March 07, 2010

کشکول خبری هفته (۱۱۴) از خواسته‌های روشن و مشخص آقای کروبی تا چرا بچه‌های سبز بايد به خودشان افتخار کنند

در کشکول شماره ی ۱۱۴ می خوانيد:
- خواسته‌های روشن و مشخص آقای کروبی
- غذا خوردن دکتر سروش
- سبز پرچم آبی شود؛ به ما چه؟!
- حسن لانتوری
- غصه خوردن به خاطر سگ ها و مارها
- يک کار عالی از آرش سبحانی و لونا شاد
- چرا بچه‌های سبز بايد به خودشان افتخار کنند

برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.

خواسته‌های روشن و مشخص آقای کروبی
"دو پيشنهاد مهم مهدی کروبی: اجازه راه‌پيمايی دهند، رفراندوم برگزار شود" «خبرنامه گويا»

جنبش سبز بيش از هر چيز به صراحت و صداقت نياز دارد و اين هر دو از خصائل اخلاقی آقای کروبی ست. امروز وقت نوشتن بيانيه های مفصل و تحليلی نيست؛ امروز وقت روشن و مشخص سخن گفتن است. رهبران جنبش سبز بايد دقيقا بگويند که برای امروز چه می خواهند؛ برای فردا چه می خواهند. اساس، کاری ست که امروز بايد انجام داد. دست يافتن به يک خواسته ی ساده و عملی، بهتر از طرح صد شعار زيبای غير عملی ست. کاش رهبران جنبش سبز بر همان شعار "رای من کو" و پی گيری قاطع آن پای می فشردند؛ به جای وسعت بخشيدن به شعارها و طرح خواسته های جديد و دست نيافتنی همان يک خواست را عملی می کردند. چنين نشد و شعارها در واکنش به سرکوب حکومت بسط ناگهانی پيدا کرد. به جای اصرار بر دست‌يابی به همان خواست ساده و کاملا قانونی، سطح مطالبات افزايش پيدا کرد. به هر حال اتفاقی بود که افتاد و گذشت.

اکنون آقای کروبی دو خواست کاملا مشخص و قانونی را مطرح کرده اند که می توان بر مبنای آن ها کار جنبش سبز را پيش بُرد و از بن بستی که در آن گرفتار آمده است رهايی بخشيد: دريافت اجازه راه پيمايی؛ برگزاری همه پرسی برای تائيد يا عدم تائيد عمل‌کرد شورای نگهبان.

بر اين خواسته های روشن بايد پای بفشاريم. همين دو خواست به ظاهر ساده را بايد عملی کنيم. نبايد تا دست يافتن به اين خواسته ها، خواست های ديگر را –اگر چه مهم و واجب است- مطرح کنيم. عملی شدن اين خواست ها، راه را برای طرح مطالبات بيشتر باز خواهد کرد. اکنون همه می دانيم که بايد بر روی چه چيز پای بفشاريم؛ بر روی چه چيز تاکيد کنيم؛ چه چيزِ مشخصی را از حاکميت بخواهيم.

بيانيه ی آقای کروبی، بيانيه ای ست مهم و راه گشا که می تواند خون تازه ای در رگ های جنبش جاری کند؛ بچه های سبز را به تحرک و تلاش وادارد؛ آن ها را به انجام کاری معلوم دعوت نمايد. برای اين طرح می توان تا پای جان مبارزه کرد اگر مانند رای من کو به فراموشی سپرده نشود؛ مانند رای من کو جای خود را به شعارهای غير عملی ندهد.

اميدواريم آقای مهندس موسوی نيز با حمايت صريح از اين شعارها، انگيزه بيشتری برای دست يافتن به آن ها در جوانان ايجاد کنند.

غذا خوردن دکتر سروش
"...اگر ما ميتوانيم از استبداد دينی سخن بگوييم پس می توانيم از دموکراسی دينی هم سخن بگوييم. استبداد دينی به اين معنا که عده‌ای در زير پرچم دين، استبداد کنند و حتی از دين نکاتی را استخراج کنند که به سلطه بيشتر ايشان بر مردم منجر شود. البته استبداد، دينی و غير دينی ندارد ولی عده‌ای با ابزار دين می‌توانند استبداد به وجود ‌آورند که اين نه تنها امکان، بلکه حقيقت و فعليت نيز در جامعه ما يافته است. دموکراسی دينی هم به همين اندازه امکان دارد، عده‌ای به نام دين و ابزار دين و بنا به تکليف دينی بکوشند تا در کشور خودشان يک نظم دموکراتيک برپا کنند. يک نظم دموکراتيک که به همه‌‌ی شهروندان حق مساوی دهد، حق مشارکت سياسی و تمامی حقوق لازم در نظام دموکراسی به افراد داده شود و مهمتر از همه يک قوه قضاييه مستقل به وجود آورد که رکن اساسی هر نظام دموکراتيک است و البته هيچ منافاتی با اسلام ندارد و در عين حال ستون دموکراسی است..." «دکتر سروش، خبرنامه گويا»

بله. ما به همه چيز کار داريم، حتی به غذا خوردنِ دکتر سروش. اصلا طنزپرداز است و کار داشتن به همه چيز. طنز پرداز است و ورود به مباحثی که مطلقا به او مربوط نيست، و به عبارت دقيق تر فضولی. می فرماييد فضولی های بزرگ ات تمام شد حالا رفته ای سراغ فضولی در مورد غذا خوردن دکتر سروش؟ فضولی مُمَتِّع تر و فرهيخته‌گانه‌تری پيدا نکردی در کارِ يک فيلسوف معاصر بکنی؟ (اثرات فضولی در کارِ يک فيلسوف را در کلماتی که به کار می بريم می بينيد؟ بيهوده نيست با وجود کسی مثل احمدی نژاد و ديدن و شنيدن هر روزه ی سخنرانی های او، لحن و لهجه مان به اين وضع فجيع افتاده است. اثرات هم‌نشين است و کاريش هم نمی توان کرد!)

خب معلوم است که من وارد بحث مُمَتِّع و فرهيخته‌گانه با دکتر سروش نمی شوم. اگر فيلم دوازده مرد خبيث را ديده باشيد حتما آن صحنه را به خاطر داريد که مربی نظامی (لی ماروين) رو به دوازده مرد خبيث می گويد چه کسی می خواهد مرا بزند؟ هر چند همه دوست دارند با اين مربی قوی و کاردان دست و پنجه نرم کنند و قدرت خودشان را نشان دهند، اما از روی احتياط هيچ کدام شان پا پيش نمی گذارند. مربی، به گردن کلفت ترين فرد گروه اشاره می کند که جلو بيايد. آن بيچاره هم که خبر ندارد با چه غولی طرف است به طرف مربی هجوم می برد. مربی که سال‌هاست در اين راه استخوان خرد کرده، با يک حرکت چپ و راست بنده ی خدا را نقش بر زمين می کند. مربی به نفر دوم می گويد نمی آيی جلو؟ او هم با يک لبخند مليح به زبان بی زبانی می گويد که مغز خر نخورده ام که بخواهم به سرنوشت قبلی دچار شوم.

حالا حکايت ماست و دکتر سروش. بعد از خواندن مطلب ايشان در مورد سکولاريسم سياسی و سکولاريسم فلسفی، قلم برداشتم که چيزی بنويسم، ديدم جرئت نمی کنم و قلم را دوباره در قلم دان گذاشتم. تصوير ۱۲ مرد خبيث و سرنوشت آن مَرد گردن کلفت جلوی چشم ام می آمد. بالاخره هر کسی بايد حد خودش را بداند و وارد قلمروهايی که به او مربوط نمی شود نشود. ما کجا و دکتر سروش کجا؟ علم ما کجا و علم ايشان کجا؟

پس نتيجه گرفتيم که به جای بحث فلسفی با ايشان و عرض اين نکته که قربان ما يک کلمه ی سکولاريسم داريم که با آن می توانيم بگوييم ما بی خدا و لامذهب نيستيم ولی می خواهيم حکومتْ از دين و دين از حکومت جدا باشد، آن وقت شما می روی از لابه لای کتاب های فلسفی، يک سکولاريسم ديگر به نام سکولاريسم فلسفی پيدا می کنی می چسبانی به سکولاريسم خشک و خالی که بعله، اين نوع سکولاريسم به معنای بی خدايی و بی دينی هم هست، و ما را می اندازی گير آقايان روحانيان که فردا بگويند "بفرماييد! اين ها -يعنی سکولاريست ها (سياسی و فلسفی اش را ناقلا ها نمی گويند)- طبق گفته ی دکتر سروش که مورد قبول خودشان هم هست، بی خدا و لامذهب هستند".

وای وای وای. معلوم است منی که هر جا می رسم با صدای بلند اعلام می کنم سکولاريست هستم و به سکولاريست بودن خودم افتخار می کنم و تا جايی هم که بتوانم سکولاريسم را تبليغ و ترويج می کنم، چه بلاهايی به خاطر همين بحث سکولاريسم فلسفی و غير فلسفی ممکن است بر سرم بيايد.

پس ما که جرئت چنين بحثی را نداريم گير می دهيم به طريقه ی غذا خوردن دکتر سروش. البته تا حالا نديده ام که ايشان چه گونه غذا می خورد، اما اميدوارم غذا را به سبک فلسفه ای که تبليغ می کند نخورد. يعنی چه؟ يعنی اين که ايشان اگر بخواهد غذای روزانه اش را به سبک فلسفه اش بخورد، شکل بدن اش شبيه به ناديا کومانچیِ در حال پيچ و تاب خوردن بر روی تخته ی بالانس خواهد شد. يعنی دست اش را از پس گردن به طرف دهان اش خواهد بُرد و لقمه را در دهان خواهد گذاشت تازه آن هم در حالی که روی آن يکی دست اش در حال بالانس زدن است! می فرماييد چطور؟ عرض می کنم، ايشان صد برابر يک انسان معمولی ميان رشته های عصبی مغزش ارتباط منطقی به وجود می آورد تا استدلال کند که دمکراسی دينی چنين است و چنان است و اين نوع دمکراسی می تواند زير رهبری روشنفکران دينی اين طوری و آن طوری باشد، که اين اين طوری و آن طوری بودن هزار تا استثنا و تبصره بر می دارد. به عبارتی ايشان به جای اين که با يک حساب دو دو تا چهار تای ساده که هر انسان معمولی هم قادر به انجام آن است لقمه ی جمهوریِ خشک و خالی و حکومت جدای از دين را مستقيماً در دهان اش بگذارد، آن را آن قدر دور سرش می پيچاند که لقمه ی بدبخت اصلا به دهان اش نمی رسد و آخرش هم وسط زمين و هوا و نخورده می ماند.

انگار زيادی روده درازی کردم و ناخواسته وارد معقولات شدم. آدم راجع به غذا خوردن دکتر سروش هم که می نويسد خواهی نخواهی دچار قبض و بسط می شود و تئوری پردازی می کند. قصد ما عرض همين يک جمله بود که قربان غذا را چرا مستقيم دهان تان نمی گذاريد و خودتان را اين همه زحمت می دهيد؟ آخر اين چه طرز غذا خوردن است؟!

سبز پرچم آبی شود؛ به ما چه؟!
"روز گذشته در نشست خبری رئيس دولت حاضر برای بار سوم رنگ سبز پرچم جمهوری اسلامی ايران «آبی» شد. به گزارش کلمه، نخستين بار اين تغيير عجيب رنگ سبز پرچم ايران در مراسم توديع و معارفه مديرعامل ايرنا رخ داد. برای بار دوم در مراسم ديدار اعضای ستاد دهه فجر با محمود احمدی نژاد، بنر نصب شده در دکور برنامه به شکل غيرمتعارفی پرچم کشورمان را به تصوير کشيد که رنگ سبز از آن با ظرافت خاصی حذف شده و رنگ آبی آسمان بر آن غلبه کرده بود و بار سوم هم در برنامه ای خبری که رئيس دولت در آن حضور داشت اين اتفاق تکرار شد..." «خبرنامه گويا»

نه والله! دروغ می گويم بگوييد دروغ می گويی. اين پرچم چی‌چی‌اش پرچم ايران است که نگران آبی شدن سبز آن شويم. اصلا سبز را آبی کنند، بعد هم سفيد را بردارند ببرند بالا و آبی را بياورند وسط؛ يعنی پرچم ما را بکنند پرچم روسيه. چه فرقی به حال ما می کند؟ مگر اين پرچم پرچم ماست که داريم خودمان را هلاک می کنيم که آی! مردم ايران! بياييد ببينيد دولت احمدی نژاد چه بلايی دارد سر پرچم ما که نشانه هویّت ملی ماست می آورد. انتظار داريد مردم در مقابل اين پرچمِ بلا نسبت شتر گاو پلنگِ خرچنگ نشان چه بگويند؟

اگر مثلا بگويند، داداش، اين قدر حرص نخور، واسه قلبت خوب نيست. اين ها پرچم ما را آبی نکرده اند؛ پرچم خودشان را آبی کرده اند! و شما هاج و واج به آن ها نگاه کنيد که يعنی چه؟ و آن ها بگويند که اين چيزی که وسط مثلا پرچم ماست و بعضی ها می گويند شبيه خرچنگ است يعنی چه؟ سابقه تاريخی و ملی اش چيست؟ از کجا آمده؟ از کی آمده؟ در کدام ماخذ تاريخی، در کدام کتيبه و سنگ‌نوشته و لوح باستانی اثری از آن هست؟ اين الله اکبرهايی که دور تا دورش را پوشانده، چه ربطی به پرچم ملی ما دارد؟ شما چه جوابی خواهيد داد؟ مثل آن ها نخواهيد گفت که اين ها را جمهوری اسلامی روی پرچمی که مثل پرچم ايتاليا سه رنگ سبز و سفيد و قرمز دارد گذاشته و برای خودش پرچم درست کرده؟ نخواهيد گفت اين پرچم جمهوری اسلامی ست و نه پرچم ايران و به ما و شما و کشورمان ايران مربوط نيست پس بگذار هر غلطی می خواهند بکنند و حالا هم که جمهوری اسلامی تبديل به جمهوری احمدی نژاد شده بگذار رنگ پرچم روسيه را روی پرچم خودش بگذارد و مراتب نوکری و حلقه به گوشی اش را با اين کار به استحضار اربابْ پوتين برساند و شما که در مقابل استدلال مردم در مانده ايد بدو بدو برويد کتاب های "تاريخچۀ شير و خورشيد" احمد کسروی و "شير و خورشيد؛ نشان سه هزار ساله" ی دکتر ناصر انقطاع را از قفسه ی کتاب خانه تان بيرون بکشيد و در به در دنبال آن علامت مقدسه ای که امروز وسطِ پرچمِ مثلا ايران قرار گرفته بگرديد و چيزی نه در آن جا و نه در کتاب های تاريخی و آثار باستانی و سنگ‌نوشته ها و گِل‌نوشته ها و لوح های مفرغی و غيرذلک پيدا نکنيد و هر چه بيشتر بگرديد بيشتر نااميد شويد و دست آخر در صفحات اينترنت با نشان سيک های هندی که مشابه اين علامت است برخورد کنيد، خب نتيجه اش همين می شود که الان می بينيد و اين مطلبی که می خوانيد. دروغ می گويم بگوييد دروغ می گويی! نه والله!

حسن لانتوری

حسن! خيلی با حالی به مولا! ناکس نالوطی، توو دوربين نيگاه می کنی می گی دو بار توو راه‌ پيمايی شرکت کردی! تو و راه پيمايی؟! هه هه هه! يارو را سر کار گذاشتی اساسی، دمت! بابا تو ديگه کی هستی! اون لانتوری لانتوری گفتن ات را بگو! نه‌نه حسن بايد بهت افتخار کنه. هه هه هه! مُردم از خنده! بابا کارْ دُرُس. همچين رفتی تو دل يارو و همچين انگشت تکون دادی که ما هم باورمون شد اون روز رفته بوديم راه پيمايی به خاطرِ آقا! حسن بگم؟ بگم؟ نه جون نه‌نه ات بگم؟ اين تن بميره بگم؟ خيلی حال کردم وقتی يارو دوربينچيه بهت گفت داد نزن! بابا صدا! بابا عربده! بيخود نيست تو مسجد محل می گيم صدات چستريوفونيکه! هه هه هه! حسن، جون من، يادته سرکوچه اومدی به دختر عشی مامان متلک بگی صدات اين قدر بلند بود که حاجی که دم در مسجد واساده بود دست به ريشش کشيد و گفت لااله الاالله! و يه نگاه چپ چپ بهت انداخت که لااقل جلو مسجدِ من دست از اين کارا بردار و برو اون سر کوچه از اين کارا بکن. نه جون من يادته؟ يادته همين حاجی وقتی گفت بچه ها، فردا می خوام يه جای خوب ببرمتون، تو نه برداشتی نه گذاشتی گفتی، حاجی شوما هم؟! و حاجی رنگ اش قرمز شد و به استغفرالله اوفتاد؟ حسن، مرگ من يه بار ديگه بگو لانتوری... جون من... خيلی کارت درسته. حاجیِ ناکس رو بگو. ما را سوآر اتوبوس کرد، گفت خورد و خوراک به راست. فکر کرديم حالا يه چلو کباب مَشت می ده به ما، نصيب مون سانديس و ساندويچ شد. ای بخشکی شانس. اگه شانس داشتيم اسم مون به جای غلامعلی می شد شانسعلی. حسن خيلی با حال پريدی جلوی دوربينچيه. من بودم جيگر نمی کردم. اصً فک نمی کردم صحبتات رو پخش کنن. چه می دونسم بچه های تلفزيونم از خودمونن. وقتی گفتی لانتوری، گفتم ديگه اميدی به پخش قياف اين نکبت نيست! به دل نگير شوخی کردم! دِ نزن حسن! خب، نکبت نه، اين بچه خوشگل! دِ! بازم که داری می زنی. يابو دارم شوخی می کنم. الاغ. هوی. بی شرف خوار.... ظرفيت نرری (نداری) ديگه. هُشششش. بيا. بيا علفت دير شد داری جفتک می اندازی. خفه بابا! زر نزن بينيم. همچی می زنم که دندونات بريزه تو دهن ات. آی... نه... نگير جلوم رو تا بهش نشون بدم. اگه [....] داری واسا. ولم کن به اين لانتوری نشون بدم. حالا خودم اين لانتوری را گذاشتم دهن اش واسم آدم شده ميره تو تلفزيون مصاحبه می کونه... [کتک و کتک کاری می شود. ماشين های کلانتری دروازه قزوين به محل می آيند و عده ای را دستگير می کنند. حسن لانتوری و غلام سگ کُش به خاطر چاقو کشی دستگير و چند ساعت بعد با وساطت حاج مجتبی -متولی مسجد و فرمانده بسيج محل- آزاد می شوند...]

غصه خوردن به خاطر سگ ها و مارها
لابد تصور می کنيد که می خواهم برای سردار رادان و قاضی مرتضوی غصه بخورم. اشتباه می کنيد و با اين اشتباه تان به حيوانات بخت برگشته ای که سگ و مار نام دارند اهانت می کنيد.

اگر شما هم گزارش هايی را که خانم مينو صابری در مورد سگ ها و مارها برای راديو زمانه تهيه کرده اند ملاحظه کنيد مثل من غصه خواهيد خورد. البته خوش خيالی ست در کشوری که حقوق اوليه ی انسان هم رعايت نمی شود، انتظار داشته باشيم که مثلا حقوق سگ و مار رعايت شود ولی خوش خيال نباشيم چه کنيم؟ بگذاريم سر اين حيوانات زبان بسته هر چه می خواهند بياورند و ما هم چون حقوق انسانی مان رعايت نمی شود، به دفاع از حقوق اين حيواناتِ بی پناه بر نخيزيم و يا حداقل اعتراض خودمان را به گوش مسئولان نرسانيم؟

می گويند درجه ی تمدن هر کشوری در رفتار حکومت و مردم آن کشور با حيوانات مشخص می شود. البته ما که کشور بسيار متمدنی داريم و اين از رفتار حکومت و مردم ما با حيوانات مشخص است! اين را برای آن هايی می گوييم که تمدن ندارند و حيوان آزاری می کنند. نکنيد آقا! نکنيد. اين زبان بسته ها جان دارند. آن ها هم مثل آدم ها درد می کشند. آن ها هم مثل آدم ها در صدد حفظ بقای خود هستند. حالا می گويی اين سگ است و نجس است و صاحب و قلاده ندارد، بايد او را بکشيم تا محيط شهر آلوده نشود. اين کارها راه دارد. راهش را اگر بلد نيستی و می خواهی بکشی، لااقل حيوان زبان بسته را با شکنجه نکش. البته در جايی که انسان را برای فکر کردن شکنجه می کنند و می کشند، شکنجه کردن و کشتن سگ که اهميتی ندارد، ولی شايد دل بعضی آدم ها به حال سگ بيشتر از آدم بسوزد و اين حرف ما اگر برای آدم موثر نباشد برای حيوان موثر باشد!

يا اين مار بيچاره که قيافه ی ترسناکی دارد و نيش دردناکی دارد، اين تقصير خودش نيست که اين ريختی شده است. مثل قاضی مرتضوی يا سردار رادان که هم قيافه شان وحشتناک است هم نيشی که می زنند دردناک است، اين از خلق و خو و طبيعت آن هاست و دست خودشان نيست. اين ها را بايد محدود کرد؛ بايد مراقب شان بود که به آدم هجوم نياورند و به کسی آسيب نزنند. اگر خب، تهاجم کردند، تو سرشان بزنی و بکشی شان ايرادی نيست، ولی وقتی طرف دارد زندگی اش را می کند و به کار کسی کار ندارد که نبايد او را آزار داد. حالا اين حيوان زهرش هزار تا خاصيت دارد که اين دو انسان خطرناک آن زهر را هم ندارند که خاصيتی بتوان برايشان تصور کرد. موجوداتی هستند صرفاً نابودگر که هر چه دست شان بيفتد که مورد پسندشان نباشد آن را از ميان بر می دارند.

اگر خواستيد ببينيد نوع بشر در ام القراء اسلام چه بلايی بر سر حيوانات زبان بسته می آورد گزارش های خانم صابری را اين جا بخوانيد و بشنويد:
به سگ ها شليک می کردند و می خنديدند
http://zamaaneh.com/saberi/2009/12/post_88.html
سرنوشت تلخ مارهای رازی
http://zamaaneh.com/saberi/2010/02/post_105.html

يک کار عالی از آرش سبحانی و لونا شاد
کمتر موزيک‌ويدئوی ايرانی ست که به دل من بنشيند چه از لحاظ آهنگ و سبک موسيقی، چه از لحاظ کيفيت تصوير و ويدئو. کارهای آرش سبحانی و سبک ترانه هايش را بسيار دوست دارم. يک دشت سبز او ترانه ای ست که سال های سال در ياد و خاطره ی مردم با فرهنگ ايران باقی خواهد ماند. وقتی از تونل تاريک خارج شويم و از ديوارهای سنگی بگذريم و به دشت سبز برسيم ترانه ی آرش را زمزمه خواهيم کرد.

و امروز موزيک ويدئويی را ديدم به نام شبانه که کاری ست از آرش سبحانی با اجرای زيبای لونا شاد و تصويرپردازیِ خوب افشين حسام. با هم تماشا می کنيم:

چرا بچه‌های سبز بايد به خودشان افتخار کنند
بچه های سبز را نااميد می بينيم اما بر اساس تجربه می گوييم که جای نااميدی نيست. نمی خواهيم حرف های دل‌خوش‌کنک بزنيم و اميد واهی بدهيم. نمی خواهيم کسی را فريب بدهيم. نمی خواهيم خود کنار گود بنشينيم و بچه ها را برای نشان دادن قدرتی که نداريم و انسجامی که نداريم و برنامه ای که نداريم به خط مقدم مبارزه با حکومت بفرستيم.

می گوييم بچه های سبز بايد به خودشان افتخار کنند و به اين سخن ايمان داريم. ايمان داريم چون تاريخ آينده را بر اساس تاريخ گذشته مان می توانيم پيش بينی کنيم. می توانيم حدس بزنيم که سال ها بعد در اين تاريخ چه چيزها نوشته خواهد شد.

نوشته خواهد شد، جوانان شجاع ايران با دست خالی در مقابل حکومتی قرار گرفتند که تا بُن دندان مسلح بود. نه تنها مسلح بود، بل که به نام مذهب، ريختن خون مخالفان اش را جايز می دانست؛ اِعمال فشار بر منتقدان اش را واجب می دانست. می زد، می کشت، تجاوز می کرد. زندان هايش پُر از انسان های فرهيخته بود. پر از نويسندگان و اهل انديشه بود. اما جوانان به رغم تمام اين فشار ها، کشتارها، زندان ها، مقاومت کردند و پيروز شدند.

حکومت، حکومت سرما و زمستان بود. هر سبزه ای را، هر جوانه ای را نابود می کرد. اما بچه های سبز، سبز شدند و سبز شدند و سبز شدند آن قدر که سرما را توان نابود کردن آن ها نبود. در فستيوال های جهانی سبز شدند. در مسابقات بين المللی سبز شدند. در ميادين ورزشی سبز شدند. هر جا چشم می دوختی سبزه بود که جوانه می زد. شيرين نشاط در فستيوال فيلم سبز شد. مهرزاد مرعشی در برنامه ی سوپر استار آلمان ها سبز شد. حنا مخملباف و هيئت داوران در برلين سبز شدند. گروه يو تو در تورِ دور دنيای خود سبز شد. ايرانی و غير ايرانی در حمايت از جوانانِ سبزِ ايران سبز شدند.

برای اين که ببينيد آن چه می گويم شعار تهييجی و حرف بی پايه نيست دو نمونه می آورم:
در گذشته ای نه چندان دور، در دادگاهی ظالم و سرکوب گر، خسرو گلسرخی و کرامت دانشيان به مرگ محکوم شدند. آن زمان لعن بود و نفرين که از طرف حکومتِ وقت بر سر اين ها می باريد. اما اينان خود نيک می دانستند روزی خواهد رسيد که تاريخ ايران به مقاومت آن ها در برابر ظلم افتخار خواهد کرد و چنين شد.

در سال ۱۹۸۷ با دوستی بر سکويی در پشتِ ديوارِ برلين ايستاده بوديم و به سمت شرقی ديوار و مردمانی که در حسرت عبور آزادانه از اين ديوار بودند نگاه می کرديم. گفتم اين ديوار بالاخره برداشته خواهد شد و مردمِ آن سو، آزادانه به اين سو خواهند آمد. رفيق ام با لبخندی حاکی از ناباوری پرسيد از کجا می دانی؟ گفتم اين ديوار نمی تواند جلوی رشد اجتماع را بگيرد و جامعه که بزرگ شد اين ديوار در هم خواهد شکست و فرو خواهد ريخت. حزب هونکر در آن سال ها مردم آلمان شرقی را بيمار و رنجور و ضعيف کرده بود و اجازه ی رشد به آن ها نمی داد، اما اين رشدِ کندِ درونی با رشدِ سريعِ جهان بيرون همراه بود و حزب سرکوبگر هونکر چشم خود را بر اين رشدِ دو طرفه بسته بود و خطر آن را برای حکومت آزادی‌ستيزِ آلمان شرقی درک نمی کرد. و شد آن چه بايد می شد.

بر اساس اين واقعيت های تاريخی ست که می گوييم نا اميد نبايد بود. اندوهگين نبايد بود. سبزهای ما نبايد پژمرده شوند. تاريخ راه خود را به جلو خواهد گشود. در اين هيچ ترديدی نيست. و صفحات تاريخِ فردای ايران پُر از گُل ها و شکوفه ها خواهد شد. پر از سبزی و بهار خواهد شد. برای رسيدن به بهار بايد از زمستان عبور کنيم. بايد از سرما عبور کنيم. برای سبز شدن وجود زمستان لازم است. وجود زمستان را بايد به عنوان يک ضرورت طبيعی قبول کنيم. اگر زمستان نبود، سبز شدن هم معنا نداشت. پس نگران طولانی شدن زمستان نشويم. مطمئن باشيم که نوبت سبزها هم دير يا زود خواهد رسيد.

sokhan at 10:53 PM | نظرات 1

خودنویس و آزادی بیان دشمنان آزادی

این مطلب در خودنویس منتشر شده است.

یکی از خصلت‌های نویسندگان حزب‌اللهی و چماق‌دار، ننه‌من‌غریب‌ام‌ بازی و طرفداری از دمکراسی و آزادی بیان در جاهایی‌ست که قدرت در اختیارشان نیست. البته این‌ها به محض این‌که قدرت به دست‌شان می‌افتد شیر و پلنگ می‌شوند و طرفداران دمکراسی و آزادی بیان را می‌درند. کافی‌ست نگاهی به سخنان حاکمان کنونی در دوران پیش از انقلاب -که قدرت نداشتند- و پس از انقلاب -که صاحب قدرت شدند- بیندازیم تا به صحت این مدعا پی ببریم. اما این رفتار مختص سیاستمداران نیست بل‌که قلم‌به‌دستان طرفدار استبداد نیز از این ترفند برای پیش‌بُرد اهداف خود استفاده می‌کنند. امروز که تمام رسانه‌های داخلی، از رادیو و تلویزیون گرفته تا روزنامه‌ها و نشریات، در اختیار حکومت استبدادی‌ست چشمِ طمعِ عمله‌ی جور به چند سایت مستقل که با هزار دشواری، مطالبِ آزادی‌خواهان را منتشر می‌کنند دوخته شده بل‌که بتوانند آن‌ها را هم "مالِ خود" کنند.

یعنی برای عوامل استبداد، سازمان رادیو تلویزیون با میلیاردها بودجه‌ی دولتی و انواع و اقسام کانال‌های درون و برون مرزی، و تشکیلاتِ کیهان و اطلاعات و صدها نشریه و سایتِ داخلی و خارجی کفایت نمی‌کند، که اکنون برای دو تا و نصفی سایت اینترنتی دندان تیز کرده‌اند و با ترجیع‌بندِ "شما دمکرات نیستید" و "شما به آزادی بیان معتقد نیستید" می‌خواهند صاحبان این سایت‌ها را تحت تاثیر قرار دهند تا آن‌ها برای اثبات این‌که دمکرات و معتقد به آزادی بیان هستند یاوه‌های هزار بار تکرار شده‌ی عوامل استبداد را در سایت‌های‌شان انتشار دهند.


به راستی تکلیف ما با آزادیِ بیانِ دشمنانِ آزادی و آزادیِ بیان چیست؟ اگر جلوی نوشته‌ای که نظراً و عملاً منجر به سلب آزادی و آزادیِ بیان خواهد شد گرفته شود، کاری بر خلاف آزادی بیان صورت گرفته است؟ در این جا با مسئله‌ای دارای عوامل متضاد و به قول امروزی‌ها پاردوکسیکال رو به رو می‌شویم که اگر فقط به صورت ظاهر و استدلال ساده‌ی "الف مساوی ب" و "ب مساوی ج" پس "الف مساوی ج" بسنده کنیم فریبِ قلم‌به‌مزدانِ استبداد را خواهیم خورد و رسانه‌ی خود را وسیله‌ای برای تبلیغ آنان خواهیم کرد.
سایتی مانند خودنویس سایتی‌ست بی‌طرف و خواهان چندصدایی و تکثر رای و اندیشه. اتخاذ این روش به معنی نداشتن خط مشی و باز بودن دروازه‌ی خبر و نظر برای ورودِ تفکرات مخالفِ بی‌طرفیِ سیاسی و چندصدایی و تکثر رای و اندیشه نیست. سایت‌هایی مانند خودنویس به اصولی مانند آزادی بیان، آزادی اجتماعی و سیاسی، مخالفت با اشاعه‌ی خشونتِ دولتی و غیر دولتی، و حقوق بشر باور دارند. در این محدوده‌ی وسیع، هر قلمی آزاد است که فکر خود را عرضه کند.

اما بلافاصله با این سوالِ نگران‌کننده مواجه می‌شویم که چه کسی "حد و حدود" نوشته‌ها را مشخص خواهد کرد و چه تضمینی وجود خواهد داشت که تعیین‌کننده‌ی "حد و حدود"، مانند سانسورچی‌های حکومتِ سرکوب‌گر، عبور از مرزهای فوق را بهانه‌ای برای سرکوب اندیشه و شکستن قلم و سلب آزادی بیان نکند. به بیان ساده‌تر، از کجا معلوم که فلان نوشته، به بهانه‌ی واهی طرفداری از خشونت یا ضدیت با حقوق بشر توسط ادیتور سایت حذف نشود. این‌ها سوالاتِ ظریفی‌ست که باید به آن‌ها دقیقاً پاسخ داده شود.
به گُمان من امکان چنین سوء‌ استفاده‌ای همواره وجود دارد، و هیچ تضمینی نیست که چنین اتفاقی هرگز نیفتد ولی می‌توان با مکانیسم نظارت جمعی (و نه الزاماً اداره‌ی جمعی) و باز گذاشتن بابِ انتقاد و پاسخ‌گویی به انتقاد، امکان سوء استفاده را کم کرد.

اما چون چنین سوء استفاده‌ای ممکن است صورت پذیرد پس باید دروازه‌ها را به روی هر قلم آلوده‌ای که رسماً و علناً و عملاً و نظراً خشونت را ترویج می‌کند و آزادی را برای سرکوب آزادی می‌خواهد باز گذاشت اشتباهی‌ست که هیچ ارتباطی با آزادی و آزادی بیان ندارد و دقیقاً نتیجه‌ای ضد آن خواهد داشت.

ممکن است سوال شود پس فرق شما با سانسورچی‌های وزارت ارشاد که به بهانه‌های مشابه، مانعِ انتشار آثار قلمی و هنریِ ضد خود می شوند چیست؟ و چه تفاوتی میان شما و کیهان شریعتمداری وجود دارد؟

پاسخ، آن تفاوت ماهُوی‌ست که سایت‌های آزادی‌خواه با دستگاه‌ها و رسانه‌های سرکوب‌گر دارند. آن‌چه وزارت ارشاد و کیهانِ شریعتمداری می‌خواهند، سرکوب آزادی و حاکمیت تک‌صدایی و انتشار صدای خود است. آن‌چه سایت‌های آزادی‌خواه می‌خواهند گسترش آزادی و حاکمیت چندصدایی و انتشار صداهای مختلف و بخصوص صدای مخالف است. مرزهای وزارت ارشاد و کیهان آن قدر تنگ است که افکار و اندیشه‌های هیچ‌کس جز عوامل حکومت –و تازه نه همه‌ی آن‌ها- در آن جا نمی‌گیرد. مرزهای سایت‌های آزادی‌خواه آن قدر گسترده است که تنها کسانی که خواهان آزادی برای سرکوب آزادی و اشاعه‌ی خشونت علیه آزادی‌خواهان و موافقان حقوق بشر هستند جا نمی‌گیرند.

برای این‌که از تفاسیر فوق سوء استفاده نشود می‌بایست از تجربه‌ی رسانه‌های "آزادترین" کشورهای جهان بهره گرفت. مرزهای آزادی در این رسانه‌ها را مطالعه کرد و همان‌ها را به عنوان مرز آزادی در رسانه‌ی خود تعیین کرد. هیچ نشریه‌ای در جهان نمی‌توان یافت که بدون انتخاب و گزینش و بدون داشتن چهارچوب مشخص و شیوه‌نامه، اقدام به انتشار "هر خبر و هر نظری" کند. اصلِ اساسی در این موضوع، چهارچوب مشخص و شیوه‌نامه‌ای‌ست که یک رسانه برای خود تعیین می‌کند. در این جا منظور ما نشریات حزبی و سازمانی نیست که تکلیف آن‌ها مشخص است و وظیفه و الزامی برای انتشار نظری غیر از نظر خود و انتقادهای وارده ندارند. منظور ما نشریاتی‌ست که صدای مردم هستند و تفکرات مختلف، اجازه‌ی نشر نظر خود در آن‌ها می‌یابند.

سایت خودنویس که سایتِ "شهروندان روزنامه‌نگار" یا "شهروندروزنامه‌نگاران" است باید سایتی باشد برای شهروندانِ اهل قلمی که آزادی را برای سرکوب آزادی نمی‌خواهند؛ مدارا را برای اِعمال خشونت نمی‌خواهند؛ رسانه را برای ساکت کردن رسانه نمی‌خواهند. این چهارچوب آن قدر گسترده هست که اکثریت مردم اهل فرهنگ را در بر بگیرد. برای آشنایی با نظر سرکوب‌گران و دشمنان آزادی می‌توان –و باید- نوشته‌های آنان را در حد معقول منتشر کرد ولی نمی‌توان دروازه‌های خبر و نظر را بر روی سیل مطالب ایشان که به صورت سیستماتیک و با صرف بودجه‌های کلان دولتی تولید می‌شود باز گذاشت آن قدر که سایتِ طرفداران آزادی تبدیل به ابزارِ تبلیغ مخالفان آزادی شود.

sokhan at 10:47 PM | نظرات 0

February 24, 2010

تقاضای بمباران اینترنتی

حرف ما را رضا ضیا ابراهیمی به زبان دیگر زد و گاردین آن را منتشر کرد. ممنون از ایشان.

sokhan at 11:33 PM | نظرات 1

گفتمان زورکی

"ما سوال داریم از شما... بیا پایین می خوایم صحبت کنیم... شما نمی دونی چه رشته ای درس می خونی اینجا؟... ما از شما سوال داریم... مگه این شعار خودتون نیست؟... نشنیدی تا حالا چنین جمله ای را؟... می خوایم مناظره کنیم... همون [حرف]ها را تکرار کنید... شما خودتون نمی دونید چی گفتید؟... تا کی می خواد ادامه پیدا کنه خانم هاشمی؟... همین جنبش سبز اموی!... شما مخالف این جنبشید یا موافقید؟... چرا دلیل نداره به سوالات ما جواب بدید؟... می خوایم با هم گفتمان داشته باشیم، دو طرفه... چرا صحبت نمی کنی؟... چرا واسه اونا سخنرانی می کنید؟... میشه پرینت تون را ببینم؟... کارت دانشجویی چی دارید؟... الحمدلله بچه ها به صحبت اومد؛ سلامتی شون صلوات بفرستین!..."

پیش از شروع مناظره، ساک خانم فائزه هاشمی توسط برادر دانشجو به بیرون از ماشین پرتاب شد و این کار برای شروع مناظره لازم بود.

ولی این مناظره و گفتمان، مرا یاد یک مناظره و گفتمان دیگر می انداخت که هر چه فکر می کردم موضوع و محل آن را به خاطر نمی آوردم. بالاخره بعد از ساعت ها فکر کردن امروز یادم آمد مناظره قبلی بین کی و کی بود: بین بازجوی وزارت اطلاعات و همسر سعید امامی.

چقدر شیوه ی سخن گفتن برادر دانشجو شبیه به شیوه ی سخن گفتن بازجوی همسر سعید امامی بود؛ و چقدر لحن و صدای خانم هاشمی در لحظه ی گفتمان اجباری شبیه به لحن و صدای خانم گورانی شده بود.

خواستم پیشنهاد کنم بخش گزینش وزارت اطلاعات، این برادر مستعدِ انجام گفتمان را بعد از پایان تحصیلات به عنوان بازجو استخدام کند که همه چیزش ماشاءالله به بازجوهای کارکشته و سربازان گمنام امام زمان می ماند. مطمئن هستم ایشان می تواند رشد بسیار خوبی در متن آن نهاد انقلابی داشته باشد.

ضمنا آقای هاشمی رفسنجانی رئیس محترم خبرگان رهبری و مجمع تشخیص مصلحت نظام! لطفا عمامه ات را کمی بالاتر بگذار!

sokhan at 10:24 PM | نظرات 4

یک روز زمستانی در جاده چالوس

yek rouze zemestaani jaadeye Chaalous.jpg

sokhan at 08:02 PM | نظرات 0

خودنویس خطرناک!

این مطلب در خودنویس منتشر شده است.

بسیار لذت‌بخش است دیدن این که کیهان شریعتمداری در تحلیل‌های روزانه‌اش به نوشته‌های خودنویس استناد می‌کند و با تحریف برخی از آن‌ها برای آتش‌افروزی‌هایش هیمه فراهم می‌آورد. هر قدر این استنادها بیشتر باشد، خطر خودنویس برای حکومتی که شریعتمداری قلم‌زن و نظریه‌پرداز آن است بهتر نمایان می‌شود. اگر در دهه‌ی چهل و پنجاه سمبل مبارزه با دیکتاتوری مسلسل بود، امروز سمبل مبارزه همین خودنویس است. خودنویس، مسلسلی‌ست که کلمات آگاهی‌بخش را پی‌درپی و بی‌وقفه به سمت حکومتی که دوام و بقایش را در جهل می‌بیند شلیک می‌کند. این کلمات برای حکومت، خطرناک و کشنده است و تنها وسیله‌ای که می‌تواند جلوی برخورد مستقیم آن‌ها را با بدنه‌ی معلول و آسیب‌دیده‌اش بگیرد سپرِ فیلترینگ و تحریف است. حکومتِ جهل همواره دشمن کلمات بوده است. فرقی نمی‌کرده است که کلماتِ ضدِّ جهل به چه وسیله‌ای به مخاطب منتقل می‌شده. سال‌ها پیش از اختراع اینترنت، رادیوی موج کوتاه در ایران ممنوع بود تا کلماتِ روشنگر به گوش مخاطب نرسد. در دوران پیش از انقلاب نه تنها خرید و فروش چنین رادیویی ممنوع بود، بل‌که روزنامه و کتاب هم در مُحاق سانسور می‌افتاد. حکومت شاه حتی از کلماتی مانند گلِ سُرخ وحشت داشت و مانع استفاده‌ی از آن در نوشته‌ها می‌شد.

به عقب‌تر هم که برگردیم، مشاهده خواهیم کرد که حکومت‌های مروّجِ جهل، با تنها وسیله‌ی اطلاع‌رسانی که کتاب بود سرِ ستیز داشتند و هر طور که می‌توانستند آن را نابود می‌کردند.

"در سال ۷۶۰ هجری (۱۳۵۸ میلادی) امیر محمد مبارزالدین (حاکم فارس) «به بازوی تقویت دین» در حوالی فارس، کرمان، یزد، و صفاهان «حدود سه چهار هزار جلد کتاب فلسفه را به آب شست». شاه شجاع –پسر امیر مبارزالدین- نیز بسیاری از کتب ضالّه و ممنوعه (مُحرَّمه الانتفاع) را از میان برد." (ملاحظاتی در تاریخ ایران، علی میرفطروس، نشر فرهنگ، چاپ چهارم، صفحات ۳۶ و ۳۷). "[کتابخانۀ خزانه الحکمه] و کتابخانۀ بیت الحکمه (خانۀ فلسفه) در حملۀ هلاکوخان به بغداد (۵۶۵ هجری = ۱۱۶۹ میلادی) نابود شد بطوریکه بدستور هلاکوخان مغول، کتاب‌های علمی و فلسفی را به دجله ریختند و آنچه کتاب قطور بود –به جای آجر- در ساختن آخورِ اسبان بکار بردند و جعبه‌های کتاب را هم کاهدان کردند." (همان، صفحه‌ی 35)

خطرِ کتاب و کتاب‌خانه‌ها مگر چه بود که اهل جهل آن‌ها را دشمن می‌پنداشتند و چنین رفتار خصمانه و وحشیانه‌ای با آن‌ها داشتند؟ این روایتِ تاریخی شاید پاسخی به این سوال باشد:

"ابومشعر مُنجّم بلخی از خراسان به قصد حج بیرون آمد. در آن زمان چیز زیادی از نجوم نمی‌دانست. وصف کتابخانۀ خزانه الحکمه را شنید. به آنجا رفت و کتاب‌ها را بدید و مبهوت شد و از حج صرف‌نظر کرد و در آنجا اقامت گزید و به تحقیق و بررسی در علم نجوم پرداخت بطوریکه در عقاید دینی او خلل راه یافت، یکباره از حج و اسلام و همۀ ادیان دل برید و ملحد شد." (همان، به نقل از یاقوت حَمَوی و معجم‌ الادبا، ج۵، صفحه‌ی ۴۶۷)

و چه کتاب‌هایی بیشتر در آتش اهل جهل می‌سوخت؟ شاهد تاریخ چنین می‌گوید:

"سلطان محمود غزنوی که بخاطر تعصب شدید مذهبی بقول بیهقی: «بهرِ عباسیان، انگشت در کرده بود و در همۀ جهان، قرمطی می‌جُست و بر دار می‌کشید... و صدهزار کس از بد دینان را از جهان برداشته بود»، پس از شکست مجدالدولۀ دیلمی و تصرف ری (۴۲۰ هجری = ۱۰۲۹ میلادی) ضمن قتل عام مردم و خرابی شهر، پنجاه خروار (=۱۵۰۰۰ کیلو) از کتاب‌های فلسفه و نجوم و رسالات معتزله را آتش زد." (همان، صفحات ۳۲ و ۳۳).

و به عقب‌تر که برگردیم، دلیل علاقه به تک‌صدایی و علت این آتش زدن‌ها را نیز در می‌یابیم:

"اعراب مسلمان، پس از حمله و اشغال کشورهای متمدن (مانند ایران و مصر) بی‌درنگ به نابود کردن ذخایر علمی و فرهنگی ملل مغلوب پرداختند آنچنانکه در حمله به مصر، کتابخانه‌ها را به آتش کشیدند و محصول تمدن و فرهنگ چند هزار سالۀ این ملت باستانی را به «تون» (آتشدان) حمام‌ها افکندند بطوری که مدت شش ماه حمام‌های مصر از سوختن این کتابها گرم می‌شد. در حمله به ایران نیز اعراب مسلمان از همین «سیاست آتش» استفاده کردند بطوریکه کتابخانه‌های ری و جُندی‌شاپور را به آتش کشیدند زیرا عُمَر نیز معتقد بود که: «با وجود قرآن، مسلمین را به هیچ کتاب دیگری احتیاج نیست»." (همان، صفحات ۲۶ و ۲۷)

ملاحظه می‌فرمایید در آن دوران که اینترنت و دیوارِ آتش نبود، از خود آتش و آتشدان برای جلوگیری از انتشار کلمات و رسیدن آن‌ها به مخاطب استفاده می‌کردند و به خیالِ خامِ خود، جهل را ماندگار و ابدی می‌کردند. البته پدران عاقلِ ما هم روش‌هایی برای رساندن کلام‌ به گوش مخاطب داشتند و هر چه از دست‌شان بر می‌آمد برای پیش‌گیری از نابودی کلمات و آتش گرفتن صفحات و "هکّ" و تحریف مکتوبات انجام می‌دادند، مثلا نوشته‌هایشان را روی سنگ‌هایی بر فراز کوه حکّ می‌کردند به این امید که از تعرّض ارباب جهل مصون بماند! (به صفحه‌ی 28 کتاب نامبرده مراجعه شود).

اگر در زمان قدیم، عالمان به جای کتاب از اینترنت برای رساندن سخن خود به مخاطب استفاده می‌کردند بی شک حکام جائر، کامپیوترها را به آب می‌شستند و دجله و فرات پر از لپ تاپ می‌شد!


با خواندن تاریخ غم‌انگیز کشورمان، به اهمیت کلمه پی می‌بریم؛ کلمه‌ای که امروز به کمک تکنولوژی ارتباطات می‌تواند به ساده‌ترین شکل از نویسنده به خواننده منتقل شود. حکومت جهل می‌خواهد به هر طریق ممکن جلوی این انتقال را بگیرد. اگر ابزارِ انتقالِ کلمه، قلم بود، آن را بشکند؛ اگر کتاب بود، آن را سانسور کند؛ اگر کتاب چاپ شده بود، آن را مقوا کند؛ اگر مجله بود، آن را تعطیل کند؛ اگر تلویزیون و رادیو بود، بر روی آن پارازیت بیندازد؛ اگر اینترنت و سایت بود، جلوی آن را با فیلتر و هک بگیرد. اگر هم هیچ‌کدام از این کارها جواب نداد، صدای نویسنده را با زندان و شکنجه و قتل ببُرد و خود را خلاص کند.

خودنویس به عنوان ابزارِ نوشتنِ افکارِ نو، باید چنان کیفیتی پیدا کند که حکومت جهل آن را برای خود خطرناک بیابد و در صدد شکستن‌اش باشد. خودنویس به عنوان سایتی که نویسندگان در آن از خود و تفکرات خود می‌نویسند، باید به آزادی بیان چنان مجال رشد دهد که مروجان سکوت قبرستانی، خاموشی و خرابی‌اش را آرزو کنند؛ آرزویی که البته باید با خود به گور ببرند!

sokhan at 03:27 PM | نظرات 1

February 16, 2010

کشکول خبری هفته (۱۱۳) از دشمن؟ کدام دشمن؟ تا خانم فاطمه کروبی و عمل شنيع سه نقطه

در کشکول شماره ی ۱۱۳ می خوانيد:

- دشمن؟ کدام دشمن؟
- راننده تاکسی محمود فرجامی، آينه ی تمام قد در مقابل جامعه ی ايرانی
- ماجرای اسب تروا و خواب ديدن من
- خانم فاطمه کروبی و عمل شنيع سه نقطه

برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.

دشمن؟ کدام دشمن؟
دشمن؟ کدام دشمن؟ اين چه فرمايشی‌ست می کنيد. دشمن کجا بود عزيزم! دچار توهم شده ايد! شنيده ايد می گويند ماليخوليا؟ شنيده ايد می گويند اسکيزوفرنيا! شنيده ايد يارو اِکس می زند توهم می کند؟ نکند خدای نکرده شما هم اِکس مِکْسی چيزی زده ايد می گوييد دشمن؟ اين کلمه ی خنده دار را از کجا آورده ايد هی تکرار می کنيد؟ نکند آيت الله خامنه ای -که ان شاءالله بعد از اين که وضع کمی آرام شد، او را آيت الله العظمی، سپس رهبر اصلاح طلبان و بعد رهبر جنبش سبز خواهيم خواند- و دشمنْ دشمن کردن او، روی شما تاثير سوء گذاشته، فکر می کنيد حقيقتا دشمنی وجود دارد؟ نه عزيزم؛ دشمنی وجود ندارد.

ببينيد، من، به عنوان تئوريسين جنبش سبز، و به عنوان مُبْدِعِ تاکتيک ها واستراتژی های مبارزاتی، به ضِرْس قاطع می گويم که دشمن وجود ندارد. عرض می کنم خدمت تان که "دشمن اصلی ما احمدی نژاد نيست، اگر فرض کنيم که مشکل ما احقاق حقوق از دست رفته مردم است، طبيعی است که بپذيريم که قبل از احمدی نژاد هم حقوق ملت ما پايمال می شد. حتی می خواهم بگويم که خامنه ای هم که مانع مهمی پيش روی ماست، دشمن اصلی ما نيست. بسياری از مردم در دوران خاتمی که خامنه ای در موقعيت رهبری بود، احساس خوبی نسبت به زندگی در ايران داشتند و از سوی ديگر قبل از رهبری آيت الله خامنه ای هم مشکل نقض حقوق ملت با جديت وجود داشت. می خواهم بگويم که حتی نيروهای حکومتی و دستگاه تبليغاتی حکومت هم که با تمام قوا روبروی مردم ايستاده اند، دشمن اصلی مردم نيستند. من مطمئنم که بخش اعظم کارکنان وزارتخانه های دولتی و حتی روزنامه کيهان و کارکنان سفارتخانه هايی که ما روبروی آنها تظاهرات می کنيم و بخش وسيعی از نيروهای سپاه که در سرکوب مردم نقش دارند، و بخش مهمی از نيروهای وزارت اطلاعات هم، نه تنها از دولت احمدی نژاد و وضعيت کنونی کشور خوششان نمی آيد بلکه دوست دارند که در ميان نيروهای سبزی باشند که برای آزادی و دموکراسی ايران تلاش می کنند. يک کمی دقيق تر نگاه کنيم، حتی آن مردمی هم که حامی دولت احمدی نژاد به نظر می رسند، دشمنان ما نيستند، کسی که بخاطر فقر و يا ناآگاهی يا تبليغات رسانه ای در تظاهرات نمايشی حضور پيدا می کند، فقط يک قربانی است. قربانی وضعيتی نامطلوب و ناعادلانه. وقتی از خانه يک مدير دولتی معتقد به ولايت فقيه مثل روح الامينی پسری بيرون می آيد که بخاطر جنبش سبز با تمام وجود تلاش می کند و بخاطر آن کشته می شود، مطمئنا در خانه های حاميان دولت نيز بسياری از دوستان ما زندگی می کنند. يکی از دوستان من می گفت، در مسابقه فوتسال پسر يکی از کسانی که به طرفداری از دولت شعار می دادند و توسط سبزها متهم می شدند، در ميان سبزها بود و وقتی می ديد پدرش که بخاطر وضعيت خود در صف روبرو ايستاده است، توسط مردم به مزدوری متهم می شود، اشکش درآمده بود. نه می توانست عليه دولت شعار ندهد، نه می توانست عليه پدرش که طرفدار دولت نبود اما در موقعيت اتهام قرار داشت، چيزی بگويد. ممکن است بگوئيم افراد مسوولند و فردی که مسوول است نمی تواند بخاطر حفظ وضع خود روبروی ملت بايستد، اما باز هم فرقی نمی کند. آنها هم دشمن ما نيستند، آنها در وضع بدی گرفتارند... مشکل ما دشمن نيست، جنبش سبز خواسته هايی فراتر از يک فرد يا يک گروه اجتماعی دارد، ما آزادی و دموکراسی را برای همان سربازی که روبروی ما ايستاده است هم می خواهيم. آنهايی که در حکومت هستند و حکومت بخاطر عدم اعتماد به آنها مزدور استخدام می کند، نيروهای جنبش سبز هستند. همان هايی که کنسرت برگزار می کنند و وقتی عليه آنها شعار می دهيم سکوت می کنند. آنها در دل شان شعارهای ما را تکرار می کنند و آرزو می کنند که جنبش سبز پيروز شود تا آنها هم آزاد باشند. صحنه جدالی وجود ندارد، کسی حر بن يزيد رياحی نيست، چرا که کسی يزيد و امام حسين نيست..."

استدلال را حال می کنيد؟ آيا مو لای درز اين استدلال می رود؟ معلوم است که نمی رود. اصلا حقيقتی که تا به امروز هيچ کس به آن پی نبرده و من برده ام اين است که ما در طول تاريخ ايران دشمن نداشته ايم. بحث راجع به دشمن يک بحث سکتاريستی، ولونتاريستی، آوانتوريستی، آنتاگونيستیِ جدا از توده و جدا از رهبران مردم و جدا از رهبران حکومت و جدا از رهبران جنبش سبز و جدا از کارمندان عزيز و محترم وزارت اطلاعات و سپاه پاسداران و بسيجی های عزيز گوگوری مگوری‌ست. اصلا کلمه ی دشمن کلمه ی مزخرف و خشنی ست که بايد آن را از هر چه فرهنگ لغت است پاک کرد. من حتی –دقت کنيد می گويم من، و اين شوخی نيست و شما با کم کسی طرف نيستيد و لابد می دانيد که من –ببخشيد معترضه در معترضه آوردم، منی که هفت ميليون کلمه تا کنون تايپ کرده ام و چند ماه هم به خاطر اين چند ميليون کلمه به زندان افتاده ام- اين را با خضوع و خشوع فراوان می گويم- باری من حتی معتقدم که چنگيز خان مغول دشمن نبود. آن هايی که می گويند چنگيز خان دشمن مردم ايران است خرند و نمی فهمند و من که می فهمم عرض می کنم که چنگيز خان دشمن نبود، بل که نهايتِ نهايت يک مانع مهم بود. در آن دوران هم مثل حالا فقط وضعيت بد بود و دشمنی وجود نداشت.

ببينيد مردم با فرهنگ ايران که آن زمان هم به احتمال قوی سبز بودند توانستند بعد از چند دهه، اعوان و انصار چنگيز را آدم کنند. پس می بينيد که ما در تاريخ قديم هم دشمن نداشتيم و آن هايی که می گويند داشتيم يک عده آدم سکتاريستِ ولونتاريستِ آوانتوريستِ آنتاگونيستِ خاک بر سر هستند که می خواهند به جنبش سبزی که من تاکتيسين و استراتژيست آن هستم ضربه بزنند و نگذارند ما پيروز شويم. ما می خواهيم ان شاءالله آقای خامنه ای را آدم کنيم، اگر نشد، فرزند او را، اگر نشد نوه و نتيجه ی او را. درست همان کاری که با چنگيز خان مغول شد. چرا عجله می کنيد؟ چرا هول هستيد؟ چرا از رهبران خود که من و يک عده ی ديگر در اتاق فکر لندن باشيم جلو می زنيد؟

اين استدلالی که کردم کافی نبود؟ به دَرَک! ما که از شما دعوت نکرده ايم و نامه ی فدايت شوم ننوشته ايم که بياييد به جنبش سبز بپيونديد. برويد برای خودتان يارکشی کنيد و جنبش درست کنيد. خيال تان راحت باشد که ما مانع شما نمی شويم. افتاد عزيزم؟!

راننده تاکسی محمود فرجامی، آينه ی تمام قد در مقابل جامعه ی ايرانی
بعضی وقت ها آدم در می ماند که در باره ی بعضی چيزها مطلب بنويسد يا ننويسد. مثلا شما کتابی را می خوانيد که بسيار جالب و خواندنی ست و خواندن‌اش بسيار لذت بخش و آموزنده است و می خواهيد به خوانندگان تان توصيه کنيد که اين کتاب را حتما بخوانند، که اگر نخوانند از دست شان می رود، آن وقت به ترديد می افتيد که اين کار را بکنيد يا نکنيد و مطلبی در معرفی آن کتاب بنويسيد يا ننويسيد. چرا؟ چون ممکن است اين معرفیِ شما برای نويسنده ی بی خبر کتاب دردسر درست کند، يا حتی فردا مانع نشر کتاب او شود! بديهی ست با تمام گرفتاری ها و مصائب اين چنينی، سکوت در مورد بعضی چيزها جايز نيست، از جمله کتاب راننده تاکسی آقای محمود فرجامی که کتابی‌ست به غايت خواندنی و لذت بردنی!

در باره ی خصائل اخلاقی و رفتاری ما ايرانيان تا کنون چند کتاب شاخص نوشته شده است از جمله کتاب "خلقيات ما ايرانيان" مرحوم محمد علی جمالزاده، که هر چند نويسنده سعی کرده با نهايت احترام و ادب و از نگاه خارجی به بعضی از ضعف های اخلاقی و رفتاری ما ايرانيان اشاره کند باعث اعتراض و واکنش شديد شده، آن قدر که کتاب در زمان خود سانسور شده و بعدها اجازه ی نشر نيافته است. بعضی نويسندگان هم در قالب داستان کوتاه و داستانک به اين منطقه ی ممنوعه ی خطرناک نزديک شده اند؛ مثلا فريدون تنکابنی در راه رفتن روی ريل يا يادداشت های شهر شلوغ، يا هنرپيشه و نويسنده ی ارجمند رضا کيانيان، در اين مردم نازنين.

محمود فرجامی هم با انتشار کتاب راننده تاکسی به اين وادی پر خطر گام گذاشته و به اعتقاد من توانسته از پيچ و خم های دشوار آن به سلامت عبور کند. اين کتاب ۱۱۲ صفحه ای آينه ی تمام قدی ست در مقابل ما مردم که اگر در اين آينه نيک بنگريم، می توانيم بسياری از ضعف ها و زشتی های خودمان را ببينيم و در صدد رفع آن ها بر آييم.

کتاب محمود خان فرجامی از آن دست کتاب هايی ست که می توان آن را يک نفس تا انتها خواند و خسته نشد؛ از آن دست کتاب هايی ست که وقتی آن را می خوانيم، در بعضی جاهايش لبخند بر لب می آوريم، در بعضی جاهايش نيش مان باز می شود و می خنديم، و در بعضی جاهايش قهقهه می زنيم! از قديم گفته اند که گرياندن مرده شور و خنداندن طنزنويس کاری ست بس دشوار، و اين روزها که خود من مثل بُرجِ زهرمار هستم و لبخند خشک و خالی هم به زور می زنم، اگر کتابی بتواند آن طور مرا به وجد آورد که صدای قهقهه ی مرا در و همسايه بشنوند قطعا کتابی ست موثر که نويسنده اش می تواند حتی بر لب طنزنويس خنده بنشاند!

من در حاشيه ی بعضی از کتاب ها احساسی را که با خواندن بعضی جملات به من دست می دهد با حروف و کلمات و اَشکال نشان می دهم. مثلا در جايی که جمله ای جالب باشد، در کنارش حرف "ج" می نويسم؛ خيلی جالب باشد "خ ج" می نويسم؛ با مزه باشد با مداد شکل :) می کشم؛ خيلی با مزه باشد شکل :))) می کشم. در حاشيه ی کتاب محمود خان فرجامی تعدادی "ج" و "خ ج" و ":)" و ":)))" به چشم می خورد که واکنشِ مثبتِ منِ خواننده را نسبت به محتوای کتاب نشان می دهد.

راننده تاکسی کتابی ست که به دست آوردنش آسان نيست. به رغم اين که ناشر معتبر و معروفی مانند نشر نی آن را منتشر کرده، اين کتاب را بسياری از کتاب فروشی های تهران نمی شناسند و از وجودش خبر ندارند. بعد از مراجعه به چند کتاب فروشی، بالاخره يک فروشنده با شنيدن نام کتاب و ناشر و استماعِ توضيحاتی در باره ی محتوای آن و اين که مطالب اش از زبان يک راننده ی تاکسی بيان شده و به زبان طنز است جرقه ای به ذهن اش زد و گفت "آهان! آن کتاب فيلم‌نامه را می گوييد!" و با اين جرقه توانست بالاخره کتاب را پيدا کند. اگر شما هم نتوانستيد اين کتاب را پيدا کنيد، بايد به جست و جوی تان در کتاب فروشی ها ادامه بدهيد، والا مراجعه به سايت اينترنتی نشر نی هم کارساز نيست، چرا که بعد از باز شدن صفحه اول، اگر برای پيدا کردن شماره ی تلفن يا نشانی انتشارات، روی "اطلاعات تماس" کليک کنيد، طبق معمولِ اکثر سايت های ايرانی که فقط ظاهر زيبا و "نما" دارند و باطن شان تهی ست، با صفحه ی "اِرور" مواجه می شويد!

راننده تاکسی کتابی ست کم غلط. مجموعاً ۵ غلط مطبعی در صفحات ۲۹ و ۴۶ و ۶۳ و ۷۳ و ۱۰۴ وجود دارد که ناچيز است. شيوه ی نگارشِ ديالوگ ها بسيار سنجيده است طوری که خواندن از روی نوشته، به راحتیِ شنيدنِ همان ديالوگ‌ هاست و چشم و ذهن، با مانعِ کلماتِ شکسته و رسم الخط عجيب غريب رو به رو نمی شود.

راننده تاکسی شامل يک مقدمه و هجده ماجرای کوتاه از زبان يک راننده تاکسی زرنگ و همه چيز دانِ تهرانی ست. در صفحاتِ محدودِ اين کتاب، بسياری از خصائص و رفتارهای "ما ايرانيان" مورد انتقاد صريح قرار گرفته است. اين که ما ايرانی ها چقدر تيز و با حاليم؛ اين که چگونه در راه حقوق مردم فعاليت و مبارزه می کنيم؛ اين که چطور مردان قانون را دور می زنيم؛ اين که چقدر متخصص مسائل اقتصادی هستيم و در زمينه ی اقتصاد به چه چيزهای مهمی فکر می کنيم؛ اين که چطور بعضی وقت ها از بعضی آدم های بی خبر سوءاستفاده می کنيم؛ اين که از همه چيز -از ميزان برفی که فلان سال باريده تا پديده ی النينو- اطلاعات دست اول داريم؛ اين که اکثر مردان ما، به زنان، به چشم خواهر و مادر خودشان نگاه می کنند؛ اين که تجاوز اگر از طرف خودی صورت بگيرد خوب است و از طرف غير خودی بد؛ اين که چقدر برای پول گرفتن و پول دادن تعارف می کنيم و سرانجام به چه نتايج درخشانی می رسيم؛ اين که پدرِ اراذل و اوباش را بايد در آوريم و پوست آن ها را بکنيم تا جلوی معتاد شدن بچه ی مردم گرفته شود و جامعه به آرامش برسد؛ اين که خارجیِ موطلايی در ايران چه قدر و منزلتی دارد و ما چه تصوری از خارجی ها در ذهن خودمان داريم و در اين تصور، چه کارهايی می توانيم با آن ها و بخصوص زن هايشان بکنيم؛ اين که يک نويسنده، در ايران چقدر ارج و قرب دارد و چقدر به او احترام گذاشته می شود و چقدر به او از نظر مالی خوش می گذرد؛ اين که اوضاع روانی ما ايرانيان چقدر ميزان و درست است و از اين نظر -شکر خدا- هيچ مشکلی نداريم؛ اين که در چشم ما ايرانيان، افغانی يعنی چه، و ما چگونه بايد با افغانی ها برخورد کنيم تا بزرگی و برتری مان معلوم شود؛ اين که مدرنيسم و مظاهر آن مثل آزادی جنسی در چشم ما ايرانيان چگونه است و چه چيزهايی را مدرن و خوب می دانيم و نظر واقعی مان نسبت به مظاهر آن چيست؛ و بالاخره اين که زبان فارسی چقدر غنی ست و ما چقدر خوب می توانيم نظر تلخ و زشت خود را لا به لای کلمات قشنگ و تعارفات مبالغه آميز پنهان کنيم و در جدال لفظی با دوستی که دشمن می پنداريم به کار بريم، مواردی ست که در اين کتابِ کم حجم و پُر مايه، به زبان طنز بيان شده و خواننده را در مقابل تصويرِ خودش قرار داده است.

با خواندن اين کتاب، ما به رفتار راننده تاکسی و جماعتی که او با آن ها سر و کار دارد خواهيم خنديد. مثل نمايش های هادی خرسندی که حاضران در سالن به شدت می خندند، ما هم با خواندن کتاب فرجامی خواهيم خنديد. ولی در واقع آن کسی که ما به او می خنديم راننده تاکسی و مسافران اش نيستند؛ ما به خودمان، به خودِ خودمان می خنديم ولی خبر نداريم. مثل بازیِ سياه بازی که به صورت سياه شده ی طرفِ مقابل مان می خنديم، و ديگران هم می خندند، غافل از آن که صورت خودمان هم سياه شده و من و تو و او و ما و شما همه در حال خنديدن به همديگر هستيم و با بلاهت، خودمان را تافته ی جدا بافته و موجودی عاری از عيب و دارای صورتی تر و تميز و پاک و درخشان می بينيم!

کتاب راننده تاکسی می توانست شکل و شمايل جذاب تری داشته باشد. روی جلدی با رنگِ غالبِ تيره، و يک نام، با حروف ايرانيک بر زمينه ی صورتیِ چرک، شايد متناسب با محتوای داستان های کتاب و حتی فضای واقعیِ تاکسی های ما باشد، ولی جذابيت بصری برای خريدار يک کتاب طنز ندارد.

اين کتاب ارزنده را که با تيراژ ۱۶۵۰ نسخه منتشر شده می توانيد به قيمت ۲۰۰۰ تومان از بعضی کتاب فروشی های تهران تهيه کنيد.

ماجرای اسب تروا و خواب ديدن من
من از آن تيپ آدم هايی هستم که وقتی سرشان را زمين می گذارند، فوری به خواب می روند، و خواب هم نمی بينند ولی نمی دانم چطور شده است که اين روزها همه اش خواب می بينم، آن هم خواب های عجيب غريب. شايد به خاطر مسافرت و آب به آب شدن است، شايد هم به خاطر رويدادهای جاری.

مثلا همين چند روز پيش بود که خواب ديدم يک اسب مرا خورده و من در شکم او دست و پا می زنم و بعد يکهو يک در باز می شود و من وسط ميدان آزادی می افتم، بعد يکی از اهالیِ شهری به نام تروا را می بينم که اسم اش لی‌آکوان است و مرا دنبال می کند و در حالی که فحش ناموسی می دهد سعی می کند مرا با نيزه بزند. بعد من به آغوش احمدی نژاد که کنار يک موشک روسی در حال سخنرانی ست پناه می برم و او برای من از پيروزی های اتمی و موشکی ملت ايران حرف می زند و حرف می زند و من که ريش گذاشته ام و چفيه بسته ام و قيافه ام شبيه به مردان جنگ تحميلی و سردار قاسمی شده برای او دست تکان می دهم ولی به دست ام که نگاه می کنم می بينم يک روبان سبز به انگشتانم که به شکل وی انگليسی ست بسته شده که ناگهان يک برادر بسيجی آن انگشتان را با قمه قطع می کند و من در حالی که فرياد می زنم تو برادر منی و دشمن من نيستی، سعی می کنم به او يک پاکت سانديس بدهم بل که آرام شود، ولی او پاکت سانديس را با قمه مثل يک سامورايی حرفه ای روی هوا قطعه قطعه می کند و من مثل نئو، قهرمان فيلم ماتريکس، با حرکت اسلوموشن به طرف پشت خم می شوم و قمه بدون اين که به من بخورد از روی من عبور می کند، و من دوباره راست می شوم و به برادر بسيجی که می خواهد مرا مثل پاکت سانديس تکه تکه کند لبخند مليح می زنم و با صدايی لطيف می گويم سلام، من دوست تو هستم، و تو اصلا دشمن من نيستی، و برادر بسيجی که دچار ترانسفورميس شده و همين طور دارد قد می کشد و قدش از يک متر به يک متر و پنجاه و دو متر و دو متر و پنجاه و سه متر و حتی چهار متر می رسد و عربده و خرناس می کشد و صورت اش شبيه به دايناسور و تمساح می شود به من يک بطری نوشابه ی خانواده نشان می دهد و ابروهای پشمالويش را با يک لبخند کريه بالا می اندازد و عکس علی آقا، پسر آقای کروبی را نشان می دهد و به طرف مسجد اميرالمومنين اشاره می کند، بعد من که نمی دانم چرا از بطری نوشابه ترسيده ام به طرف فلکه صادقيه شروع به دويدن می کنم و برادر بسيجی دنبال ام می دود و من روی همان اسب چوبی که کنار خيابان محمدعلی جناح بغلِ يک خانه ی قديمیِ در حال ريزش که از محوطه ی آن بوی گندی به مشام می رسد پارک کرده ام می پرم، ولی اسب ام به شدت لنگ می زند و يک نگاه چپ چپ آخوندی به من می کند که اين اسب، اسب تو نيست و پياده شو برو سوار اسب آقای اسماعيل نوری علا و سکولاريست ها بشو، و من نااميد پياده می شوم و هر چه به اينجای اسب و اونجای اسب نگاه می کنم، سوراخی نمی بينم که بتوانم تويش قايم شوم، بعد يک دود قرمز می بينم که دور و بر مرا احاطه کرده و من فکر می کنم که وارد فضای مريخ شده ام و استفن هاوکينگ را می بينم که روی صندلی چرخدار به من لبخند می زند و به زبان کامپيوتری به من می گويد، عزيزجان، ما داريم با اين جسم عليل جهان های ديگر را کشف می کنيم، توی بيچاره با اين جسم سالم و تنومند کجای کاری، و من که عرق کرده ام و انگليسی بلد نيستم تا جواب استفن را بدهم، هم چنان به طرف اتوبان شيخ فضل الله نوری می دوم بل که بسيجی ها که مثل فيلم ماتريکس تکثير شده اند و تعداد شان بالای ميليون رسيده دست از سر من بردارند، بعد تصوير هوايی گوگل را می بينم که ما را در حال دويدن نشان می دهد، و يک طرف صفحه محسن سازگارا در حالی که وارد صحنه می شود و لبخند می زند، و انگشت "وی" شکل اش را نشان می دهد و راجع به ۶ مورد بسيار مهم در ده دقيقه و بيست و سه ثانيه حرف می زند، برايم آرزوی پيروزی می کند و يک طرف ديگر، صفحه ی بالاترين است که سمت چپ اش روی يک "تَبِ" کوچکِ قرمز رنگ، عدد ده هزار و خرده ای بازديد کننده ی هم‌زمان نقش بسته و همه مرا تشويق می کنند که "برگرد وسط ميدون، ما هم همگی وسط ميدون هستيم، کجا در می ری" و همين طور که من می دوم، ناگهان آقای خامنه ای را می بينم که مهره ی شطرنج اسب را که خيلی خيلی بزرگ و در حد و اندازه ی ميدان آزادی و برج ميلاد است با دستانِ –ببخشيد دستِ- بزرگ اش بلند می کند و تهِ مهره را با لبخندی خبيثانه، روی من که در حال نوشتن شعار بر روی اسکناس های هزار تومانی و دوهزار تومانی و پنج هزار تومانی هستم و ضمن نوشتن، راننده تاکسی را می بينم که می گويد نمی گيرم، و قصاب را می بينم که می گويد نمی گيرم، و بقال را –ببخشيد سوپری را- می بينم که می گويد نمی گيرم، و من از کارمند بانک خواهش می کنم که آن را از من بگيرد و به جای آن اسکناس تميز و بدون نوشته بدهد که راننده و قصاب و بقال آن را از من بگيرند، می کوبد و من پخش زمين می شوم و صحنه تاريک می شود و من خودم را در نزديکی های پاريس می بينم که به تظاهر کنندگان مقابل سفارت ايران پيوسته ام و دارم روی سر کارمندِ سفارت، تخم مرغ می شکنم و او که شبيه به يک تمساح کوچک است روی صورت اش ماسک آدم زده است و به من فحش خواهر و مادر می دهد و من که از اين همه فشار در حال انفجارم يک دفعه از خواب می پرم و از جا می جهم و در حالی که عرق کرده ام و لبانم خشک شده است دنبال کليد چراغ و ليوان آب می گردم.

يک خواب راحت می کرديم که از آن هم محروم شديم. خدا بقيه اش را به خير بگذراند!

خانم فاطمه کروبی و عمل شنيع سه نقطه
البته بعضی از کلمات را نبايد بر زبان آورد. زشت است. قباحت دارد. مثلاً وقتی آدم کنار خانواده نشسته و دارد ماجرای شکنجه ی همسر سعيد امامی را برای دوستی تعريف می کند نمی تواند که همه چيز را بگويد. صلاح نيست بچه ها بعضی چيزها را بشنوند. مهم هم نيست که اين حرف ها مثلا در دانشگاه اوين زده شده يا در دانشکده ی عشرت آباد. توسط حاج آقا ايکس، کارشناس مسلمان و انقلابیِ وزارت اطلاعات زده شده يا حاج آقا ايگرگ، کارشناس مسلمان و انقلابیِ سپاه پاسداران.

مثلا من می خواستم يک بار همين جريان شکنجه ی زن سعيد امامی را برای يکی از دوستان تعريف کنم، بچه ها نشسته بودند مجبور شدم بگويم حاج آقای کارشناس وزارت اطلاعات، به خانم امامی می گفت که از کجاها به فلانی و بهمانی وصل بودی؟ يا قطر چيزی که مصرف می کردی چه قدر بود؟ يا از کِی آن کار را شروع کردی؟ يا دوست داشتی مردانی که خانه ی شما می آمدند چی چی را بليسند؟

يا وقتی می خواستم ماجرای شکنجه ی همکار سعيد امامی را تعريف کنم مجبور شدم بگويم که حاج آقا به متهم گفت بگو چی چی دادی، تا کاری به کارت نداشته باشم. اگه نگی می فرستمت پزشک قانونی اونا حتی تعداد دفعات چيزی را که دادی برامون مشخص می کنند.

البته معلوم است که اين جور حرف زدن زياد آسان نيست و ممکن است طرف دوزاری اش نيفتد و آدم را سوال پيچ کند و آبروی آدم پيش خانواده برود. مثلا اين دوست مان که تخيل اش درست کار نمی کرد از من پرسيد حالا خانم امامی به کجا وصل بود و با چه وسيله ای وصل بود و چی چی مصرف می کرد که قطر داشت و من درست نفهميدم منظورت از ليسيدن چيست. مگر جاسوس ها و قاتلان زنجيره ای چيزی می ليسيده اند و اين ليسيدن چه ربطی به جاسوسی و قتل داشته است؟ يا در جايی هم که تخيل اش کار می کرد می گفت آهان! عجب! پس همکار سعيد امامی غير از آدم کشی لابد سند مَنَدی چيزی به دستگاه های جاسوسی غربی می داد، ولی اين چه ربطی به پزشک قانونی دارد که بخواهد بگويد چند بار داده است؟

خب طبيعی بود که اين جا من رنگ وارنگ می شدم و زبان ام بند می آمد و نمی دانستم چه جوابی بدهم. خانواده هم که از سياست سر در نمی آوَرَد چشم به دهان من دوخته بود که پاسخ اين سوالات را بشنود و سر در بياورد. بنده هم که ديگر زبان ام قاصر بود و ذهن ام کلمات بهتری پيدا نمی کرد برای تغيير دادن سمت و سوی بحث و بيرون آمدن از مخمصه ای که در آن گرفتار شده بودم به مهمان عزيزم عرض می کردم، حالا زياد مهم نيست. بفرماييد خيارتون را ميل کنيد نمک خورده آب می اندازه! بعد ديدم عجب حرف بدی زدم و وقتی خيار پوست کنده ی نمک زده را به من تعارف کرد بلانسبت ديدم نمی توانم حتی به آن نگاه کنم چه برسد بخواهم آن را بخورم! لا اله الا الله! استغفرالله! بنده ی خدا با چه اشتهايی هم خورد. اگر می دانست حاج آقا تفتازانی چه چيزها گفته بود! بگذريم.

يا همين چند روز پيش می خواستم در جايی که زن و بچه نشسته بود از سونا جکوزی بردن زندانيان توسط سردار قاسمی سخن بگويم. همان بحث شيرينی که سردار طی آن از پشت سر آقا نبودن مردم تهران سخن گفته بود.

همان جا که ايشان -که يکی از نيروهای ارزشی، با درجه ی خلوص بسيار بالا –و در تشبيه مثل اورانيوم غنی شده- به شمار می رود و با شجاعت در نزد آقا سخنوری می کند و با خواندن روضه و شعر اشک آدم را در می آورد و شهيد آوينی هم از او فيلم می سازد- خطاب به بچه های جنبش سبز نصيحت کرد "عزيزم، پسرم دخترم لجاجت نکن! والا می ری اونجا [يعنی زندان] بعد يا می برنت سونا جکوزی و اينهـــــــــــــــا، يا اينکه نمی دونم... خدا نکنه اون کارهايی که آقای کروبی گفتن... نشده اين ها... بعد می برنت اونجا بعد بيست روزه رب و روبت را اعتراف می کنی عزيزم!"

حالا گفتن سردار مسلمان يک طرف، خنده ی جماعتی که سخنان او را می شنيد و معلوم بود آب از لب و لوچه اش راه افتاده يک طرف! خدا پدر يوتوب را بيامرزد که آدم می تواند بعضی حرف ها را به جای خواندن، ببيند و بشنود، و بفهمد معنی واقعی آن حرف ها چيست و با چه لحنی بيان می شود و واکنش مخاطبان نيز چگونه است (آدم از نوشته ی خشک و خالی خيلی چيزها دستگيرش نمی شود که در فيلم می شود... بگذريم).

باری اين بخش از سخنان سردار مسلمان و انقلابی را که بيان کردم، ديدم همه در يک سکوت پر هيجان، مثل اين که دارند فيلم هاليوودی می بينند، چشم به دهان بنده دوخته اند و منتظرند بقيه اش را بشنوند! يکی از بچه ها، که زياد با فرهنگ اسلام و مسلمانی و انقلابی گری و حوادث و رويدادهای زندان های بعد از انقلاب و سونا جکوزی لاجوردی در زندان اوين آشنا نبود، از من پرسيد ببخشيد من درست متوجه نشدم، آقای کروبی مگر چه گفته و چرا بايد زندانيان را به سونا و جکوزی ببرند و مگر در سونا و جکوزی با آدم چه کار می کنند که آدم به رب و روب اش اعتراف می کند؟

حالِ مرا حتما می توانيد تصور بفرماييد. انگار در کوه، وارد گداری شده ام که نه راه پيش دارم نه راه پس و بايد هليکوپتر نجات بيايد مرا از آن جا بيرون بکشد!

انگار مطلب طولانی شد واز اصل موضوع باز ماندم. تمام اين ها را گفتم که بگويم دقيقا متوجه می شوم که سرکار خانم کروبی چرا وقتی نامه به آقای خامنه ای می نويسد و از دستگيری و مضروب شدنِ فرزندش شکايت می کند در جملاتِ:

"آنان در کنار ضرب و جرح شديد فيزيکی علی با بکارگيری سخيف ترين و زشت ترين الفاظ نسبت به فاطمه و مهدی کروبی او را تحت فشار روحی قرار دادند و در قبال اعتراض علی نسبت به آن اهانت ها و شکستن حرمت مسجد، نه تنها خشونت فيزيکی و زبانی را افزايش دادند بلکه اين مرد ۳۷ ساله را در خانه خدا تهديد به … کردند – مجازات ارتکاب آن فعل در قانون مجازات اسلامی مرگ است. خدا می داند اين جماعت وقيح با دست بازی که دارند بر سر جوانان کم سن و سال اين کشور چه آورده و می آورند. براستی که زبان و قلم از بيان وحشی گری اين قوم که اين روزها بر فرزندان اين مرز و بوم حاکم شده اند قاصر و ناتوان است..."

از سه نقطه استفاده می کند. من متوجه هستم که سرکار خانم کروبی دقيقا همان حالی را دارد که من در آن مهمانی -وقتی که می خواستم از بلايی که سر زنِ سعيد امامی آوردند سخن بگويم- داشتم؛ در آن محفل، وقتی که می خواستم از سونا جکوزی سردار قاسمی سخن بگويم داشتم. می توانم درک کنم خانم کروبی چقدر به خودش فشار آورده و رنگ به رنگ شده تا توانسته همين جملات استريل را خطاب به آقا بنويسد. بالاخره، زشت است، قبيح است، آدم خجالت می کشد. بعضی چيزها را نمی توان بر زبان آورد، بخصوص در مقابل شخص اول مملکت که مسئوليت تمام آن چه در کشورش اتفاق می افتد طبق روايات و احاديث اسلامی بر عهده ی اوست و وقتی يکی از عمالش دست به عمل زشتی می زند انگار شخص او دست به آن عمل زده است.

اما اينجا يک مشکل هست: آمد و "آقا" -مثل آن دوست محترم ما که نمی فهميد وصل کردن يعنی چی و يا آن بچه ی پرسشگری که از حکايت سونا جکوزی سر در نمی آورد- نفهميد که منظور خانم کروبی از سه نقطه چيست، آن وقت تکليف چيست؟ خيلی کارها مجازات اش مرگ است. مثلا ممکن است "آقا" فکر کند پسر سی و هفت ساله ی آقای کروبی را تهديد به قتل کرده اند. "آقا" از کجا بفهمد که منظور از سه نقطه چيست؟ شايد دچار اشتباه شود و نفهمد و به خاطر اين نفهميدن عاملان اش –از سردار بزرگ سپاه، مثل سردار قاسمی گرفته تا سربازش که دست بر سينه ی متهمه ی دستگير شده می گذارد و با او عکس يادگاری می گيرد- هم چنان به عمل شنيع سه نقطه ادامه بدهند.

aks e yaadegaari.jpg

آدم اين فکر ها را که می کند و راه حل درست و درمانی هم برای آن پيدا نمی کند و نمی داند چه توصيه ای مثلا به خانم کروبی بکند که ايشان مثلا چگونه بگويد و چگونه بنويسد که آقا هم بفهمد که در حدود و ثغور مملکت اسلام چه اتفاقاتی می افتد تنها می تواند سری به علامت تسليم و رضا تکان بدهد و بگويد خدايا! به خودت پناه می برم! کاری کن که آقا معنی سه نقطه را بفهمد که ما جلوی زن و بچه مجبور به بر زبان آوردن بعضی کلمات نشويم! الهی آمين!

sokhan at 01:08 AM | نظرات 3

February 15, 2010

چرا می‌نویسیم؟ چگونه می‌نویسیم؟

این مطلب در خودنویس منتشر شده است.

به‌جای مقدمه: شاید به نظر برسد ادامه‌ی بحث در مورد چگونه نوشتن در لحظاتی که بچه‌ها همگی خسته از راه‌پیمایی برگشته‌اند و به نتیجه‌ی مورد نظرشان هم نرسیده‌اند بی‌موقع باشد و پرداختن به دلایل عدم موفقیت سبزها در نشان دادن حضور خودشان اولویت داشته باشد، اما به اعتقاد من هیچ چیز عوض نشده و ما باید هم‌چنان به کار آهسته و پیوسته‌ی خودمان در عالم وب ادامه بدهیم که اساس آن نوشتن و آماده‌سازی اذهان است. ما در نهایت پیروز میدان‌یم و عدم موفقیت در یک مرحله به معنای شکست قطعی در تمام مراحل نیست. ما نمی‌توانیم انتظار داشته باشیم یک‌شبه به پیروزی برسیم و اگر هم چنین اتفاقی بیفتد، مسلماً شکست‌های آتی در پی خواهد بود. از عدم موفقیت‌های خود درس خواهیم گرفت و از این درس در حرکت‌های بعدی‌مان استفاده خواهیم کرد. ناامیدی و یأس سمِّ مهلکی‌ست که باید از آن دوری کرد. هیچ چیز عوض نشده است. ما گام به گام کار جنبش را پیش خواهیم بُرد. دچار سرخوردگی، و بر عکس آن دچار خوش‌خیالی و توهم نخواهیم شد. واقع‌گرا خواهیم بود و بر اساس واقعیت‌ها عمل خواهیم کرد. کار ما در این‌جا نوشتن است؛ نوشتنِ موثر؛ نوشتنی که آینده‌ی ما را می‌سازد. پس، هم‌چنان به کار خود و به بحث خود ادامه می‌دهیم و دل‌شوره‌ها و نگرانی‌های بی‌مورد را از خودمان دور می‌کنیم...

گاه، انجامِ کاری چنان عادی می‌شود که به‌تدریج فراموش می‌کنیم چرا آن کار را انجام می‌دهیم. غذا می‌خوریم، چون باید بخوریم؛ آب می‌نوشیم، چون باید بنوشیم... این کارها را اغلب بدون توجه به دلیلِ انجامِ آن انجام می‌دهیم چون باید انجام دهیم و بدون انجام این کارها نمی‌توانیم زندگی کنیم. اما چرا می‌نویسیم؟


این سوال دو پاسخ کلی دارد: عده‌ای می‌نویسند چون شغل‌شان نوشتن است و از این راه امرار معاش می‌کنند؛ عده‌ای هم می‌نویسند تا به هدفی که در نظر دارند برسند. البته مرزِ غیرقابل عبوری میانِ این دو گروه وجود ندارد. گروه اول می‌تواند ضمن کسب درآمد، از نوشتن برای رسیدن به هدف استفاده کند. گروه دوم نیز می‌تواند از طریق نوشتن، درآمدی جنبی به دست آورد. به گروه اول نویسنده‌ی حرفه‌ای و به گروه دوم نویسنده‌ی آماتور می‌گوییم.


هر دو گروهِ حرفه‌ای و آماتور بعد از مدتی نوشتن، کارشان خودکار و غیر ارادی می‌شود مثل غذا خوردن و آب نوشیدن، و کم‌تر می‌اندیشند که "چرا" می‌نویسند. نوشتن برای آن‌ها تبدیل به یک باید و یک عادت می‌شود که بخشی از زندگی‌شان را تشکیل می‌دهد به‌شکلی که اگر ننویسند، قطعِ‌نظر از کسب درآمد یا رسیدن به هدف، احساس کمبود و خلأ خواهند کرد.


آیا این‌گونه نوشتن مطلوب است؟ آیا باید همواره هدف از نوشتن را پیشِ چشم داشت و مرتب آن را بازبینی کرد؟ آیا مشغولیت‌های فکریِ مختلف اجازه خواهد داد تا ضمن نوشتن، به دلایلِ نوشتن و چگونگی نوشتن هم بیندیشیم؟ آیا اصولا منطقی‌ست که با هربار غذا خوردن یا با هر بار آب نوشیدن، به علت آن‌ها و ضروت آن‌ها و چگونگی آن‌ها فکر کنیم؟

از دید افراد سهل‌گیر، این امر منطقی نیست و منجر به وسواس می‌شود اما از دید افراد سخت‌گیر، این امر مفید است و می‌تواند ما را از اتلاف منابع و زمان باز دارد و عمل خودکار را به عمل مدیریت‌شده تبدیل کند. در مثالِ خوردن و نوشیدن این مدیریت به لحاظ شخصی سلامت جسم را افزایش خواهد داد و به لحاظ اجتماعی مانع از به هدر رفتنِ امکانات عمومی خواهد شد.

نوشتن مدیریت‌شده نیز فایده‌ی خاص و عام دارد: نوشته، با حداقل عناصر و با سالم‌ترین و محکم‌ترین چفت و بستِ میان کلمات و جملات، فکرِ نویسنده را به مخاطب منتقل خواهد کرد، و وقتِ با ارزش خواننده را به هدر نخواهد داد. اگر پیامی با پنج دقیقه مطالعه بتواند منتقل شود و بر مخاطب تاثیر گذارد، صَرفِ ده دقیقه وقت به معنای پنج دقیقه وقت تلف کردن خواهد بود که اگر در تعداد خواننده ضرب شود میزان قابل توجهی وقت به هدر خواهد رفت. یکی از خواص نوشتنِ مدیریت‌شده و با فکر، کاهش کلمات و زمانِ مطالعه به حداقل است. وقت‌ی که نویسنده برای لاغر و قوی کردن نوشته‌اش صرف می‌کند، وقتِ یک نفر است که به مراتب کم‌تر از وقتِ اجتماعی صرف شده برای مطالعه‌ی کلمات و جملاتِ زائد است.

البته این تنها یکی از خواص مثبت نوشته‌ی مدیریت‌شده و اندیشیده است. ده‌ها خاصیت شکلی و محتوایی دیگر وجود دارد که اگر نویسنده کار نوشتن را به طور خودکار انجام ندهد و کمی روی آن و هدفی که دارد بیندیشد مخاطب از آن‌ها بهره‌مند خواهد شد. مثلا از نظر محتوایی، با کمی صبر و حوصله و بازخوانی، با کمی اندیشیدن به هدفی که نوشته و نویسنده دنبال می‌کنند، با کمی فکر کردن به قدرتِ دریافتِ مخاطبان و سطح سنی و فرهنگی آن‌ها، و به‌طور خلاصه با پرهیز از خودکار نوشتن و خودکار عرضه کردن می‌توان نوشته را چنان بارور کرد که بر خاک ذهن مخاطب با کمترین تلاش بروید و رشد کند و ثمر دهد.

یکی از راه‌های کاستن زائدات و افزایش قدرت نوشته، بازخوانی چند باره‌ی آن است؛ اگر فرصت باشد، چند روزی نوشته را به کناری نهادن و مراجعه‌ی مجدد و دوباره‌خوانی آن است؛ اگر فرصت نباشد، خواندن دوباره و سه‌باره و... هر چه بیشتر آن است. شهروند خبرنگار چون از نعمت ویراستار خبره محروم است خود باید کار ویراستار را انجام دهد. کار ویراستار در حقیقت ویرایش و پیرایش کلمات و جملاتی‌ست که نویسنده به ضعف آن‌ها فکر نکرده یا نمی‌توانسته است فکر کند. حتی گاه بعد از ده پانزده بار خواندنِ متن توسط خود نویسنده، نکاتی شکلی یا محتوایی که خواست او نیست از زیر چشم‌اش عبور می‌کند. علت آن این است که نویسنده که خود مطلب را نوشته، مطلب را مستقیماً از روی کاغذ یا صفحه‌ی نمایشگر نمی‌خوانَد، بل‌که از روی ذهن خود می‌خواند و از اغلاط شکلی یا محتوایی بدون توجه به آن‌ها عبور می‌کند. فاصله گرفتن از نوشته، برای خالی کردن حافظه‌ی موقت و در مقایسه با کامپیوتر، خالی کردن "رَم" و نگاهِ مستقیم و بی‌واسطه به متنِ نوشته شده است. ذهن ویراستار چون از متنْ خالی‌ست بهتر از نویسنده می‌تواند ضعف‌ها را ببیند (و البته این‌جا هر گاه از ویراستار یاد می‌کنیم، منظورمان ویراستار خبره است، والّا ویراستار ناشی –که متاسفانه تعدادِ زیادی از ویراستاران ما چنین‌اند- متنِ سالم را هم نابود می‌کند!)


اگر وب‌لاگ را جایی برای نوشتن ارتجالی و بدون پیش‌اندیشی و پس‌اندیشی بدانیم، اگر وب‌لاگ را جایی برای اتصال مستقیم پالس‌های مغز به نوک انگشتان و صفحه‌ی کلید رایانه و کلمات جاری شده بر روی صفحه‌ی نمایشگر بدانیم، اگر در وب‌لاگ نیازی به تصحیح و بازخوانی متن نبینیم، اگر در وب‌لاگ خودکار نوشتن را حُسن بدانیم، در یک سایت خبری که شهروندان و نویسندگان آماتور خبرنگاران آن هستند، و جنبه‌ی عمومی‌تری نسبت به وب‌لاگ دارد می‌توانیم نوشته‌های‌مان را برای تاثیر بیشتر و جلوگیری از اتلاف وقت خواننده مدیریت کنیم و برای "چگونه" نوشتن به اندازه‌ی خودِ نوشتن اهمیت قائل شویم.


خودنویس به عنوان سایت شهروندان خبرنگار، می‌تواند جایگاهی برای عرضه‌ی نوشته‌های مدیریت‌شده و هدفمند باشد.

sokhan at 01:14 AM | نظرات 1

February 12, 2010

تقاضا از ايالات متحده آمريکا

برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.

حتما با مشاهده ی اين عنوان متعجب شده ايد که نويسنده ای که همواره دم از استقلال و استقلال رای و استقلال رسانه زده چه تقاضايی از ايالات متحده می تواند داشته باشد. آيا می خواهد آمريکا بودجه ی اختصاص يافته به گروه های اپوزيسيون را افزايش دهد؟ آيا می خواهد صدای آمريکا برنامه های فارسی اش را توسعه دهد؟ آيا تقاضای حمله ی نظامی به کشورش را دارد؟ آيا خواهان حمله ی موشکی به سايت های اتمی ايران است؟ آيا درخواست سفر بدون رواديد هموطنان اش به کشور آمريکا را دارد؟...

هم اکنون که اين تيتر در گويانيوز منتشر شده است، حسين شريعتمداری و ياران اش به سرعت صفحه را باز کرده اند تا برای مطلب ويژه ی فردا سوژه پيدا کنند و مثلا بنويسند که "نويسنده ی ضدانقلاب سايت سيانيوز از آمريکا تقاضای کمک کرد!" و به فهرست اعمال ِ ضدانقلابی خبرنامه ی گويا و نويسنده، عمل ديگری اضافه کنند. واکنش کيهان و کيهانيان و ترس از انگ هايی که می زنند باعث شده بسياری حتی واقعيت های تاريخی را ناديده بگيرند. واقعيتی مثل رژيم هيتلر و نقش آمريکا در سرنگونی آن و اين که اگر آمريکا وارد جنگ با هيتلر نمی شد شايد امروز جهان شکل ديگری داشت؛ يا نقش آمريکا در سرنگونی صدام و طالبان و اين که نظام های بسته و مستبد خاورميانه ای، محال است با جنبش های عادیِ مردمی تغيير کنند مگر آن که تلاش مردم با تلاش جامعه ی جهانی همراه شود.

البته به محض طرح اين موضوع، کتابِ تاريخ، چند صد صفحه به عقب ورق زده خواهد شد و نقش آمريکا در ظهور و رشد و تثبيت رژيم های فاشيستی و ديکتاتوری مانند هيتلر و صدام و طالبان آشکار خواهد گشت. اين جاست که وارد حلقه ی بسته ای می شويم که خروج از آن ممکن نيست مگر آن که نظام سياسی آمريکا از بيخ و بُن دگرگون شود و حقوق بشر -و نه نفع بشر آمريکايی يا درست تر بگوييم منافع کمپانی های بزرگ آمريکايی- به عنوانِ شرط اول روابط بين الملل در نظر گرفته شود، که اين آرزويی ست محال و ما را فعلا با اين بحث که بحثی ست دامنه دار و فرساينده کاری نيست.

می رسيم به کمکی که آمريکا می تواند به خاطر حفظ وجهه ی حقوق بشری اش به مردم کشورهای اسير در چنگالِ نظام های مستبد و ديکتاتوری، از جمله مردم ايران بکند. بيشتر مردم ايران، خواهان تهاجم نظامی آمريکا و هم پيمانان اش نيستند؛ خواهان تحريم هايی که در نهايت ضرر آن متوجه خودِ مردم می شود نيستند؛ خواهان کمک های مستقيم مالی به گروه های اپوزيسيونی که معلوم نيست از منافع کدام گروه از مردم حمايت می کنند نيستند...

اما می توان از آمريکا خواست -و از اين خواست نيز شرمنده نبود و بعدها هم بدهکار با اقساط مادام العمر نشد- که به مردم ايران کمک تکنولوژيک بکند. به عبارتی آمريکا به عنوان يک اَبَر قدرت علمی که توانايی بسيار زياد در زمينه ی فناوری ارتباطات دارد، می تواند به جوانان ما کمک کند تا آزادانه به اطلاعات بيرون از ايران دسترسی پيدا کنند و آن چه را که در ايران روی می دهد به سمع و نظر جهانيان برسانند. اين خواستی است که می توان از آمريکا به عنوان يک عضو جامعه ی بشری داشت و بر آن اصرار کرد؛ اين اصرار هم مطلقا به منافع و حيثيت ملی ما آسيب نخواهد زد.

باور کردنی نيست که آمريکا، با توانايی های نظامی و غيرنظامی که در امر فرکانس ها و جنگ های الکترونيک دارد نتواند از پس دستگاه های پارازيت انداز متکی بر تکنولوژیِ دست چندم چينی و روسی بر آيد؛ نتواند فرکانس های خود را از شر پارازيت آزاد کند؛ نتواند اينترنت را که شريان های اصلی اش هم چنان در اختيار خود آمريکاست از وجود عناصر مزاحم فيلترينگ رها کند. يک هزارم بودجه ی اختصاص يافته به گروه های مخالف حکومت ايران کافی ست تا کمر فيلترينگ دولتی ايران بشکند چنان که مهندسان چينی توانسته اند با نوشتن برنامه های کوچک و سَبُکِ ضد فيلتر به بچه های ايران در دور زدن فيلترها کمک کنند، که متاسفانه اين روزها حکومت ايران توانسته به کمک روس ها اين راه دور زدن را –لااقل به طور موقت- مسدود کند.

از کمک به فعالان سياسی در جهت رسيدن به اهداف حقوق بشری هم بگذريم، مسئله ی جنگ امواج و بايت و بيت ها مسئله ی حيثيتی برای آمريکا و کشورهای غربی نيز هست. تعجب آور است که حکومتی با بنيه ی علمی حکومت اسلامی ايران که ادارات دولتی اش از سيستم های عامل و نرم افزارهای موجود در بازار استفاده می کنند بتواند غول تکنولوژی و امواج و مخابرات را به زانو در آورد. اين که برنامه های تلويزيون آمريکا از يک ماهواره به ماهواره ديگر منتقل شود يا به جای يک ماهواره از چند ماهواره پخش شود، معنی اش برنده شدن آمريکا در اين جنگ نيست. آمريکا زمانی در جنگ امواج و صفر و يک ها برنده خواهد شد که بتواند امواج همان ماهواره ی اول اش را از حملات پارازيتی در امان نگه دارد؛ که بتواند سايت های اينترنتی اش را بدون استفاده از ابزارهای پيچيده توسط کاربر، بر صفحات نمايشگر ايرانيان به نمايش در آورد. اين همان کاری ست که در زمان کودتای سرخ ها در روسيه و دستگيری گورباچف صورت گرفت و ضد کودتا با تکنولوژی ابتدايی اينترنتِ آن زمان و ماهواره، و البته فرامين قاطع يلتسين به موفقيت دست يافت.

پس به عنوان يک ايرانی به طور مشخص از آمريکا می خواهم اگر واقعا ريگی به کفش ندارد و خواهان دوام و بقای نظام اسلامی ايران به خاطر حفظ منافع آتی اش در منطقه نيست، به جای دادن شعارهای زيبای حقوق بشری و انجام تحريم هايی که باعث زحمت ملت ايران خواهد شد از لحاظ تکنولوژی ارتباطی به مردم ايران ياری رساند. اگر اطلاعات جريان پيدا کند، مردم خود خواهند توانست مستبدان وطن فروش را که آب و خاک و نفت و منابع زيرزمينی کشورمان را به حراج گذاشته اند از اريکه قدرت به زير کشند و نيازی به کمک خارجی نخواهد بود.

sokhan at 03:32 PM | نظرات 2

February 11, 2010

خانواده آق بهمن را آزاد کنید

همراه با پارسا صائبی به مدت یک هفته بر سر در وب لاگ ام می نویسم "خانواده آق بهمن را آزاد کنید". امیدوارم هر چه زودتر شاهد آزادی آن ها باشیم.

sokhan at 11:43 PM | نظرات 2

تشکر از بچه های بلاگ نیوز و بالاترین

می دانم در آستانه ی راهپیمایی فردا هیجان زیادی میان همه ی ایرانیان داخل و خارج حکم فرماست و با هر کس صحبت می کنم از فردا و رویداد سبز بزرگی که در پیش است سخن می گوید و می خواهد به نوعی در حرکتی که به طور مسلم حماسه ای از شور و مقاومت خواهد بود مشارکت داشته باشد و شاید در چنین شرایطی نوشتن در باره ی رویداد فردا اولویت داشته باشد، ولی به هیجان خود لگام می زنم و نوشتن در این باره را به یکی دو روز بعد موکول می کنم و ان شاءالله به نتایج مثبت و دستاوردهای آن می پردازم.

در این جا می خواهم از دوستان عزیز بلاگ نیوز و بالاترین تشکر کنم که از روی لطف به نوشته های این جانب لینک می دهند و امکان خواندن آن ها را برای دیگران فراهم می آورند. جا دارد از ایشان در سایت های خودشان تشکر و قدردانی کنم ولی امکان گذاشتن پیام در این دو سایت برای افراد غیر عضو وجود ندارد و لذا من ناچارم در همین جا از دوستان با محبت ام سپاسگزاری کنم.

در ذیل یکی از لینک های بالاترین دیدم که عده ای از دوستان رای منفی داده اند و عده ای دیگر مرا با اظهار لطف خود شرمنده کرده اند. کاش امکانی برای نویسندگانی که لینک آن ها در بالاترین مورد بحث قرار می گیرد وجود داشت تا بتوانند ذیل همان نظرها پاسخ دهند و اگر موردی ناروشن است، روشن کنند، و اگر پاسخی برای انتقادی هست، پاسخ دهند، و اگر اظهار محبتی می شود، تشکر کنند. متاسفانه چون این امکان وجود ندارد، ناچارم در همین جا از دوستان عزیزی که مرا با اظهار لطف خود شرمنده کرده اند تشکر کنم.

sokhan at 01:22 AM | نظرات 0

February 08, 2010

تعصب

این مطلب در خودنویس منتشر شده است.

یکی از موانع رشد اندیشه، تعصب است. تعصب به‌مانند ترمزی‌ست که جلوی گردش و نوزایی فکر را می‌گیرد و آن‌را وادار به ایستادن و درجا زدن می‌کند. تعصب در ظاهر ناشی از عشق و علاقه و دوستی‌ست ولی اگر نیک بنگریم حاصل آن تنها آسیب و خسارت و نابودی‌ست. فرهنگ سخن در تعریف کلمه‌ی تعصب می‌نویسد: "طرف‌داری یا دشمنیِ به دور از منطق و بیش از حد نسبت به شخص، گروه، یا امری". و در تعریف تعصب داشتن می‌نویسد: "نسبت به شخصی یا چیزی حساسیت و علاقۀ بیش از حد داشتن و از او یا آن سخت طرفداری کردن". آن‌چه "سخن"، طرف‌داری و دشمنیِ به دور از منطق می‌نامد، دشمن شماره‌ی یکِ تفکرِ انسان است. آسیبی که تعصب به تفکر آزاد و ذهن آزاد می‌زند با هیچ آسیب دیگری قابل قیاس نیست. تعصب زنجیری‌ست به پای تفکر که او را از رفتن باز می‌دارد. اثر این زنجیر در کشورهای عقب‌مانده به خوبی مشهود است. میزان تعصب با درجه‌ی پیشرفت جوامع بشری نسبت عکس دارد. تعصب، دشمنِ نویسنده‌ی منتقد است. هر گاه نویسنده‌ی منتقد، در دوستی و دشمنی راه افراط بپیماید و از حدِّ اعتدال خارج شود، ذهن‌اش به اسارتِ تعصب در می‌آید و قدرت حقیقت‌جویی‌اش را از دست می‌دهد.

تعصب، جلوی قلم او را می‌گیرد مبادا دوستی و دشمنی‌اش کم‌رنگ و مایل به حقیقت شود.

این روزها که بازارِ هواداری از جنبش سبز داغ است و حرکت نوپای مردم همه را به هیجان آورده است، نقش تعصب را در بیان افکار موافق و مخالف به خوبی مشاهده می‌کنیم. امروز اگر مثلا از گذشته‌ی آقای میر حسین موسوی بر اساس فاکت‌های دقیق و سوابق روشن یاد شود، تعصب در دوستی ایشان و جنبش سبز باعث خواهد شد تا بر قلم خود زنجیر زنیم و مانع حرکت آزادانه‌ی آن گردیم. طرفداریِ متعصبانه از موسوی و جنبش سبز بر ذهن‌مان، بر منطق و اندیشه‌مان، ترمز خواهد زد تا مانع حرکت و پویایی و حقیقت‌جویی شود. تعصب، دشمن آزادی اندیشه است.


اما چرا تعصب موجب آسیب و خسارت و نابودی می‌شود؟ چرا در مثال ما، آقای موسوی و جنبش سبز از رفتار اشخاص متعصب –و نه منتقدان- عاقبت ضربه خواهند خورد و این ضربه به کل پیکره‌ی ملت ایران منتقل خواهد شد؟ شاید ساده‌ترین پاسخ این باشد که سکوتِ ناشی از تعصب و نادیده گرفتنِ عیب‌ها، مانع انتقاد می‌شود و بدون انتقاد، ایرادها و ضعف‌ها رشد می‌کند و در نهایت کسی را که دوستدار اوییم از پا در می‌آورد (نمونه‌اش آن‌چه بر سر آقای خمینی و یارانِ متعصب‌اش آمد).

به همین خاطر، نویسندگانِ آزاداندیش باید تحت هر شرایطی در مقابل قلم‌های متعصب ایستادگی کنند. به مانند جرّاحی که ناچار است برای نجات جان بیمار با چاقو، جسم او را تکه پاره کند، باید به جان اهل سیاست بیفتند و تمام ضعف‌ها و ایرادها و بیماری‌های‌شان را با نوک قلم بیرون بکشند، و درصدد درمان‌اش برآیند و به آن‌چه دوستداران متعصب آن‌ها می‌گویند و اعتراض‌هایی که می‌کنند بی‌توجه بمانند مبادا غفلت در بیان ضعف‌ها موجب خسارت جبران‌ناپذیر در آینده‌ی کشور شود.

خودنویس جایگاهی‌ست که در آن اندیشه‌های مختلف مطرح می‌شود و تکثر اندیشه‌ها و تفاوت آرا، جلوی غالب شدن تعصب را می‌گیرد.

sokhan at 09:41 PM | نظرات 3

February 05, 2010

مطالب کشکول خبری و خودنویس در وب لاگ

مسعود عزیز طی ای میلی از من خواسته است نوشته هایم را به طور کامل در وب لاگ قرار دهم تا خواندن آن به وسیله ی گودر امکان پذیر شود. مسعود درست می گوید و با مشکلاتی که برای باز کردن سایت گویانیوز و خودنویس وجود دارد این راه به خوانده شدن بیشتر مطالب کمک می کند.

این نکته ای ست که پیش تر نیز بعضی از خوانندگان به آن اشاره کرده بودند ولی عادت و تقیّد من به این که هر نوشته ای فقط در یک جا منتشر شود تا کنون مانع از انجام این کار می شد. حقیقت این است که وقتی می بینم بعضی از نویسندگان نوشته هایشان را هم زمان در دو سه سایت مختلف منتشر می کنند، متاثر می شوم و این کار را بسیار زشت و زننده می دانم چرا که اگر مطلب نویسنده ای قرار باشد خوانده شود، خواننده آن را در یک سایت هم پیدا می کند. نمی توانم بگویم چقدر زشت است وقتی سایت های مختلف را باز می کنیم و تصویر نویسنده را به همراه یک تیتر ثابت در همه ی این صفحات می بینیم. نویسنده باید برای نوشته ی خود آن قدر ارزش و احترام قائل باشد که هر چند آن را به رایگان منتشر می کند اما مانند یک کالای ارزان با آن رفتار نکند. شاید با انتشار همزمان یک نوشته در سه چهار سایت تعداد خواننده افزایش پیدا کند ولی حرمت نوشته و نویسنده از میان می رود. البته این اعتقاد من است و ممکن است وسواس گونه به نظر بیاید و از دیدگاه دیگران چنین نباشد. من چنین نکرده ام و بعد از این هم نخواهم کرد. اخلاقی بودن من کمی در این زمینه سفت و سخت است و شاید ایراد باشد.

این موضوع باعث شده حتی از انتشار مطلب خودم در وب لاگ خودم نیز احتراز کنم و دلیلی هم نمی بینم و درست هم نمی دانم وقتی مطلب ام در گویانیوز و یا اخیراً در خودنویس منتشر می شود، آن را در وب لاگ خودم منتشر کنم.

اما این روزها به خاطر مشکل فیلترینگ باید راه را برای خوانده شدن مطالب هموار کنیم. فکری که به ذهن ام رسید این است که مطالب هفته ی گذشته را که از روی وب سایت گویا یا خودنویس برداشته می شود در وب لاگ خودم منتشر کنم. با این کار هم مطلب، همزمان در دو جا منتشر نمی شود و هم خوانندگانی که به وب لاگ من دسترسی دارند می توانند مطلب را -البته با چند روز تاخیر- بخوانند. امیدوارم مسعود عزیز و دوستان ارجمند دیگری که این پیشنهاد را دادند این راه حل را قابل قبول بدانند. فعلا کشکول و خودنوشته ی هفته ی پیش را به طور کامل در وب لاگ گذاشتم تا ببینیم کار در آینده چگونه پیش خواهد رفت. به امید برداشته شدن کامل موانع اینترنتی.

sokhan at 11:43 PM | نظرات 1

کشکول خبری هفته (۱۱۲) از خامنه‌ای ۶۶۶ تا تشکر روشنفکران مذهبی، سکولاريست، ماترياليست از حکومت اسلامی ايران

در کشکول شماره ی ۱۱۲ می خوانيد:

- خامنه‌ای ۶۶۶
- چرا آقای خامنه ای مسيح نيست؟
- تست خود-خامنه‌ای شناسی
- ده نمکی جان! جگرم را کباب کردی!
- تفسير خبر کشکولی
- تشکر روشنفکران مذهبی، سکولاريست، ماترياليست از حکومت اسلامی ايران

برای خواندن اين مطلب در خبرنامه ی گويا روی اينجا کليک کنيد.

خامنه‌ای ۶۶۶
داشتيم زندگی مان را می کرديم و در اثنای بالا و پايين دادن کانال های ماهواره، از اين سايت به آن سايت و از اين وب لاگ به آن وب لاگ می رفتيم و در انتظار باز شدن صفحاتِ کليک شده، قهوه برای خودمان درست می کرديم که بالاخره صفحه ی سايتِ جنبش راه سبز باز شد و کمی که به طرف پايين صفحه اسکرول کرديم ديديم عجب، ولاديمير پوتين در چهره ی رهبر ما، مسيح را ديده است!

گفتيم حتما بچه ها شوخی کرده اند و جوک و لطيفه ساخته اند و به اسم ريانووستی روی اينترنت فرستاده اند ولی وقتی روی لينک خبر مربوط کليک کرديم، ديديم خير؛ خبر نه تنها جوک و لطيفه نيست بل که خيلی هم جدی ست و ولاديمير پوتين واقعا در چهره ی رهبر ما مسيح را ديده است!

پس به اين نتيجه رسيديم که يا ولاديمير پوتين -که سابق بر اين مامور کا.گ.ب و کمونيست دو آتشه بوده- مسيح را نمی شناسد، يا اين که ايشان تپق زده و خواسته بگويد در چهره ی رهبر ايران "ضد مسيح" را ديده، "ضد" بر زبان اش نچرخيده، مسيح خالی از دهان اش بيرون آمده است.

پس بدو بدو رفتيم سراغ انجيل مقدس و مکاشفات يوحنا و فصل سيزدهم اش را باز کرديم ببينيم منظور ولاديمير که بوده و آيا –به قول حسين شريعتمداری نستجيربالله- رهبر ما چيزيش شبيه به ضد مسيح است که ولاديمير بخواهد تکه بيندازد يا نه. ديديم اين طور نوشته:

"۱- آن‌گاه ديدم که يک حيوان وحشی از ميان دريا بيرون می آيد که ده شاخ و هفت سر داشت. بر هر يک از شاخ‌هايش نيم تاجی قرار داشت و بر هر يک از سرهايش نامی کفرآميز نوشته شده بود. ۲- اين حيوان وحشی مثل پلنگی بود که پاهايش مانند پاهای خرس و دهانش چون دهان شير بود. اژدها قدرت و تاج و تخت و اختيارات وسيع خود را به او واگذار نمود. ۳- به نظرم آمد که يکی از سرهای حيوان وحشی که ضربتی مرگبار ديده بود، از زخم کشنده اش التيام يافت. همه ی دنيا با حيرت به دنبال آن حيوان می رفتند. ۴- مردم اژدها را پرستش کردند زيرا او اختيارات خود را به آن حيوان واگذار کرده بود. آن ها حيوان وحشی را هم پرستش نمودند و گفتند «کيست همتای اين حيوان؟ کيست که بتواند با او بجنگد؟»"

و وقتی رسيدم به آيه ۱۸ و خواندم: "اين محتاج حکمت است و هر صاحب خِرَدی می تواند عدد نام آن حيوان را که ششصد و شصت و شش است حساب کند. چون اين عدد به نام مردی دلالت دارد..." خيال ام راحت شد که ولاديميرِ ناقُلا منظورش نه ضدِّ مسيح که همان مسيح بوده، و خواسته با اين کمپليمان، تسليحات اسقاطی و موشک های در انبارْ مانده اش را به حکومت اسلامی بفروشد چرا که گيرم "آقا" زندان هايش پُر از جوانان باشد و اژدهايی ده شاخ و هفت سر که بر قوه ی قضائيه منتخب ايشان فرمانروايی می کند، شبانه روز مشغول شکنجه و خوردنِ مغزِ زندانيان باشد؛ گيرم که حيوانات وحشی يی که معلوم نيست پلنگ اند يا خرس اند يا شيرند (و البته بيشتر شبيه شغال و کفتارند) به جان بچه های ما افتاده باشند و با چوب و چماق بر تن نازک آنان بکوبند و چنگ و دندان نشان دهند؛ گيرم زور مردم به حکومت آقا نرسد و مجبور شوند به خاطر گذرانِ زندگی شان به هر چه حکومت می گويد تن بدهند و دنبال کسی باشند که بتواند حريف ايشان شود؛ گيرم حتی آقای خامنه ای بخواهد سر به تن پاپ و دين مسيح و مسيحيت نباشد و هر کس به اين دين می گرود را روانه ی فريزر کند، چه ربطی به ضد مسيح دارد؟ و تازه نامِ مبارک ايشان چه ربطی به عدد ۶۶۶ دارد؟

خب. خدا را شکر که فکرمان اشتباه بود و هيچ ربطی ميان رهبر حکومت اسلامی با ضد مسيح و عدد ۶۶۶ پيدا نکرديم.

چرا آقای خامنه ای مسيح نيست؟
گفتيم آقای خامنه ای معاذالله ضد مسيح نيست ولی اين به معنای آن نيست که ايشان به قول پوتين مسيح است. چرا نيست؟ به مقابله ی آن چه مسيح می گويد با آن چه آقای خامنه ای می گويد می پردازيم.

مسيح می گويد: اگر کسی بر گونه ی راست تو سيلی می زند گونه ی ديگر خود را به طرف او بگردان.
آقای خامنه ای می گويد: اگر کسی بر گونه ی راست تو سيلی می زند، با باتون و چک و لگد چنان او را بکوب که از جايش بلند نشود. اگر هم هفت تير داشتی خودت را خسته نکن و او را با گلوله بزن.

مسيح می گويد: خوشا به حال آنان که مهربان و با گذشت اند زيرا از ديگران گذشت خواهند ديد.
آقای خامنه ای می گويد: خوشا به حال آنان که خشن و بی گذشت اند زيرا حکومت اسلامی تنها با خشونت و قهر باقی می ماند.

مسيح می گويد: خدا آفتاب خود را بر همه می تاباند؛ چه بر خوبان، چه بر بدان.
آقای خامنه ای می گويد: خدا آفتاب خود را فقط بر ما و مصباح يزدی و جنتی می تاباند و بقيه ول معطل اند.

مسيح می گويد: از کسی ايراد نگيريد تا از شما ايراد نگيرند. زيرا هر طور که با ديگران رفتار کنيد، همان گونه با شما رفتار خواهند کرد.
آقای خامنه ای می گويد: از همه ايراد بگيريد جز از ما، و نگران اين که ديگران چگونه با شما رفتار خواهند کرد نباشيد چون ما را داريد.

تست خود-خامنه ای شناسی
اکثر ما از آقای خامنه ای و اعوان و انصارش ايراد می گيريم که ديکتاتور و مستبد و ضد آزادی بيان و ضد حقوق بشر هستند. حال، سوال اينجاست که خود ما چگونه هستيم؟ اگر ما جای آقای خامنه ای و اعوان و انصارش بوديم، آيا ديکتاتور و مستبد و ضد آزادی بيان و ضد حقوق بشر می شديم يا نه؟ با انجام تست زير می توانيد به اين سوال پاسخ دهيد:

۱- سايت يا نشريه ای اينترنتی داريم طرفدار جنبش سبز (مثل جرس، کلمه، روزنامه سبز...). آيا نوشته های کسانی که از جنبش سبز انتقاد می کنند را در آن منتشر می کنيم؟
الف- خب معلوم است که نمی کنيم. مگر مغز خر خورده ايم؟!
ب- برای اين که نشان دهيم دمکرات منش هستيم شايد سالی ماهی يکی از آن ها را منتشر کنيم.
ج- بستگی دارد نويسنده اش کی باشد. اگر ده بار از جنبش سبز تعريف کند، يک بار انتقاد، می کنيم. اگر يک بار تعريف کند، ده بار انتقاد، نمی کنيم.
د- خب معلوم است که می کنيم! اين سوال کردن دارد؟!

۲- کاربر بالاترين هستيم و با رای ما يک لينک بالا می آيد و داغ می شود، يا يک لينک پايين می رود و در گورستان لينک ها دفن می شود. اگر طرفدار آقايان موسوی، کروبی يا خاتمی باشيم، و کسی به يکی از اين سه بزرگوار بگويد که بالای چشم شان ابروست
الف- غلط می کند بگويد ابروست مگر آن که يکی از خودی های ما بگويد. به غير خودی بلافاصله امتياز منفی می دهيم و او را روانه ی زباله دان بالاترين می کنيم.
ب- البته حق هر کسی ست که به هر کس که دل اش می خواهد بگويد بالای چشم کسی ابروست اما حق ما هم هست که به آن لينک رای منفی بدهيم.
ج- منفی نمی دهيم، مثبت هم نمی دهيم، از کنارش می گذريم، انگار نه انگار.
د- وقتی بالای چشم کسی ابروست طبيعی ست که رای مثبت می دهيم. مگر می شود کسی رای منفی بدهد؟

۳- نشريه ای اينترنتی داريم که سالگرد تولدش است يا به شماره ی ۱۰۰، ۱۰۰۰ يا ۱۰۰۰۰ رسيده است. عده ای از چپ و راست و ميانه به مناسبت تولد نشريه به ما تبريک می گويند. در اين نشريه کدام تبريک ها را منتشر می کنيم؟
الف- فقط تبريک طرفداران خودمان را منتشر می کنيم و قربان صدقه شان هم می رويم. مرده شور تبريک منتقدان ما را ببرد. حتماً با قصد و غرضی به ما تبريک گفته اند و خاک بر سرشان!
ب- گفته اند که گفته اند. چشم شان کور می خواسته اند نگويند. ما وظيفه نداريم تبريک هر کس و ناکسی را منتشر کنيم.
ج- تبريک؟! کدام تبريک؟! اِ؟ جدّاً؟ فلانی هم تبريک گفته؟! باور کن نديده ام! حالا که دير شده، ان شاءالله دفعه ی بعد!
د- خيلی هم از تبريک مخالفان و منتقدان مان خوشحال می شويم و برای اين که نشان دهيم حتی مخالفان و منتقدان ما از بودنِ ما خوشحال اند آن تبريک را پيش از تبريک موافقان مان منتشر می کنيم.

۴- نويسنده ای چيزی می نويسد که به مذاق ما خوش نمی آيد. اگر قدرت مطلق در اختيار داشتيم
الف- خرخره اش را می جويديم.
ب- به او می گفتيم بهتر است فعلا خفه شود والا ممکن است کسی بيايد او را خفه کند.
ج- به او اعتنا نمی کرديم تا خودش کم کم سکوت کند.
د- امکانات در اختيارش می گذاشتيم تا نظرش را آزادانه بگويد و ما هم جواب اش را بدهيم.

۵- مخالف نويسنده و انديشه ی او هستيم
الف- برود بميرد. اگر جلوی دست ام بود يکی می زدم تو گوش اش.
ب- هر کاری از دست مان بر بيايد می کنيم تا صدايش به گوش کسی نرسد.
ج- خب کار چنين نويسنده ای ايراد دارد. بی خيال اش می شويم خودش به راه می آيد.
د- هر امکانی داشته باشيم در اختيارش قرار می دهيم تا افکارش را منتشر کند و ما خودمان را از زاويه ی ديد او ببينيم.

اگر پاسخ های تان بيشتر الف است، شما يک علی خامنه ای بالفعل هستيد و اگر قرار باشد جای حاکمان فعلی را امثال شما بگيرند بهتر است همين حاکمان بر سر کار بمانند.

اگر پاسخ های تان بيشتر ب است، شما يک علی خامنه ای بالقوه هستيد که اگر قدرت به دست تان بيفتد، چيزی از او کم نخواهيد داشت.

اگر پاسخ های تان بيشتر ج است، شما يک علی خامنه ای هستيد که ماسک آدم های دمکرات را به چهره زده ايد و اگر قدرت به دست تان بيفتد، به احتمال قوی ماسک را بر خواهيد داشت و قيافه تان شبيه به علی خامنه ای خواهد شد.

اگر پاسخ های تان بيشتر دال است، بهتر است تشريف ببريد در يک کشور غربی زندگی بکنيد و پاسپورت غربی بگيريد و اسم تان را اگر مرد هستيد به جان، يا اگر زن هستيد به جَنِت تغيير بدهيد چون ايران جای زندگی امثال شما نيست و امثال شما به خاطر دمکرات منشی تان محال است بتوانند حکومت را در اختيار بگيرند و هر کس هم بر سرکار بيايد يکی از سه گروه بالاست و کار شما با کرام الکاتبين است!

ده نمکی جان! جگرم را کباب کردی!
ده نمکی جان،
گفت و گويت را در برنامه ی ديروز امروز فردا ديدم. آن لحظه که دست ات را به نشانه ی تسليم بالا بردی و گفتی که قوه ی قضائيه بيايد تو را بگيرد جگرم را کباب کردی. نزديک بود بنشينم خون گريه کنم. اين همه لطافت از تو بعيد است. تو که هميشه چماق در کف داشتی و هر کس جلويت سبز می شد را به يک ضرب ناکار می کردی، اکنون چه به روزگارت آمده که دست بلند می کنی؟ خاک بر سر فيلم و فيلم سازی و کارگردانی کنند که آدم را اين قدر نرم و لطيف می کند. اين قدر ظريف و شکننده می کند (البته الحمدلله ظاهرت همان ظاهر قديم است و بعيد به نظر می رسد با يک خروار گريم هم بتوان آن را ظريف و شکننده کرد).

حاجی،
اين قدر با امثال شريفی نيا نگرد. فاسدت می کنند ها! ببين کِی گفتم. قديم ها که مسلما نديده ای، ولی اين روزها که اهل فيلم و هنر و اين حرف ها شده ای و با امثالِ ايرج قادری همسفره، شايد ديده باشی فيلم پشت و خنجر را که در آن ايرج قادری بازی می کند.
dehnamaki-ghaderi.jpg
لابد آن صحنه اش را به خاطر داری که کريم يک مهره ی تسبيح به نوچه اش نشان می داد و می گفت "اين را می بينی؟ اين غلام است که در بند من می افتد" و مهره ی درشت تسبيح را ول می داد پايين به اين نشانه که غلام هم بزودی به جمع ترياکی ها و هروئينی ها خواهد پيوست.

اخوی،
مواظب باش تو هم مثل غلام توی تسبيح قادری و شريفی نيا نيفتی. آخر اين چه سَبْک صحبت کردن و ناليدن است. مسعود و ناله؟ مسعود و شکايت؟ استغفرالله! مسعود بايد با چوب و چماق و چک و لگد راهش را به جلو باز کند. نبينم حاج مسعود به خاطر جمع کردن مشتری برای فيلم اخراجی های سه و چهار و پنج به جای اسلام عزيز از مردم عزيز و ملت يک دست و بی جناح سخن بگويد؛ نبينم حالا که دوربين به دست گرفته چماق بر زمين بگذارد. من و تو هر چه بکنيم اين جماعت ما را از خودشان نخواهند دانست. يکی از همين روشنفکران سوسول می گفت گناه هر کس بخشيدنی باشد، گناه دو مسعود (مسعود ده نمکی و مسعود رجوی) بخشيدنی نيست. گناهان اين دو با آب زمزم هم تطهير نمی شود. اولی به خاطر سرکوب جوانان و دومی به خاطر فروختن ايران به صدام. پس اگر هم بخواهيم زبان ام لال همرنگ اين جماعت شويم آن ها ما را نخواهند پذيرفت.

آقا مسعود،
چشم بچه های حزب الله و انصار و دخمه به امثال توست. تو الگوی آن ها بودی. مبادا رفتاری ازت سر بزند که باعث نااميدی آن ها بشوی. يک تهران است و يک مسعود. يک حزب الله است و يک مسعود. ما دوست داريم در رکاب تو هم چنان به مفسدين يورش ببريم و يک صدا فرياد بزنيم: ايول، ايول، داش مسعودُ ايول!


تفسير خبر کشکولی

* خشونت چيست و آيا نقد آن ممکن است؟ «راديو زمانه»
** - عرض کنم حضورتان وقتی يک عدد دست پشمالو که بزرگی آن دو برابر سطح صورت شماست به شکل مشت در می آيد و آن مشت به سر، صورت، شکم، پهلو و يا پشت تان اصابت می کند و فرياد شما به خاطر دردِ ايجاد شده به هوا بلند می شود و طرف چون از فرياد شما به وجد آمده با آن يکی دست اش موهايتان را می گيرد و دو سه تا چک آبدار بيخ گوش تان می زند يا با کف گرگی به پيشانی تان می کوبد و شما را نقش زمين می کند، به اين کار خشونت می گويند. بله. چرا نه. نقد آن هم ممکن است. شما می توانيد در حال کتک خوردن بگوييد "بی تربيت بی شعور نزن" و به اين طريق نقد خود را به گوش عامل خشونت برسانيد.

* کرزی برای صلح با طالبان به عربستان رفت «راديو زمانه»
** - آقای کرزی لطفا سلام ما را به ملا محمد عمر و جناب بن لادن برسانيد. مدتی ست پيدايشان نيست و دلمان برايشان تنگ شده است.

* فراخوان برای شرکت در مراسم ۲۲ بهمن «راديو زمانه»
** - چشم. در خدمت خواهيم بود. اما خيلی خيلی ببخشيد. فضولی ست. می توانم بپرسم بعدش چی؟!

* خاتمی- پاسخ اعتراض ها اعدام نيست «راديو زمانه»
** مهران مديری- ای جان!

* اطلاعيه دادسرای تهران؛ يک گام عقب نشينی - دادسرای عمومی و انقلاب تهران در واکنش به انتقادها در باره اعدام دو متهم به "محاربه" اطلاعيه ای برای تنوير افکار عمومی صادر کرد. در اين اطلاعيه بر خلاف خبر هفته پيش هيچ اشاره ای به نقش رحمانی و زمانی در تظاهرات اعتراضی بعد از انتخابات نشده است «جرس»
** پدر آرش رحمانی پور- هورراااااا!

* مهدی کلهر به خاطر زدن همسر سابق احضار شد «خودنويس»
** - والله اين بنده ی خدا حق دارد. من هم روزی ده دوازده ساعت احمدی نژاد را می ديدم احتمال داشت همسر سابق را مضروب و بل که مجروح کنم.

* اگر يزيد روزنامه می داشت فردای عاشورا چه می نوشت؟ «بالاترين»
** تيتر يک: مشت محکم بسيج مردمی به دهان آشوبگران کربلا!

تشکر روشنفکران مذهبی، سکولاريست، ماترياليست از حکومت اسلامی ايران
من بعضی وقت ها فکر می کنم ما نسبت به حکومت اسلامی ايران واقعا بی انصافی می کنيم و قدر کارهای خوب‌ش را نمی دانيم. اين همه ايراد می گيريم، ولی از محاسن اش ياد نمی کنيم. اين خيلی بد است که ما اين قدر بی انصاف هستيم.

اگر روشنفکر مذهبی هستيم، و فکر می کنيم حکومت بعدی در ايران بايد رنگ و صِبْغِه ی اسلامی داشته باشد، بايد از حکومت فعلی ايران تشکر کنيم چرا که کاری کرده است که موضوعی به نام روشنفکری مذهبی مطرح شود و طرفدار پيدا کند. اگر دايناسورهای متحجری مثل جنتی و خزعلی و مصباح يزدی نبودند، آيا دليلی داشت چيزی به نام روشنفکری مذهبی داشته باشيم؟ دليلی داشت به جای ريش بلند، ريش ماشين شده داشته باشيم؟ به جای يقه ی بسته ی گِردِ آخوندی، يقه ی بسته ی پروانه ای داشته باشيم؟ به جای فاکت آوردن از مفاتيح الجنان و بحار الانوار، از پوپر و هايدگر فاکت بياوريم؟ به جای استفاده از کلمات عربی در لا به لای نوشته های فارسی، از کلمات انگليسی استفاده کنيم؟ نه دليلی نداشت و ما همان مسلمانانی بوديم که بوديم و نياز به اثبات مسلمانی مان به شيوه ی روشنفکرانه نبود.

اگر هم سکولاريست، يا حتی ماترياليست هستيم، و فکر می کنيم حکومت بعدی در ايران بايد به دور از دخالت مذهب و دين اداره شود، يا اصلا مذهب از اذهان مردم پاک شود و ماترياليسم جای آن را بگيرد بايد از حکومت فعلی تشکر کنيم چرا که اين حکومت کاری کرده است که اگر تمام آرا و عقايد معتقدان به سکولاريسم و ماترياليسم را از سراسر جهان جمع می کرديم، به فارسی ترجمه می کرديم، از طريق کتاب ها و رسانه ها به اطلاع مردم می رسانديم، در کلاس های درس آموزش می داديم، امکان نداشت، مردم به اين خوبی به ضرورت جدايی دين از حکومت پی ببرند و از ته دل و با تمام وجود خواهان حکومتی به دور از دخالت مذهب شوند. حتی اگر خدا بيامرز لنين ۵۴ جلد مجموعه ی آثار روسی اش به فارسی ترجمه می شد، و جناب مارکس تمام نوشته های آلمانی اش به فارسی در می آمد، و يا چرا راه دور برويم همين آقای ريچارد داوکينز که نام اش اين روزها در همه جا بر سر زبان هاست و کلی تلاش می کند مردم را با نشان دادن جلوه های تکامل زيستی آته ئيست کند و به مبارزه با خدا فرا بخواند تمام گفته ها و نوشته هايش به صورت کتاب در ايران بيرون می آمد محال بود اثری را که حکومت اسلامی در بی خدا کردن مردم و متنفر کردن آن ها از دين و مذهب گذاشت بگذارند.

من اگر جای استاد ارجمند جناب دکتر نوری علا بودم و نشريه ای مانند سکولاريسم نو داشتم، حتما بر پيشانی آن يک تشکری چيزی از حکومت اسلامی به خاطر جا انداختن موضوع سکولاريسم در ميان مردم و بخصوص جوانان می کردم و اگر جای آقای ريچارد داوکينز بودم حتما در سايت خودم از اين حکومت به عنوان يکی از عوامل شناخته شدن و محبوبيت ام در مجامع روشنفکری ايران سپاسگزاری و قدردانی می کردم به اين اميد که هم چنان به کار خود ادامه بدهد و آن درصدِ باقی مانده ی مردد را هم به اين طرف براند تا بل‌که به اميد خدا فرجی حاصل شود.

sokhan at 11:33 PM | نظرات 0

محکوم کردن اعدام ها (نوشته ای از دوست فرضی و پاسخ من به ایشان)

سلام،
لازم دیدم که پیش از قضاوت، درباره سایتهای اصلاح طلب و رهبران جنبش سبز تحقیقی انجام دهم. بررسی صحت و سقم ادعاهای شما و دوستان دیگر در وبلاگها، توییتر و کامنتهای واصله کار سختی نبود. نمیدانم چرا ما همچنان بدون تحقیق فتوا صادر میکنیم... به هر حال پس از نیم ساعت گشت در فضای مجازی مشخص شد که سربداران جوان ما در تاریخ ۸ بهمن بر دار رفته اند و اولین واکنش سایت جرس ۹ بهمن بوده و همچنین اولین مخالفت ها را نیز کروبی و موسوی انجام داده اند در ۱۰ بهمن. دو سه روز زمان زیادی نیست. خصوصا که این آقایان شدیدا تحت نظرند و زیر فشار.
مدرک هم دارم ، بفرمایید مطالعه کنید.

پنجشنبه 8 بهمن 1388
محمدرضا علیزمانی و آرش رحمانیپور سحرگاه امروز اعدام شدند! ايسنا
http://news.gooya.com/politics/archives/2010/01/099718print.php

تاریخ انتشار: ۰۸ بهمن ۱۳۸۸, ساعت ۷:۳۹ بعد از ظهر
آرش رحمانی پور و محمد رضا علیزمانی، اعدام شدند
http://www.rahesabz.net/story/8919/

تاریخ انتشار: ۰۹ بهمن ۱۳۸۸, ساعت ۱:۵۱ قبل از ظهر
وکیل آرش رحمانی پور: حکم اعدام مخفیانه اجرا شده است . حتی پس از اجرا هم خانواده را در جریان قرار ندادند
http://www.rahesabz.net/story/8944/

1388/11/10 - 14:57:30 P.M
امروز: مهدی کروبی و میرحسین موسوی ضمن اعتراض به تداوم وضعیت موجود نسبت به احکامی که بدون رعایت مراحل دادرسی برای اعدام برخی از شهروندان صادر شده اعتراض کرده و نسبت به اجرای عجولانه آن نیز ابراز تاسف کردند. رهبران سبز همچنین مردم را به حضور گسترده در راهپیمایی 22 بهمن دعوت کردند.
http://emruz.biz/ShowItem.aspx?ID=28145&p=1


سه شنبه، 13 بهمن (2 فوریه)
میرحسین موسوی در توضیح دیدگاه خود اظهار داشت که "بسته شدن فضای مطبوعاتی و رسانه ای و پر شدن زندان ها و کشتن بی رحمانه مردم در خیابانها که به صورت مسالمت آمیز احقاق حقوق خود را خواستارند، نشاندهنده حضور ریشه های استبداد و دیکتاتوری باقیمانده از نظام شاهنشاهی است."
وی قوه قضائیه را به بی قانونی و تبعیت از اهداف سیاسی متهم کرد و گفت که مردم متوجه شده اند که "دستگیری ها و اعدام ها با اغراض سیاسی و در تعارض با قانون اساسی و قوانین رایج صورت می گیرد" و افزود که "با داد و ستدهای بی اهمیت و بدون رعایت مراتب قانونی ممکن است عده ای به کام مرگ فرستاده شوند تا امام جمعه بی رحمی که همواره از تبعیض و خشونت دفاع کرده، به قوه قضائیه دست مریزاد بگوید."
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2010/02/100202_l03_ir88_mousavi_iv.shtml

راستی خود شما جناب سخن چند روز طول کشید مطلب خود را با نام مستعار بنویسید؟
اینها را نوشتم که متذکر شوم پیش داوری همواره انصاف را کور میکند.

همواره منتظر مطالب شما هستم.
دوست فرضی.

***

دوست گرامی،
با سلام و سپاس به خاطر اظهار نظر و ذکر تاریخ دقیق اخبار منتشر شده در سایت های اصلاح طلب و خود اخبار منتشر شده.

در پُستی که شما ذیل آن نظر خود را نوشته اید، نوشته ام:
"منتظریم ببینیم آقایان اصلاح طلب، رهبران جنبش سبز، آقای موسوی، آقای کروبی، آقای خاتمی، سرکار خانم زهرا رهنورد، آقایان مشهور به پنج تن، دبیران محترم سایت کلمه، دبیران محترم سایت جرس، مفسران بیانیه های آقایان موسوی و کروبی در باره ی این دو جوان اعدام شده چه می گویند. آیا آیت الله منتظری جدیدی از میان آن ها ظهور خواهد کرد؟"

به عبارتی نه منتظر درج خبر در سایت های اصلاح طلب که منتظر اظهار نظر آقایان نامبرده در باره ی این اعدام ها بوده ام -و هم چنان هستم-. جنابعالی لطف کرده اید اخبار منتشر شده را فهرست کرده اید که انتشار خبر طبیعتا مدّ نظرِ من نبوده است چرا که این خبر زودتر از همه در کیهان و نشریات کاغذی پایتخت منتشر شده است.

از طرفی من امیدوار بوده ام -و هم چنان هستم- آقایان رهبران جنبش "در محکومیت" اعدام مطلبی بنویسند و یا بیانیه ای صادر کنند که اگر جمله ی: "[آقایان موسوی و کروبی] به تداوم وضعیت موجود نسبت به احکامی که بدون رعایت مراحل دادرسی برای اعدام برخی از شهروندان صادر شده اعتراض کرده و نسبت به اجرای عجولانه آن نیز ابراز تاسف کردند..." و یا "دستگیری ها و اعدام ها با اغراض سیاسی و در تعارض با قانون اساسی و قوانین رایج صورت می گیرد" و یا "با داد و ستدهای بی اهمیت و بدون رعایت مراتب قانونی ممکن است عده ای به کام مرگ فرستاده شوند" به نظر شما به معنای محکوم کردن اعدام دو جوان با اسامی و خط فکری مشخص است، ما هم به همین بسنده می کنیم و خوشحال هستیم که چنین اعتراضی صورت گرفته است. ملاک را هم این موضوع قرار می دهیم که اگر یکی از آقایان اصلاح طلب مثلا خدای نکرده آقای تاج زاده محکوم به اعدام و یا حتی اعدام شود، آقایان دقیقا همین جمله را خواهند نوشت و نه چیز دیگر. تسلیت هم به خانواده ی اعدام شده نمی گویند و در منزل ایشان به عزاداری نمی نشینند چرا که انسان ها همه با هم برابرند و فرقی میان انسان طرفدار پادشاهی با انسان طرفدار اصلاح طلبی نیست بخصوص اگر آن انسان، 19 بهار بیشتر ندیده باشد و اصلا تجربه ی سیاسی نداشته باشد؛ بخصوص اگر آن انسان 19 ساله طبق نوشته ی یکی از روزنامه نگاران اصلاح طلب که با او هم بند بوده و ماجرای اعتراف گیری از او را در سلول از زبان خودش شنیده فریب خورده باشد و به اسم آزاد شدن و یا محکومیت سبک، اعتراف به کارهای ناکرده کرده باشد. (لینک نوشته ی هم سلولی فرد اعدام شده که خواندن آن دل هر انسانی را به درد می آورد: http://news.gooya.com/politics/archives/2009/10/094920.php )


اما اگر این حداقل است، آرزوی حداکثری ما این است که هر گاه کسی -بخصوص به خاطر مسائل سیاسی و بدون این که نقشی در مبارزه ی مسلحانه داشته باشد و این نقش با مدرک و نه اعتراف زیر شکنجه ثابت شده باشد- به اعدام محکوم شد، بلافاصله آن را به نام، "محکوم" کند و خواستار توقف آن گردد و اگر حکم اجرا شد اعتراض خود را نه به "اعدام با اغراض سیاسی" یا "اعدام سریع و بدون انجام مراحل دادرسی"، که به کلیت اعدام سیاسی اظهار دارد. "بلافاصله" هم می گوییم برای این که وقتی خط کلی مشخص باشد، دیگر فرقی نمی کند که بخواهیم بررسی کنیم ببینیم کسانی که اعدام شده اند، وابسته به چه گروهی بوده اند، و آیا اگر ما به محکومیت اعدام آن ها اقدام کنیم، برای ما عوارض سیاسی خواهد داشت یا خیر.

ملاحظه کرده اید که همین اعتراض به اعدام سریع، و مبتنی بر اغراض سیاسی، تبدیل شده است به چماقی در دست کیهان و کیهانیان، به عبارتی فرقی نمی کند که اعتراض تا چه حد شدید یا غیر شدید یا مبتنی بر چه دلایلی باشد. تندروها هر گونه اعتراضی را تبدیل به بهانه ای برای سرکوب ما خواهند کرد. پس چه بهتر که ریشه ی مسئله مورد اعتراض قرار گیرد، نه مثلاً چگونگی اجرای اعدام.

نکته ی دیگر این که نوشتن افراد سیاسی و درخواست آنان از سیاستمداران که فلان کار را بکنند یا نکنند، خود می تواند انگیزه ای برای انجام یا عدم انجام کاری شود. چه بسا اگر جامعه ی سیاسی انتظارش را برای اعتراض آقایان موسوی و کروبی نشان نمی داد، آقایان نیز ضرورتی به علنی کردن اعتراض خود -همین اعتراض به چگونگی اعدام، و نه اصل اعدام- احساس نمی کردند. پس نباید از این که نویسندگان خواسته ی خود را مطرح می کنند، ناراحت شویم چه بسا انگیزه ای برای انجام عملی شود.

برداشت شخصی از یک نوشته هم البته متفاوت است. مطلبی که من زیر عنوان "خدا پدر آقای کروبی را بیامرزد!" نوشتم، از دید برخی مسخره کردن ایشان آمد، حال آن که چنین نبود و من صداقت ایشان را ستودم، هر چند آن چه که ایشان با صداقت مطرح کرده اند را قبول نداشته باشم. جالب اینجاست که سایت سحام نیوز که متعلق به حزب اعتماد ملی ست بر خلاف هواداران تندروی آقای کروبی که دیدِ غلط خود را دیدِ همگان می پندارند، برداشت منفی از این نوشته نداشت و اقدام به بازنشر آن کرد. ملاحظه می کنید که هواداران برخی از سیاستمداران، گاه از خود سیاستمداران جلو می زنند، آن هم چه جلو زدنی!

پرسیده اید که خود من چقدر طول کشید که با نام مستعار مطلب ام را بنویسم. سوال شما البته زیاد در پی این نیست که زمان نوشته شدن نظر مرا بداند -که اهمیتی هم به طور عملی در میدان سیاست ایران ندارد چرا که نوشته ای با تعدادی خواننده ی محدود اثرش بر روی همان تعداد خواننده است نه بیشتر و مطلقا نقشی در مسائل جاری سیاسی ندارد-. سوال شما در پی این است که بگوید کسی با اسم مستعار نباید توقعی از اشخاصی با نام حقیقی داشته باشد. مطمئن باشید من به شدت مقیّد به این موضوع هستم و مطلقاً کسی را به انجام کاری که خودم نتوانم سهمی در آن داشته باشم دعوت نمی کنم، و توقعی هم از کسی برای انجام کاری ندارم، و اگر موردی بوده، حتما از دست ام در رفته، که طبیعی هم هست و ایرادی هم ندارد چون به هر حال همه ی ما -چه با اسم واقعی چه با اسم مستعار- انسانیم و آرزوها و توقعاتی داریم که طبیعتا آن ها را مطرح می کنیم. اگر شما از این نام مستعار، نوشته ای خارج از ادب و عرف سیاسی دیده اید، انتقادِ بی جا و غیر منطقی شنیده اید، درخواست انجام عملی دشوار و خطرناک مشاهده کرده اید، حق را به شما خواهم داد، ولی اگر غیر از این است، اجازه بدهید این انسان حقیقی، بتواند با این نام مستعار، از دست کسانی که به خون اش تشنه اند دور بماند و سخن گروهی از مردم را که شاید متفاوت از شما بیندیشند، روی کاغذ بیاورد. با سپاس. سخن

sokhan at 02:44 PM | نظرات 1

January 30, 2010

نقش مطالعه در نوشتن و نقد

این مطلب در خودنویس منتشر شده است.

در سایت کیهان لندن -که گروهی از برجسته‌ترین اساتید روزنامه‌نگاری ایران مانند آقایان صدرالدین الهی، علیرضا نوری‌زاده، هادی خرسندی در آن قلم می‌زنند- نوشته‌ای دیدم به این مضمون: "توصیه به دوستدارانی که مقاله می‌فرستند / اگر برای خودتان نمی‌نویسید و می‌نویسید تا دیگران بخوانند پس: کوتاه بنویسید! دنباله‌دار ننویسید! ساده و بی‌آلایش بنویسید! آنچه را فکر می‌کنید بنویسید، نه آنچه را می‌خواهید دیگران فکر کنند! و از همه مهم‌تر به غیر از خبر و مقاله و اینترنت: مطالعه کنید! مطالعه کنید! مطالعه کنید!" شاید این توصیه خیلی قدیمی و دِمُده به نظر برسد ولی بر اصلی انگشت می‌گذارد که اکثر حرفه‌ای‌های مطبوعات به آن معتقدند: برای نوشتن باید مطالعه کرد، مطالعه کرد، مطالعه کرد! توصیه‌ای هم که کیهان لندن به نویسندگان خود کرده است، توصیه‌ای‌ست مبتنی بر تجربه و اشاره به ضعفی که متاسفانه روز به روز شدت می‌گیرد: ضعف کمبودِ مطالعه.

برای نوشتن باید معلومات داشت. نوشتن، بخش‌های مختلفی دارد که به معلوماتِ متناسب با خود نیاز دارد. مثلا نوشتنِ یک مقاله‌ی پزشکی، تنها به دانش پزشکی نیاز دارد و نویسنده نیازی به مطالعه‌ی آزاد در سایر رشته‌ها ندارد. چنین نویسنده‌ای باید در زمینه‌ی تخصصی خود بسیار مطالعه کرده باشد.

اما آن‌چه امروز به عنوان مطلب اجتماعی و سیاسی و فرهنگی برای نشریات و سایت‌های اینترنتی نوشته می‌شود، نیاز به مطالعه‌ی بسیار زیاد در زمینه‌های گوناگون دارد. چرا؟

دانشِ انسان را می‌توانیم به دو بخش مقیّد و آزاد تقسیم کنیم. دانش مقیّد، دانشی‌ست که در کلاس‌های درس فرا می‌گیریم. دانشی جهت‌دار، بسته، هدف‌مند، که زاویه‌ی دید ما را نسبت به موضوعی خاص آن قدر تنگ می‌کند که ما به تمام ریزه‌کاری‌ها و ظرائف آن موضوع پی می‌بریم و متخصص می‌شویم. برای به دست آوردن دانش مقیّد، باید مطالعه‌ی مقیّد داشت و به خواندنِ کتاب‌های تخصصی بسنده کرد.

دانش تخصصی با مطالعه‌ی تخصصی به دست می‌آید.

اما دانش آزاد دانشی‌ست که بیرون از کلاس درس فرا گرفته می‌شود. دانشی پراکنده، باز، با هدف‌های متعدد، که زاویه‌ی دید ما را آن‌قدر باز می‌کند که موضوعاتی هر چه بیشتر در فضای آن قرار گیرد. این دانش، با کلیّات و مجموعه‌ها سر و کار دارد و صاحبِ آن، نه متخصص که شخصی با معلومات عمومی وسیع است.

دانش آزاد، هر چه بیشتر باشد، دیدْ آزادتر می‌شود، ذهن آزادتر می‌شود، زبان آزادتر می‌شود. دانشِ آزاد، دشمن تعصب است. چون گستردگیِ دنیا را می‌بیند، گستردگی فرهنگ‌ها را می‌بیند، گستردگی سلیقه‌ها را می‌بیند، تنوع اقوام و ملل و مذاهب را می‌بیند، محل زیست خود را، فرهنگ خود را، سلیقه‌ی خود را قوم و ملت و مذهب خود را برتر از دیگران نمی‌بیند. در قالب صُلب اسیر نمی‌شود. تک‌خط و تک‌جهت نمی‌شود.

دانش آزاد با مطالعه‌ی آزاد به دست می‌آید.

برای نوشتن، نیاز به تجربه هست. تجربه‌ی فردی، دامنه‌اش محدود است: محدود است به توانایی‌های جسمی و ذهنی و امکانات مادی نویسنده. اما تجربه‌ی دیگران را می‌توان از طریق مطالعه به خود منتقل کرد. این دیگران می‌توانند در هر نقطه‌ی عالم، از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب ساکن باشند؛ می‌توانند صاحب هر زبان و فرهنگی باشند؛ می‌توانند صاحب هر سیستم حکومتی‌یی باشند. تجربه‌ی اینان را می‌توان از طریق مطالعه به خود منتقل کرد؛ تجربه‌ای که محال است بتوان به طور مستقیم و بنا به خواست و میل شخصی به دست آورد.

اساس نقد، مقایسه است. مقایسه تنها با مشاهده و تجربه ممکن است. دامنه‌ی مشاهده و تجربه‌ی فردی بسیار محدود است. مشاهده و تجربه‌ی دیگران را می‌توان از طریق مطالعه به ذهن خود منتقل کرد. کسی که مطالعه‌ی زیاد داشته باشد، از چشم دیگران جهان را دیده، و با حواسِ دیگران موضوعات را تجربه کرده است.

انسان بی‌مطالعه را در این حالت می‌توان به کامپیوتری مستقل و جدا از شبکه‌ی جهانی با برنامه‌های محدودی که بر روی هارد دیسک‌اش نصب شده مقایسه کرد. انسانِ با مطالعه، مانند کامپیوتری‌ست که به شبکه‌ی جهانی وصل است و هر آن اراده کند می‌تواند از دیتا و اطلاعات موجود در سایر اجزاء شبکه استفاده کند.

اگر اساس نقد مقایسه است، هر چه عواملِ مقایسه بیشتر شود، دامنه‌ی نقد گسترده‌تر می‌شود و از تعصب و جهل و یک‌سونگری به‌دور می‌ماند. نقدِ متکی به مطالعه و دانش وسیع، عمیق‌تر، همه‌جانبه‌تر، فراگیرتر، منصفانه‌تر خواهد بود.

خودنویس باید جایگاهی باشد برای ارائه‌ی نوشته‌ها و نقدهایی که نویسندگان‌اش بیش از گفتن و نوشتن، مطالعه می‌کنند.

sokhan at 02:53 PM | نظرات 1
مکاتبه کنيد:
fmsokhan-at-gmail-dot-com



Syndicate this site XML
Creative Commons License
This weblog is licensed under a Creative Commons License
Powered by
Movable Type 3.1