی گودر امکان پذیر شود. مسعود درست می گوید و با مشکلاتی که برای باز کردن سایت گویانیوز و خودنویس وجود دارد این راه به خوانده شدن بیشتر مطالب کمک می کند.

این نکته ای ست که پیش تر نیز بعضی از خوانندگان به آن اشاره کرده بودند ولی عادت و تقیّد من به این که هر نوشته ای فقط در یک جا منتشر شود تا کنون مانع از انجام این کار می شد. حقیقت این است که وقتی می بینم بعضی از نویسندگان نوشته هایشان را هم زمان در دو سه سایت مختلف منتشر می کنند، متاثر می شوم و این کار را بسیار زشت و زننده می دانم چرا که اگر مطلب نویسنده ای قرار باشد خوانده شود، خواننده آن را در یک سایت هم پیدا می کند. نمی توانم بگویم چقدر زشت است وقتی سایت های مختلف را باز می کنیم و تصویر نویسنده را به همراه یک تیتر ثابت در همه ی این صفحات می بینیم. نویسنده باید برای نوشته ی خود آن قدر ارزش و احترام قائل باشد که هر چند آن را به رایگان منتشر می کند اما مانند یک کالای ارزان با آن رفتار نکند. شاید با انتشار همزمان یک نوشته در سه چهار سایت تعداد خواننده افزایش پیدا کند ولی حرمت نوشته و نویسنده از میان می رود. البته این اعتقاد من است و ممکن است وسواس گونه به نظر بیاید و از دیدگاه دیگران چنین نباشد. من چنین نکرده ام و بعد از این هم نخواهم کرد. اخلاقی بودن من کمی در این زمینه سفت و سخت است و شاید ایراد باشد.

این موضوع باعث شده حتی از انتشار مطلب خودم در وب لاگ خودم نیز احتراز کنم و دلیلی هم نمی بینم و درست هم نمی دانم وقتی مطلب ام در گویانیوز و یا اخیراً در خودنویس منتشر می شود، آن را در وب لاگ خودم منتشر کنم.

اما این روزها به خاطر مشکل فیلترینگ باید راه را برای خوانده شدن مطالب هموار کنیم. فکری که به ذهن ام رسید این است که مطالب هفته ی گذشته را که از روی وب سایت گویا یا خودنویس برداشته می شود در وب لاگ خودم منتشر کنم. با این کار هم مطلب، همزمان در دو جا منتشر نمی شود و هم خوانندگانی که به وب لاگ من دسترسی دارند می توانند مطلب را -البته با چند روز تاخیر- بخوانند. امیدوارم مسعود عزیز و دوستان ارجمند دیگری که این پیشنهاد را دادند این راه حل را قابل قبول بدانند. فعلا کشکول و خودنوشته ی هفته ی پیش را به طور کامل در وب لاگ گذاشتم تا ببینیم کار در آینده چگونه پیش خواهد رفت. به امید برداشته شدن کامل موانع اینترنتی.

sokhan at 11:43 PM | نظرات 1

کشکول خبری هفته (۱۱۲) از خامنه‌ای ۶۶۶ تا تشکر روشنفکران مذهبی، سکولاريست، ماترياليست از حکومت اسلامی ايران

در کشکول شماره ی ۱۱۲ می خوانيد:

- خامنه‌ای ۶۶۶
- چرا آقای خامنه ای مسيح نيست؟
- تست خود-خامنه‌ای شناسی
- ده نمکی جان! جگرم را کباب کردی!
- تفسير خبر کشکولی
- تشکر روشنفکران مذهبی، سکولاريست، ماترياليست از حکومت اسلامی ايران

برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.

sokhan at 11:33 PM | نظرات 0

محکوم کردن اعدام ها (نوشته ای از دوست فرضی و پاسخ من به ایشان)

سلام،
لازم دیدم که پیش از قضاوت، درباره سایتهای اصلاح طلب و رهبران جنبش سبز تحقیقی انجام دهم. بررسی صحت و سقم ادعاهای شما و دوستان دیگر در وبلاگها، توییتر و کامنتهای واصله کار سختی نبود. نمیدانم چرا ما همچنان بدون تحقیق فتوا صادر میکنیم... به هر حال پس از نیم ساعت گشت در فضای مجازی مشخص شد که سربداران جوان ما در تاریخ ۸ بهمن بر دار رفته اند و اولین واکنش سایت جرس ۹ بهمن بوده و همچنین اولین مخالفت ها را نیز کروبی و موسوی انجام داده اند در ۱۰ بهمن. دو سه روز زمان زیادی نیست. خصوصا که این آقایان شدیدا تحت نظرند و زیر فشار.
مدرک هم دارم ، بفرمایید مطالعه کنید.

پنجشنبه 8 بهمن 1388
محمدرضا علیزمانی و آرش رحمانیپور سحرگاه امروز اعدام شدند! ايسنا
http://news.gooya.com/politics/archives/2010/01/099718print.php

تاریخ انتشار: ۰۸ بهمن ۱۳۸۸, ساعت ۷:۳۹ بعد از ظهر
آرش رحمانی پور و محمد رضا علیزمانی، اعدام شدند
http://www.rahesabz.net/story/8919/

تاریخ انتشار: ۰۹ بهمن ۱۳۸۸, ساعت ۱:۵۱ قبل از ظهر
وکیل آرش رحمانی پور: حکم اعدام مخفیانه اجرا شده است . حتی پس از اجرا هم خانواده را در جریان قرار ندادند
http://www.rahesabz.net/story/8944/

1388/11/10 - 14:57:30 P.M
امروز: مهدی کروبی و میرحسین موسوی ضمن اعتراض به تداوم وضعیت موجود نسبت به احکامی که بدون رعایت مراحل دادرسی برای اعدام برخی از شهروندان صادر شده اعتراض کرده و نسبت به اجرای عجولانه آن نیز ابراز تاسف کردند. رهبران سبز همچنین مردم را به حضور گسترده در راهپیمایی 22 بهمن دعوت کردند.
http://emruz.biz/ShowItem.aspx?ID=28145&p=1


سه شنبه، 13 بهمن (2 فوریه)
میرحسین موسوی در توضیح دیدگاه خود اظهار داشت که "بسته شدن فضای مطبوعاتی و رسانه ای و پر شدن زندان ها و کشتن بی رحمانه مردم در خیابانها که به صورت مسالمت آمیز احقاق حقوق خود را خواستارند، نشاندهنده حضور ریشه های استبداد و دیکتاتوری باقیمانده از نظام شاهنشاهی است."
وی قوه قضائیه را به بی قانونی و تبعیت از اهداف سیاسی متهم کرد و گفت که مردم متوجه شده اند که "دستگیری ها و اعدام ها با اغراض سیاسی و در تعارض با قانون اساسی و قوانین رایج صورت می گیرد" و افزود که "با داد و ستدهای بی اهمیت و بدون رعایت مراتب قانونی ممکن است عده ای به کام مرگ فرستاده شوند تا امام جمعه بی رحمی که همواره از تبعیض و خشونت دفاع کرده، به قوه قضائیه دست مریزاد بگوید."
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2010/02/100202_l03_ir88_mousavi_iv.shtml

راستی خود شما جناب سخن چند روز طول کشید مطلب خود را با نام مستعار بنویسید؟
اینها را نوشتم که متذکر شوم پیش داوری همواره انصاف را کور میکند.

همواره منتظر مطالب شما هستم.
دوست فرضی.

***

دوست گرامی،
با سلام و سپاس به خاطر اظهار نظر و ذکر تاریخ دقیق اخبار منتشر شده در سایت های اصلاح طلب و خود اخبار منتشر شده.

در پُستی که شما ذیل آن نظر خود را نوشته اید، نوشته ام:
"منتظریم ببینیم آقایان اصلاح طلب، رهبران جنبش سبز، آقای موسوی، آقای کروبی، آقای خاتمی، سرکار خانم زهرا رهنورد، آقایان مشهور به پنج تن، دبیران محترم سایت کلمه، دبیران محترم سایت جرس، مفسران بیانیه های آقایان موسوی و کروبی در باره ی این دو جوان اعدام شده چه می گویند. آیا آیت الله منتظری جدیدی از میان آن ها ظهور خواهد کرد؟"

به عبارتی نه منتظر درج خبر در سایت های اصلاح طلب که منتظر اظهار نظر آقایان نامبرده در باره ی این اعدام ها بوده ام -و هم چنان هستم-. جنابعالی لطف کرده اید اخبار منتشر شده را فهرست کرده اید که انتشار خبر طبیعتا مدّ نظرِ من نبوده است چرا که این خبر زودتر از همه در کیهان و نشریات کاغذی پایتخت منتشر شده است.

از طرفی من امیدوار بوده ام -و هم چنان هستم- آقایان رهبران جنبش "در محکومیت" اعدام مطلبی بنویسند و یا بیانیه ای صادر کنند که اگر جمله ی: "[آقایان موسوی و کروبی] به تداوم وضعیت موجود نسبت به احکامی که بدون رعایت مراحل دادرسی برای اعدام برخی از شهروندان صادر شده اعتراض کرده و نسبت به اجرای عجولانه آن نیز ابراز تاسف کردند..." و یا "دستگیری ها و اعدام ها با اغراض سیاسی و در تعارض با قانون اساسی و قوانین رایج صورت می گیرد" و یا "با داد و ستدهای بی اهمیت و بدون رعایت مراتب قانونی ممکن است عده ای به کام مرگ فرستاده شوند" به نظر شما به معنای محکوم کردن اعدام دو جوان با اسامی و خط فکری مشخص است، ما هم به همین بسنده می کنیم و خوشحال هستیم که چنین اعتراضی صورت گرفته است. ملاک را هم این موضوع قرار می دهیم که اگر یکی از آقایان اصلاح طلب مثلا خدای نکرده آقای تاج زاده محکوم به اعدام و یا حتی اعدام شود، آقایان دقیقا همین جمله را خواهند نوشت و نه چیز دیگر. تسلیت هم به خانواده ی اعدام شده نمی گویند و در منزل ایشان به عزاداری نمی نشینند چرا که انسان ها همه با هم برابرند و فرقی میان انسان طرفدار پادشاهی با انسان طرفدار اصلاح طلبی نیست بخصوص اگر آن انسان، 19 بهار بیشتر ندیده باشد و اصلا تجربه ی سیاسی نداشته باشد؛ بخصوص اگر آن انسان 19 ساله طبق نوشته ی یکی از روزنامه نگاران اصلاح طلب که با او هم بند بوده و ماجرای اعتراف گیری از او را در سلول از زبان خودش شنیده فریب خورده باشد و به اسم آزاد شدن و یا محکومیت سبک، اعتراف به کارهای ناکرده کرده باشد. (لینک نوشته ی هم سلولی فرد اعدام شده که خواندن آن دل هر انسانی را به درد می آورد: http://news.gooya.com/politics/archives/2009/10/094920.php )


اما اگر این حداقل است، آرزوی حداکثری ما این است که هر گاه کسی -بخصوص به خاطر مسائل سیاسی و بدون این که نقشی در مبارزه ی مسلحانه داشته باشد و این نقش با مدرک و نه اعتراف زیر شکنجه ثابت شده باشد- به اعدام محکوم شد، بلافاصله آن را به نام، "محکوم" کند و خواستار توقف آن گردد و اگر حکم اجرا شد اعتراض خود را نه به "اعدام با اغراض سیاسی" یا "اعدام سریع و بدون انجام مراحل دادرسی"، که به کلیت اعدام سیاسی اظهار دارد. "بلافاصله" هم می گوییم برای این که وقتی خط کلی مشخص باشد، دیگر فرقی نمی کند که بخواهیم بررسی کنیم ببینیم کسانی که اعدام شده اند، وابسته به چه گروهی بوده اند، و آیا اگر ما به محکومیت اعدام آن ها اقدام کنیم، برای ما عوارض سیاسی خواهد داشت یا خیر.

ملاحظه کرده اید که همین اعتراض به اعدام سریع، و مبتنی بر اغراض سیاسی، تبدیل شده است به چماقی در دست کیهان و کیهانیان، به عبارتی فرقی نمی کند که اعتراض تا چه حد شدید یا غیر شدید یا مبتنی بر چه دلایلی باشد. تندروها هر گونه اعتراضی را تبدیل به بهانه ای برای سرکوب ما خواهند کرد. پس چه بهتر که ریشه ی مسئله مورد اعتراض قرار گیرد، نه مثلاً چگونگی اجرای اعدام.

نکته ی دیگر این که نوشتن افراد سیاسی و درخواست آنان از سیاستمداران که فلان کار را بکنند یا نکنند، خود می تواند انگیزه ای برای انجام یا عدم انجام کاری شود. چه بسا اگر جامعه ی سیاسی انتظارش را برای اعتراض آقایان موسوی و کروبی نشان نمی داد، آقایان نیز ضرورتی به علنی کردن اعتراض خود -همین اعتراض به چگونگی اعدام، و نه اصل اعدام- احساس نمی کردند. پس نباید از این که نویسندگان خواسته ی خود را مطرح می کنند، ناراحت شویم چه بسا انگیزه ای برای انجام عملی شود.

برداشت شخصی از یک نوشته هم البته متفاوت است. مطلبی که من زیر عنوان "خدا پدر آقای کروبی را بیامرزد!" نوشتم، از دید برخی مسخره کردن ایشان آمد، حال آن که چنین نبود و من صداقت ایشان را ستودم، هر چند آن چه که ایشان با صداقت مطرح کرده اند را قبول نداشته باشم. جالب اینجاست که سایت سحام نیوز که متعلق به حزب اعتماد ملی ست بر خلاف هواداران تندروی آقای کروبی که دیدِ غلط خود را دیدِ همگان می پندارند، برداشت منفی از این نوشته نداشت و اقدام به بازنشر آن کرد. ملاحظه می کنید که هواداران برخی از سیاستمداران، گاه از خود سیاستمداران جلو می زنند، آن هم چه جلو زدنی!

پرسیده اید که خود من چقدر طول کشید که با نام مستعار مطلب ام را بنویسم. سوال شما البته زیاد در پی این نیست که زمان نوشته شدن نظر مرا بداند -که اهمیتی هم به طور عملی در میدان سیاست ایران ندارد چرا که نوشته ای با تعدادی خواننده ی محدود اثرش بر روی همان تعداد خواننده است نه بیشتر و مطلقا نقشی در مسائل جاری سیاسی ندارد-. سوال شما در پی این است که بگوید کسی با اسم مستعار نباید توقعی از اشخاصی با نام حقیقی داشته باشد. مطمئن باشید من به شدت مقیّد به این موضوع هستم و مطلقاً کسی را به انجام کاری که خودم نتوانم سهمی در آن داشته باشم دعوت نمی کنم، و توقعی هم از کسی برای انجام کاری ندارم، و اگر موردی بوده، حتما از دست ام در رفته، که طبیعی هم هست و ایرادی هم ندارد چون به هر حال همه ی ما -چه با اسم واقعی چه با اسم مستعار- انسانیم و آرزوها و توقعاتی داریم که طبیعتا آن ها را مطرح می کنیم. اگر شما از این نام مستعار، نوشته ای خارج از ادب و عرف سیاسی دیده اید، انتقادِ بی جا و غیر منطقی شنیده اید، درخواست انجام عملی دشوار و خطرناک مشاهده کرده اید، حق را به شما خواهم داد، ولی اگر غیر از این است، اجازه بدهید این انسان حقیقی، بتواند با این نام مستعار، از دست کسانی که به خون اش تشنه اند دور بماند و سخن گروهی از مردم را که شاید متفاوت از شما بیندیشند، روی کاغذ بیاورد. با سپاس. سخن

sokhan at 02:44 PM | نظرات 0

January 30, 2010

نقش مطالعه در نوشتن و نقد

این مطلب در خودنویس منتشر شده است.

در سایت کیهان لندن -که گروهی از برجسته‌ترین اساتید روزنامه‌نگاری ایران مانند آقایان صدرالدین الهی، علیرضا نوری‌زاده، هادی خرسندی در آن قلم می‌زنند- نوشته‌ای دیدم به این مضمون: "توصیه به دوستدارانی که مقاله می‌فرستند / اگر برای خودتان نمی‌نویسید و می‌نویسید تا دیگران بخوانند پس: کوتاه بنویسید! دنباله‌دار ننویسید! ساده و بی‌آلایش بنویسید! آنچه را فکر می‌کنید بنویسید، نه آنچه را می‌خواهید دیگران فکر کنند! و از همه مهم‌تر به غیر از خبر و مقاله و اینترنت: مطالعه کنید! مطالعه کنید! مطالعه کنید!" شاید این توصیه خیلی قدیمی و دِمُده به نظر برسد ولی بر اصلی انگشت می‌گذارد که اکثر حرفه‌ای‌های مطبوعات به آن معتقدند: برای نوشتن باید مطالعه کرد، مطالعه کرد، مطالعه کرد! توصیه‌ای هم که کیهان لندن به نویسندگان خود کرده است، توصیه‌ای‌ست مبتنی بر تجربه و اشاره به ضعفی که متاسفانه روز به روز شدت می‌گیرد: ضعف کمبودِ مطالعه.

برای نوشتن باید معلومات داشت. نوشتن، بخش‌های مختلفی دارد که به معلوماتِ متناسب با خود نیاز دارد. مثلا نوشتنِ یک مقاله‌ی پزشکی، تنها به دانش پزشکی نیاز دارد و نویسنده نیازی به مطالعه‌ی آزاد در سایر رشته‌ها ندارد. چنین نویسنده‌ای باید در زمینه‌ی تخصصی خود بسیار مطالعه کرده باشد.

اما آن‌چه امروز به عنوان مطلب اجتماعی و سیاسی و فرهنگی برای نشریات و سایت‌های اینترنتی نوشته می‌شود، نیاز به مطالعه‌ی بسیار زیاد در زمینه‌های گوناگون دارد. چرا؟

دانشِ انسان را می‌توانیم به دو بخش مقیّد و آزاد تقسیم کنیم. دانش مقیّد، دانشی‌ست که در کلاس‌های درس فرا می‌گیریم. دانشی جهت‌دار، بسته، هدف‌مند، که زاویه‌ی دید ما را نسبت به موضوعی خاص آن قدر تنگ می‌کند که ما به تمام ریزه‌کاری‌ها و ظرائف آن موضوع پی می‌بریم و متخصص می‌شویم. برای به دست آوردن دانش مقیّد، باید مطالعه‌ی مقیّد داشت و به خواندنِ کتاب‌های تخصصی بسنده کرد.

دانش تخصصی با مطالعه‌ی تخصصی به دست می‌آید.

اما دانش آزاد دانشی‌ست که بیرون از کلاس درس فرا گرفته می‌شود. دانشی پراکنده، باز، با هدف‌های متعدد، که زاویه‌ی دید ما را آن‌قدر باز می‌کند که موضوعاتی هر چه بیشتر در فضای آن قرار گیرد. این دانش، با کلیّات و مجموعه‌ها سر و کار دارد و صاحبِ آن، نه متخصص که شخصی با معلومات عمومی وسیع است.

دانش آزاد، هر چه بیشتر باشد، دیدْ آزادتر می‌شود، ذهن آزادتر می‌شود، زبان آزادتر می‌شود. دانشِ آزاد، دشمن تعصب است. چون گستردگیِ دنیا را می‌بیند، گستردگی فرهنگ‌ها را می‌بیند، گستردگی سلیقه‌ها را می‌بیند، تنوع اقوام و ملل و مذاهب را می‌بیند، محل زیست خود را، فرهنگ خود را، سلیقه‌ی خود را قوم و ملت و مذهب خود را برتر از دیگران نمی‌بیند. در قالب صُلب اسیر نمی‌شود. تک‌خط و تک‌جهت نمی‌شود.

دانش آزاد با مطالعه‌ی آزاد به دست می‌آید.

برای نوشتن، نیاز به تجربه هست. تجربه‌ی فردی، دامنه‌اش محدود است: محدود است به توانایی‌های جسمی و ذهنی و امکانات مادی نویسنده. اما تجربه‌ی دیگران را می‌توان از طریق مطالعه به خود منتقل کرد. این دیگران می‌توانند در هر نقطه‌ی عالم، از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب ساکن باشند؛ می‌توانند صاحب هر زبان و فرهنگی باشند؛ می‌توانند صاحب هر سیستم حکومتی‌یی باشند. تجربه‌ی اینان را می‌توان از طریق مطالعه به خود منتقل کرد؛ تجربه‌ای که محال است بتوان به طور مستقیم و بنا به خواست و میل شخصی به دست آورد.

اساس نقد، مقایسه است. مقایسه تنها با مشاهده و تجربه ممکن است. دامنه‌ی مشاهده و تجربه‌ی فردی بسیار محدود است. مشاهده و تجربه‌ی دیگران را می‌توان از طریق مطالعه به ذهن خود منتقل کرد. کسی که مطالعه‌ی زیاد داشته باشد، از چشم دیگران جهان را دیده، و با حواسِ دیگران موضوعات را تجربه کرده است.

انسان بی‌مطالعه را در این حالت می‌توان به کامپیوتری مستقل و جدا از شبکه‌ی جهانی با برنامه‌های محدودی که بر روی هارد دیسک‌اش نصب شده مقایسه کرد. انسانِ با مطالعه، مانند کامپیوتری‌ست که به شبکه‌ی جهانی وصل است و هر آن اراده کند می‌تواند از دیتا و اطلاعات موجود در سایر اجزاء شبکه استفاده کند.

اگر اساس نقد مقایسه است، هر چه عواملِ مقایسه بیشتر شود، دامنه‌ی نقد گسترده‌تر می‌شود و از تعصب و جهل و یک‌سونگری به‌دور می‌ماند. نقدِ متکی به مطالعه و دانش وسیع، عمیق‌تر، همه‌جانبه‌تر، فراگیرتر، منصفانه‌تر خواهد بود.

خودنویس باید جایگاهی باشد برای ارائه‌ی نوشته‌ها و نقدهایی که نویسندگان‌اش بیش از گفتن و نوشتن، مطالعه می‌کنند.

sokhan at 02:53 PM | نظرات 1

January 29, 2010

دربند در یک صبح زمستانی

1.jpg

2.jpg

4.jpg

3.jpg

sokhan at 04:45 AM | نظرات 0

یک مطلبِ توئیتری در باره ی دو جوان اعدام شده به جرم محاربه با حکومت اسلامی

منتظریم ببینیم آقایان اصلاح طلب، رهبران جنبش سبز، آقای موسوی، آقای کروبی، آقای خاتمی، سرکار خانم زهرا رهنورد، آقایان مشهور به پنج تن، دبیران محترم سایت کلمه، دبیران محترم سایت جرس، مفسران بیانیه های آقایان موسوی و کروبی در باره ی این دو جوان اعدام شده چه می گویند. آیا آیت الله منتظری جدیدی از میان آن ها ظهور خواهد کرد؟

sokhan at 12:14 AM | نظرات 10

January 28, 2010

کشکول خبری هفته (۱۱۱) از خدا پدر آقای کروبی را بيامرزد تا بيعت امام حسين با يزيد

در کشکول شماره‌ی ۱۱۱ می خوانيد:
- خدا پدر آقای کروبی را بيامرزد
- مقايسه هواپيماهای توپولوف با ماشين های خطی راه آهن شوش
- مرحوم امام خمينی با مارلين ديتريش آبگوشت بزباش می خورَد
- تفسير خبر کشکولی
- بيعت امام حسين با يزيد

برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.

خدا پدر آقای کروبی را بيامرزد
اصولا ما ايرانيان آدم های بدبين و شکّاکی هستيم. نه که هميشه کلک خورده ايم، چشم مان ترسيده است. اگر روزی روزگاری مهندسان ژنتيک، نقشه ی دی.ان.اِ مردم ايران‌زمين را ترسيم کنند خواهيم ديد که رشته ی حروفِ "ک.ل.ک. / ن.خ.و.ری" و "ح.و.ا.س.ت / ب.ا.ش.ه / س.ر.ت / ک.ل.ا.ه / ن.ر.ه" به صورت کُد در تمام ژن های ما ثبت شده و به همين خاطر است که اگر وسط روز کسی بگويد روز است، ما اولين چيزی که به ذهن مان می رسد اين است که نکند طرف دارد به ما کلک می زند و حواس مان باشد سرمان کلاه نرود.

مثال مشخص هم بخواهم بزنم، همين يارانه های نقدی: در هر جای دنيا دولتی بگويد می خواهم هر ماه به حساب تان پول نقد واريز کنم، همه از خوشحالی بال در می آورند. اما در کشور ما دولت می گويد می خواهد به حساب ما پول بريزد، ما اعتراض می کنيم و می گوييم "خيلی ممنون، نمی خواهيم. شما دست به ترکيب چيزی نزن، پول بماند برای خودت." عجب! اين واکنش به ظاهر معيوب، به خاطر همان کُدِ "ک.ل.ک / ن.خ.و.ر.ی" موجود در دی.اِن.اِ ماست که از آن ياد کرديم. از بحث دور نيفتيم...

می گفتند آقای کروبی شجاع است ما به خاطر ديرباوری مان و اين که نکند کاسه ای زير نيم کاسه باشد باورمان نمی شد. می ديديم که ايشان مثل شير در مناظره های تلويزيونی می آمد در مقابل احمدی نژاد قرار می گرفت و از ننه جون فاکت می آورد، می ديديم که ايشان رو در روی کسانی مثل محسنی اژه ای می گفت که کروبی بيدی نيست که با اين بادها بلرزد، می ديديم که حزب الله عمامه اش را می پرانْد، به طرف اش لنگه کفش پرتاب می کرد، سرش را می شکست، به طرف اتومبيل اش شليک می کرد؛ همه ی اين ها را می ديديم اما شجاعت اش را باور نمی کرديم.

اما ايشان بالاخره کاری کرد که آدمِ ديرباوری مثل من هم به شجاعت و جسارت اش اذعان کند و در ستايش او مطلب بنويسد. اين که ايشان رو در روی مردم به صراحت گفت چون آقای خامنه ای حکم رياست جمهوری احمدی نژاد را تنفيذ کرده است، کروبی هم احمدی نژاد را به عنوان رئيس دولت می پذيرد شجاعتی می خواست بالاتر از رو در روی احمدی نژاد مناظره کردن؛ با کسی مثل محسنی اژه ای در افتادن؛ در مقابل چک و لگد و لنگ کفش و گلوله ی حزب الله ايستادن. به اين شجاعت می گويند شجاعت اخلاقی، که نشانه ی آن صراحت و روشنی بيان است که در فرهنگ ايرانی متاسفانه کم مشاهده می شود. خدا پدر آقای کروبی را بيامرزد که صراحت لهجه را به او ياد داد، که راستا حسينی سخن گفتن را به او ياد داد، تا مردمی که پشت او راه می افتند، لااقل بدانند چه می گويد و چه می خواهد و آن ها را به کجا می بَرَد؛ که بدانند قرار نيست با الفاظ زيبا و استعاری کلک بخورند و سرشان کلاه برود. به همين خاطر است که شجاعت آقای کروبی را می ستايم و احترام فوق العاده برای ايشان قائلم.

مقايسه هواپيماهای توپولوف با ماشين های خطی راه آهن شوش
کسانی که از کرايه های خطی راه آهن شوش استفاده می کنند می دانند که حکايتی هستند ماشين های اين خط. تقريبا جز بدنه و شاسی، هيچ چيز اضافه ای ندارند. وقتی روی صندلی می نشينی بايد مراقب باشی لباس ات به جايی از در و پيکر گير نکند و پاره يا کثيف نشود. لذتی هم دارد اگر راننده سر حال باشد و در مورد ماشين اش با او صحبت کنی. چنان از آن حرف می زند که گويی بهتر از اين ماشين در سرتاسر ايران پيدا نمی شود. اگر هم بپرسی چرا تبديل به احسن نمی کنی نگاهی عاقل اندر سفيه به تو می اندازد که اين ماشين مگر چه اش است که بخواهم عوض کنم يا اين که دايی جون پول ام کجا بود که بخواهم ماشين ديگری بخرم.

حالا حکايت هواپيماهای توپولوف ماست. البته فرق هواپيما با ماشين خط راه آهن شوش در اين است که اگر ماشين مربوطه خراب شود، راننده کنار می زند و مسافر -گيرم با لباس کثيف و پاره- پياده می شود، ولی اگر هواپيما موقع پرواز طوريش بشود بايد تکه پاره های خودش و مسافران اش را از محل سقوط جمع کرد.

شش ماه پيش که هواپيمای توپولوفِ شرکت هواپيمايی کاسپين در اطراف قزوين سقوط کرد و تمام ۱۶۸ مسافر و خدمه ی آن کشته شدند، نوشتم:
"۱۶۸ انسان بی گناه کشته شده اند... اين بار اول نيست، بار آخر هم نخواهد بود... زندگی جريان دارد؛ عده ای از ما سوار هواپيما خواهيم شد، برخی به مقصد خواهيم رسيد، برخی هم سقوط خواهيم کرد و کشته خواهيم شد... اين جا سوئيس نيست که شرکت های هواپيمايی ما برای مان هواپيماهای نوی ارباس و بوئينگ بخرند. اين جا ايران است و برای ما توپولوف ۲۲ ساله از روسيه و فوکر ۱۸ ساله از ترکيه می خرند، تا چشم مان کور، دند مان نرم، سوارشان شويم و به جای رسيدن به مقصد، به بهشت برسيم... هواپيما اين قدر قديمی و فرسوده است که يکی دو تکان و توربولنس کافی ست تا يک جاييش بشکند و سقوط از ارتفاع ۳۰۰۰۰ پايی تا عمق ۱۰ متری زمين به بهترين نحو انجام شود... بالاخره لحظه ی موعود فرا می رسد و يک تلاطم هوا، يک چاه هوايی، سازه ای را که از درون متلاشی ست، در هم می شکند... هواپيماهای ما دست دوم و بيست-سی ساله اند. بالاخره يک تَرَک کوچک در داخل سازه ی اين هواپيماهای درب و داغان عزرائيل را به هدف اش می رساند..." «کشکول خبری هفته، شماره ۹۰»

شش ماه بعد، يعنی همين چند روز پيش خبرگزاری مهر چنين می نويسد:
"دلايل سانحه هوايی قزوين اعلام شد. رئيس سازمان هواپيمايی کشوری اعلام کرد: براساس اعلام غير رسمی کارخانه سازنده هواپيما، علت وقوع سانحه توپولف شرکت هواپيمايی کاسپين در اطراف قزوين، رها شدن يکی از قطعات فلزی در موتور هواپيما گزارش شده است... نخجوانی در ادامه با تاکيد بر اينکه هنوز بازخوانی جعبه سياه توپولف کاسپين به صورت رسمی به ايران اعلام نشده است، گفت: تا کنون دليل اين اتفاق در هواپيمای توپولف، خستگی در يکی از قطعات فلزی موتور و در نتيجه رها شدن آن از جای اصلی و وارد کردن آسيب به قطعات ديگر و قطع کردن برخی سيستمهای هواپيما شناسايی شده است..."

به آقای رئيس سازمان هواپيمايی کشوری بايد عرض کرد که نياز به اين همه بررسی کارشناسانه ی دقيق و علمی نيست. کافی ست شما هم مثل نويسنده ی غيرمتخصص اين سطور سوار ماشين های کرايه ای راه آهن-شوش شويد و بعد هواپيماهای کرايه ای يا خريداری شده از روسيه را با اين ماشين ها مقايسه کنيد. البته اميدواريم شما مانند راننده های خطی با نگاه عاقل اندر سفيه نفرماييد که اين هواپيما مگر چه اش است که بخواهيم عوض کنيم يا دايی جون پول‌مان کجا بود که بخواهيم هواپيمای ديگری بخريم چون لابد می دانيد ماشين را می شود در صورت در رفتن يکی از قطعاتِ موتورش کنار زد و مسافر را پياده کرد ولی هواپيما را نمی شود!

مرحوم امام خمينی با مارلين ديتريش آبگوشت بزباش می خورَد
- الو. شما هست مشاورِ هِر ميق خُسين موسوی؟
[مشاور ميرحسين در حالی که دست اش را دور دهنی ميکروفونِ کامپيوتر حلقه کرده با صدای هيجان زده]- بله بله. من هست خودم. ببخشيد يعنی من خودم هستم.
- مرحوم امام خمينی با مارلين ديتريش آبگوشت بزباش می خورَد. با چی؟
مشاور مير حسين- با ترشی ليته قربان. عرض سلام دارم خدمت خانم صدر اعظم مرکل.
[فرد آلمانی با عصبانيت]- شما خيلی حرف زد. شما خيلی وقت تلف کرد. شما پس چرا انقلاب نکرد؟ ما چقدر بايد داد خسارت بابت تخريم جمهوقی اسلامی.
[مشاور با لبخند]- قربان، شما فرصت بديد. ما يک ده بيست سال ديگه کار داريم. همين طوری که نميشه حکومت را سرنگون کرد. بايد قدم به قدم و گام به گام...
- شما خيلی بی جا کرد که خواست حکومت عوض شد گام به گام. يا شما يک غلطی کرد يا ما دوباره رفت سراغ هِر احمدی نژاد با او کرد معامله. چينی ها آمد پُر کرد جای ما در اقتصاد ايران. ما نخواست دوباره کسی گرفتار شد مثل هلموت هوفر يا حادثه ای در آلمان رخ داد مثل رستوران ميکونوس. فهميد؟
- بله قربان فهميدم.
- به ميق حسين هم سلام رساند گفت که اگر مشکلی پيش آمد برای او يک هواپيما فرستاد در بيابان های اطراف مرقد مطهر او را با خانم اش سوار کرد آورد برلين. فهميد چه گفت؟
- بله بله. فهميدم. فقط بفرماييد آقای خاتمی هم می تونند با ايشون بيان؟ آخه بنده ی خدا سال ها خدمت کرده به ايشون و نمی تونند تنها بمونند. ايشون قبلا آلمان بودند و آلمانی هم بلدن...
- حرف نباشد. من با شما باز تماس گرفت اگر دولت ايران گفت و گوهای ما را با دستگاه های ساخت خودمان رديابی نکرد. هايل مرکل!
- بله. هايل مرکل [دست اش را به علامت نازی ها بالا می بَرَد]... حضرتِ آقا... حضرتِ آقا... [ارتباط اسکايپ قطع می شود]...

***

خانم شريعتمداری- حسين آقا... حسين آقا... بيدار شو... داری تو خواب با خودت حرف می زنی... حسين آقا... اِوا خدا مرگم بده... چه خنده ای می کنی توی خواب...
حسين شريعتمداری [چشم هايش را می مالد و از جا بلند می شود]- هان. چيه زن...
خانم شريعتمداری- انگار داشتی خواب می ديدی...
حسين شريعتمداری [با لبخند]- اون ليوانِ آب را بده ببينم. چه خواب با مزه ای هم بود. نذاشتی ببينم آخرش چی ميشه. اون قلم کاغذ را بده سوژه برای سر مقاله ام پيدا کردم...

تفسير خبر کشکولی
* ده سال پس از نامه تاريخی دکتر سحابی به رهبر: نصايحی که شنوده نشد! «سعيد زندگانی، جرس»
** - ما می گيم طرف کَرِه، ايشان می گويند شنوده نشد!

* قطعه شعری برای رئيس جمهور موسوی «جرس»
** - قربانت گردم، آقای موسوی می گويند رئيس جمهور کس ديگری ست و مجلس و قوه ی قضائيه بايد به امور او رسيدگی کند آن وقت شما او را رئيس جمهور می نامی؟!

* هائيتی زندگی روزمره در کنار فاجعه «راديو زمانه»
** - فرموديد کجا؟ هائيتی؟ مگر آن جا خبری شده؟... زلزله... آخِی... حيوونيا... خب، آقايون فرصت زياد نداريم، بريم سر دستور جلسه... ما بايد از مردمِ جهان بخواهيم که از ما سبزها اعلام پشتيبانی کنند...

* علی شيميايی در عراق اعدام شد «راديو زمانه»
** - و صدايی از مخالفان مجازاتِ اعدام بلند نشد...

* شگفتی های جهان علم «ريچارد داوکينز، راديو زمانه»
** - ...مثلا همين فنومن عجيب احمدی نژاد. يک حلقه ی غريب در تکامل نوع بشر. چرا؟ چگونه؟ به چه دليل؟ از زمان بيگ بنگ تا کنون، چنين پديده ی شگفت انگيزی سابقه نداشته است...

* "... دوست روزنامه نگاری شيرين و نمکين تعريف می کرد و می گفت: "يکی از اين افراد که ۳۱ سال است دارند رژيم را عوض می کنند، از بيانيه شما خيلی برآشفته بود و می گفت: آقا دوباره اين مذهبيا دارن سفره رهبری جنبش را از دست ما در ميارن!" به اش گفت: نه عزيزم محکم سفره را نگه دار به هيچ کس نده!" «سيد عطاءالله مهاجرانی، جرس»
** - البته از کسی که در آنِ واحد هم شيرين و هم نمکين باشد، صدور چنين جملات تلخِ با حلاوتی که کمی هم ترش و ترش رويانه است عجيب نيست!

* طائب: دولت احمدی نژاد مقدمه ظهور امام زمان است «کلمه»
** - قربان! اگر اين طور است که آقای طائب می گويد و دولت احمدی نژاد مقدمه ظهور حضرت عالی ست لطف کنيد ظهورتان را دست کم تا زمان مرگِ ما به تاخير بيندازيد. با تشکر فراوان. جمعی از منتظران سابق.

* يک روزنامه نگار در سلولی با ۵ قاتل حرفه ای «کلمه»
** اولين مقاله ی روزنامه نگار بعد از آزادی از زندان [با عرض معذرت برخی از کلمات و جملات را سانسور کردم]- تيتر: آقای خامنه ای زرت و زورت اِلَمه بابا! متن:... خامنه ای دست قشنگه (هه هه هه) گفت "نخسه" ی اصلاح طلبان را خواهد پيچيد. ما به ايشون می گيم، چائيدی! برو کنار بذار باد بياد. دستِ اون بچه ی گ..وت را بگير ببر کنار هوای تازه بياد. طرف ر.. به مملکت تو ول کن نيستی. وای از اون روزی که من و پنج تا رفيق هم‌سلولی‌م روی هوادارای مشنگ ات تيزی بکشيم. فِک نکونی من همون روزنومه‌چیِ فزرتیِ پيش از حبس ام. دوران سوسوليسم سر اومد حاجی. فک سوراخ موش واسه خودت باش...

بيعت امام حسين با يزيد
مشاور امام حسين- اماما! اوضاع قمر در عقرب است. يزيد ۳۰۰۰۰ سپاهی خونخوار راهی صحرای کربلا کرده است. تکان بخوريم حساب مان پاک است.
امام حسين- خب، منظور؟!
مشاور امام حسين- اگر اجازه بدهيد، ترتيبی بدهيم که توپ توی زمين يزيد بيفتد. يزيد که چيز زيادی نمی خواهد. می گويد يک بيعت کوچولو کنيد قال قضيه کنده می شود. نه شما در زحمت می افتيد، نه امت اسلام. کارگزاران يزيد زنجير پاره کرده اند و هر کسی دم دست شان می رسد می کشند. نديديد ابن زياد چه بر سر مسلم بن عقيل آورد. آيا بهتر نيست که دست مبارک تان را در دست يزيد قرار دهيد تا ما آرام آرام حکومت اش را اصلاح کنيم؟
امام حسين- پس تکليفِ مردمِ جان به لب رسيده چه می شود؟ فقر و فاقه و دروغ و دزدی و تجاوز و ارتشا بيداد می کند. حقوق مردم پايمال می شود. شرق و غربِ جهان به دشمنی با ما و دين ما برخاسته اند و باعث و بانی همه‌ی اين‌ها يزيد است. مگر فراموش کرده ای سخن پدر بزرگ ام را که می گفت مُلک با کفر می ماند اما با ظلم نمی ماند.
مشاور امام حسين- قربان آن حرف ها ديگر قديمی شده. الان زمانه ی پدر بزرگ تان نيست و دورانِ سياست‌ورزی‌ست. می گويند در روم، عالِمی بنام الماکياول راه و رسم سياست را در رسيدن به هدف با هر وسيله می داند. قربان ما هفتاد و دو نفريم و لشکر عمر سعد سی هزار. تازه شمر ذی الجوشن را هم در جناح چپ لشکرش جای داده که بيايد خون ما را بر زمين بريزد. مگر ما ديوانه شده ايم که با هفتاد و دو نفر برويم به جنگ سی هزار آدمکش وحشی. اجازه بدهيد توپ را بيندازيم در زمين يزيد و موضوع را ختم به خير کنيم.
امام حسين- اگر چنين کنيم، جواب بيعت کنندگان با خودمان را چه بدهيم؟ آنان که از جان و مال خود گذشتند؟ آنان که جوانان شان را در راه ما از دست دادند؟
مشاور امام حسين- قربان شما اجازه بدهيد ما توپ را "بشوتيم" آن طرف، بقيه اش با من . بالاخره مقداری زبان می ريزيم، مقداری بيانيه صادر می کنيم که شما نمی خواستيد بيعت کنيد و بيعت هم نکرديد و اين کار اسم اش بيعت نيست و مثلا دست دادن است و دست دادن با بيعت کردن زمين تا آسمان فرق دارد و خلاصه نگران نباشيد...
به نظرم اجازه فرموديد. من می روم که توپ را بشوتم و برگردم...

***

[امام حسين برای بيعت با يزيد به کاخ او می رود]
يزيد [در حالی که چپ چپ به امام حسين نگاه می کند و صورت اش از خشم و نفرت در هم کشيده شده است. محرر او که ظاهری بسيار شريعتمدار دارد با پوزخند کنار يزيد نشسته است و پای او را می مالد]- می بينم که آدم شدی و دست از حماقت برداشتی. مثلا می خواستی چکار کنی؟ در مقابل من و امتِ من بايستی؟ نديدی که ما در هر جا اشاره کرديم، مردم بلاد اسلام از شام تا کوفه بيرون ريختند و به نفع ما شعار دادند؟ به هر جا پا گذاشتيم مردم، ما و مَرْکَب مان را روی دست بلند کردند و خاک پای مان را به چشم ماليدند؟ تو فکر کردی ما کوتاه می آييم؟ پدر من معاويه هم کوتاه نيامد، من هم نمی آيم. پدر من معاويه به کسی باج نداد، من هم نمی دهم. چه خيال کردی؟ تو خود را بالاتر از مردم دانستی، بالاتر از قانون دانستی، معلوم بود که شکست می خوری. معلوم بود که تاب مقاومت در مقابل من و مردمی که عوام شان ناميدی نمی آوری. حالا چه می خواهی؟ بگو و برو!
[امام حسين در حالی که چپ چپ به مشاورش نگاه می کند و از خشم و غيظ در حال منفجر شدن است، می خواهد راه آمده را بر گردد، ولی ديگر دير شده است. مشاور او دست اش را گرفته، به سمت يزيد می کشد. مشاور با لبخند، بر دست يزيد بوسه می زند و با صدايی لرزان می گويد که ما يزيد را همواره خليفه ی قانونی دانسته ايم، و هر چه او بگويد اطاعت می کنيم. کدورتی خانوادگی بود، رفع شد. سوءتفاهمی بود برطرف شد. به کينه ها دامن نزنيم. بعد به زور دست امام حسين را در دست يزيد می گذارد. يزيد لبخندی تلخ بر لب دارد. با نگاهی پُر از کينه به امام حسين می نگرد. نگاهی که از آن خون می بارد. او در صدد فرصت است؛ فرصتی برای انتقام؛ فرصتی برای اين که خون امام حسين را بر زمين بريزد...]

sokhan at 06:55 PM | نظرات 1

January 23, 2010

صد سال بعد در باره خودنویس چه خواهند گفت؟

این مطلب در خودنویس منتشر شده است.

sokhan at 04:12 AM | نظرات 1

January 20, 2010

کشکول خبری هفته (۱۱۰) از چگونه فتيله جنبش سبز را پايين بکشيم تا چگونه بيانيه سکولاريستی صادر کنيم

در کشکول شماره ی ۱۱۰ می خوانيد:
- چگونه فتيله جنبش سبز را پايين بکشيم
- آقايان با چه زبانی بگويند که...
- از انقلاب بترسيد، هوهاهاها!
- ری شهری سبز می شود
- تفسير خبر کشکولی
- چگونه بيانيه سکولاريستی صادر کنيم

برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.

sokhan at 07:06 PM | نظرات 7

January 17, 2010

نویسنده بی‌طرف؛ رسانه بی‌طرف

این مطلب در خودنویس منتشر شده است.

sokhan at 04:27 PM | نظرات 0

January 13, 2010

کشکول خبری هفته (۱۰۹) از راهکارهای غيربهينه‌ی ف.م.سخن برای خروج از بحران تا قِرِ کمرِ تهران امروز قاليباف

برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.

sokhan at 02:49 PM | نظرات 1

January 09, 2010

بالاخره بنویسیم یا ننویسیم؟

این مطلب در خودنویس منتشر شده است.

sokhan at 05:21 PM | نظرات 0

January 06, 2010

کشکول خبری هفته (۱۰۸) از هرمنوتيک بيانيه هفده مهندس موسوی تا امام حسين در زندان جمهوری اسلامی

برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.

sokhan at 03:31 PM | نظرات 4

January 03, 2010

چند کلمه در باره انتقاد

این مطلب در خودنویس منتشر شده است.

sokhan at 02:05 PM | نظرات 2

January 02, 2010

آقای موسوی پس رای ما چه شد؟!

برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.

sokhan at 08:46 AM | نظرات 23

December 31, 2009

پدر، مادر، شما متهمید (نوشته ای خواندنی از نغمهء ناجور و نظر من در باره ی این نوشته)

ف. م. سخن عزیز، پیشاپیش تلخی قلمم را به حلاوت سخن خود ببخشید.

پدر! مادر! شما متهمید!

پدر، مادر، خطاهای خود را به حساب جبر تاریخ نگذارید. ما را با خود قیاس نکنید.

این قیاسی منصفانه نیست. ما نیز چون شما خواهان تغییر هستیم. اما این تنها شباهت ما با شماست. شما پادشاهی را از اریکۀ قدرت به زیر کشیدید و قدیسی را بجایش بر تخت سلطنت نشاندید. می گوئید این قدیس گفته بود کاری به کار حکومت ندارد، به قم می رود و زمام امور را بدست ملیون می دهد؟ چه خوشباور بودید. قدیس شما که سال ها پیش از آنکه سحرتان کند در کتاب حکومت اسلامی هر آنچه را که باور داشت به رشتۀ تحریر درآورده بود. بله، می شد خواند، اما شما چرا نخواندید؟ براستی نتوانستید یا نخواستید که بخوانید؟ شما چرا چشمان خود را بر تجربۀ تاریخ بستید و حکومت را به مذهب و مذهب را به سیاست آلودید؟ شما چرا کافر شدید و جز خداوند سبحان کس دیگری را مقدس و عاری از خطا پنداشتید؟ خداوند از کی تا حالا انتخاب نمایندۀ خود را به بندگانش واگذار کرده است؟ شما از چه رو چنین حقی را برای خود متصور شدید؟
پدر، مادر، اتهام شما انتخاب شماست.
قانون اساسی مشروطیت، با وجود تغییرات بعدی، اختیارات شاه را تا حدود زیادی محدود کرده بود. مشکل شما این بود که شاه به قانون اساسی عمل نمی کرد. اما مشکل ما اختیارات بی حد و حصریست که شما به واسطۀ رأی دادن به قانون اساسی جمهوری اسلامی به رهبر داده اید. شما ولی فقیه را در چنان جایگاهی نشاندید که یاوه سرائی هایش در حکم فصل الخطاب است و حکم حکومتی اش بالاتر از هر قانون. 10 سال بعد از آن نیز کار را یکسره کردید؛ بر اختیاراتش افزودید و بر ولایتش مهر مطلقه زدید. به خیابان ها ریختید، خون دادید و حنجره دریدید، تا عنان اختیار خود را گله وار به دست شبانی ماردوش بسپارید که نه به شما، که به هیچ مقامی پاسخگو نبود. حاصل اندیشۀ شما این بود. انتخاب شما این بود.
پدر، مادر، شما جوگیر شدید.
ما اما جوگیر نشدیم. آنچه که ما را به خیابان می کشاند هیجان نیست، شور نیست. نشان دادن قدرت فردی و جمعی به حکومت نیست. قدرت نمائی نیست. خسته تر از آنیم که در پی قدرت نمائی باشیم. از آنچه نسل شما بر سرمان آورده است خسته شده ایم. ما خسته ایم. از این روست که در پی تغییریم.
ما را خس و خاشاک نامیدند، به ما دروغ گفتند، به شعورمان توهین کردند، خنده را از لبانمان دزدیدند. زمانی هم که فغان از این رمۀ رنجور برآمد، در آخور را بستند و طویله را به آتش کشیدند. قلم هایمان را شکستند و صدایمان را خفه کردند که مبادا ضجه هایمان گوش فلک را کر کند. صدها شهید خود را هزاران گفتید و جهانیان باور کردند. کشته گان ما را اما شامگاهان به مسلخ بردند و سحرگاهان خونشان را از آسفالت خیابان ها شستند.
شما سینما آتش زدید و گفتید که حکومت کرد، اکنون نیز حکومت مسجد و قرآن و تصویر قدیسی خودساخته را به آتش میکشد و میگوید که ما کردیم. ما را اوباش و اغتشاشگر می خوانند، عامل بیگانه و بازیچۀ دست امپریالیسم پوسیدۀ جهانی می نامند.
اگر آن شاه خودکامه صدای انقلاب شما را شنید، ولی امر مسلمین جهان و نایب برحق امام زمان، ضجه های ما را نشنید.

اما آنچه که بیش از همه ما را از شما متمایز می سازد، این است که ما قدیس نمی خواهیم. سرانجام روزی دیو را از خانۀ خود بیرون خواهیم راند، اما چشم براه هیچ فرشته ای نیستیم. قهرمانی افسانه ای نمیخواهیم که هاله ای از تقدس احاطه اش کرده باشد. ما عنان اراده و اندیشۀ خویش را بدستان بی کفایت هیچ کس نخواهیم سپرد و از خطاهای خود کرده تبرا نخواهیم جست. بر خلاف شما آنقدر شهامت داریم که مسئولیت خطاهایمان را بپذیرم. می دانیم که جزء خود منجی و ناجی دیگری نداریم. محبوب خود را در ماه و حاجت خود را در چاه نمی جوئیم. ما عملکرد رهبران خود را با شعورمان می سنجیم. تشخیص خوب و بد، زیان و مصلحت خود را به دیگری واگذار نمی کنیم.
موسوی را اگر سکوت کند خائن می دانیم. پا را اگر کج بگذارد همچون اسلافش به فراموشخانۀ تاریخش می سپاریم. ما دنباله رو نیستیم. خود را در قید و بند هیچ ایدئولوژی و مکتبی گرفتار نمی کنیم. ارزش های ما بر خلاف شما مکتبی نیستند، انسانی هستند.
ما ولی نمی خواهیم، شاه و سلطان و رهبر و پیشوا نمی خواهیم، ما شبان نمی خواهیم.
پس خود را با ما قیاس نکنید.

پدر، مادر، شما را می بخشیم، اما آنچه را که بر سرمان آورده اید فراموش نمی کنیم.


نغمۀ ناجور


***

نغمه ی عزیز، من در قلم شما تلخی نمی بینم. حقایقی ست که بر قلم شما جاری شده، اما با فیلتری که ده ها عامل زمانی و مکانی و فرهنگی و تاریخی را حذف کرده و گناه اشتباهات را تنها به گردنِ پدران و مادران انداخته است.

همیشه می گوییم اگر به گذشته باز می گشتیم فلان کار و بهمان کار را نمی کردیم. این را بر اساس نتایجی که امروز از کارهای گذشته مان گرفته ایم می گوییم. وقتی آرزو می کنیم به گذشته باز گردیم، به معنای آن است که کاش با "دانستن نتایج امروز" به گذشته باز گردیم و نه این که فیلم زندگی مان، با تمام جزئیات اش به گذشته "ریوایند" شود و تجربه هایمان به همان اندازه ی قدیم باش. اگر کل فیلم به عقب برگردد، مطمئن باشید همه ی ما همان کاری را خواهیم کرد که در آن زمان کرده ایم! هیچ چیز عوض نخواهد شد. اثبات این امر بسیارساده است: کدام یک از ما وقتی "امروز" و "همین الان" تصمیم می گیریم برای "تغییر حکومت" به خیابان برویم، به این موضوع فکر می کنیم که این بیرون رفتن و راه پیمایی ما چه عارضه ای در "سی سال بعد" خواهد داشت؟ گیرم فکر کنیم؛ چه نتیجه ای خواهیم گرفت؟ مگر یک شطرنج باز ماهر تا چند حرکت بعد را می تواند پیش بینی کند؟ و تازه پیش بینی کرد، بالاخره یکی از این دو شطرنج باز که خیلی هم فکر کرده است و با استراتژی کار را پیش بُرده، "شکست می خورد". آری شکست می خورد چون عواملی در کار می آید که "نه در اثر بازی او" که "در اثر بازی طرف مقابل" شکل می گیرد و عمل می کند. و این تازه میان "دو نفر" و دو "عامل" اتفاق می افتد. شما این دو نفر را به یک نفر خودتان، سی میلیون جمعیت، صد نفر اعضای حکومت، یک نفر رهبر، یک سیستم بسته و عواملی از این قبیل افزایش دهید، ببینید کار فکر کردن و تصمیم درست گرفتن چقدر دشوار می شود.

نیز در نظر بگیرید که توده ی انقلاب کننده در سال 57 شطرنج باز ماهر نبود. شطرنج باز آماتور و جوانی بود که "همین طوری" و بدون فکر و استراتژی و دانش فنی بازی می کرد. گناهی هم نداشت. مردم عادی مثل ما که نقش مان در انقلاب به اندازه ی دو سه راهپیمایی بود که رفتیم و دو سه شعاری بود که دادیم قرار نیست شطرنج بازانی در حد کارپف و کاسپارف باشند.

نغمه ی عزیز، از نوشته ی زیبا و کلام شیوای تان بسیار لذت بُردم. امیدوارم از نوشته های دیگرتان ما را بهره مند کنید.

با تشکر. سخن

sokhan at 06:11 PM | نظرات 7

December 28, 2009

آوازِ احمد ای احمد زیدآبادی

آوازِ احمد ای احمد زیدآبادی با شعر هادی خرسندی از وب لاگ آوازهای روزانه آقای علی تهرانی (لینک از طریق وب سایت اصغر آقا)

احمد ای احمد زيدآبادی ...ای قلمدار ره آزادی
ای دلت پاکتر از آئينه ...ای ترا سنگ وطن بر سينه
نام تو شهره شده با نيکی...روشنی‌ياب در اين تاريکی
احمد ای احمد زيدآبادی...ظاهراً گرچه به بند افتادی؛
ليک آزادگی‌ات آزاد است...همچنان پاپی استبداد است
تا که والائی افکار تو هست...دشمن است آن که گرفتار تو هست
دشمن است آنکه ز انديشه‌ی بد...شد گرفتار تو در حبس ابد!
باز تو هستی و لطف قلمت...که به ما جان بدهد هر کلمه‌ت!
ملت ما به تو مديون شده است...دلش از غصه‌ی تو خون شده است
احمد ای احمد زيدآبادی...مخلص نام بزرگت، هادی

sokhan at 04:28 PM | نظرات 0

کشکول خبری هفته (۱۰۷) از ظهور امام چهاردهم تا اگر سال ۵۷ بود باز پشت خمينی می‌ايستاديم

برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.

sokhan at 07:04 AM | نظرات 9

حدِّ نوشتن درباره "مقام رهبری" تا کجاست؟

این مطلب در خودنویس منتشر شده است.

sokhan at 06:56 AM | نظرات 0